پوتين سربازي
براي مرخصي آمده بود. جوش شيرين و گلاب گرفت و در پوتين هايش ريخت و بقيه اش را در ساک گذاشت تا با خود ببرد.
نگاهش کردم، گفت: اينو مي برم توي پوتين هاي سربازها بريزم تا وقتي توي صف نماز ميان بوي عرق پا و پوتين هاشون کسي رو اذيت نکنه.
نگاهش کردم، گفت: اينو مي برم توي پوتين هاي سربازها بريزم تا وقتي توي صف نماز ميان بوي عرق پا و پوتين هاشون کسي رو اذيت نکنه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۹ ساعت 10:58 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان