براي مرخصي آمده بود. جوش شيرين و گلاب گرفت و در پوتين هايش ريخت و بقيه اش را در ساک گذاشت تا با خود ببرد.
نگاهش کردم، گفت: اينو مي برم توي پوتين هاي سربازها بريزم تا وقتي توي صف نماز ميان بوي عرق پا و پوتين هاشون کسي رو اذيت نکنه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری