مي گفت:" من شهيد نشدم بخاطر اينکه رکن دينم را کامل نکردم. چون ازدواج نيمي از دين است و گرنه من شصت سال هم از خدا عمر بگيرم مي توانم پاک بمانم".
در جلسه خواستگاري گفته بود:" من نه نماز جمعه و جماعتم را ترک مي کنم، نه از هيئت و دعا دست مي کشم. فقط به خاطر انجام وظيفه ازدواج مي کنم.
مناطق جنگي مي روم و خانه اصلي من آنجاست. آنجا بزرگ شده ام و امکان هم دارد شهيد شوم".
روز عروسي گفت: ماشين را گل نزنيد تا خودنمايي نشود. اصرار هم نکنيد در جمع زنها بيايم. عروسي شب ولادت حضرت زهرا (س) بود و مولودي خواندند.
مجلس ساده بود و پر از عطر صلوات براي سلامتي امام زمان (عج) و آقا و پر از شوخي و بگو و بخند.
سيد تا رسيد کتش را درآورد.
کسي نبود که لباس دامادي بپوشد و در اين وادي ها غرق شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی