گاهي وقتها شب از منطقه مي آمد و با کليد خودش در را باز مي کرد و يواشکي با ساک مي رفت زيرزمين.
اگر جراحتي برداشته بود و يا لباسش خوني و گلي بود اول آنها را مي شست و حمام مي گرفت، بعد مي آمد بالا مي خوابيد.
صبح از پوتين هايش متوجه مي شدم او آمده است. از جبهه چيزي تعريف نمي کرد. به من هم مي گفت: به کسي نگو من جبهه مي روم.
يکبار شوهر خواهرم که همرزمش بود گفت: سيد علي از زخمي شدنش چيزي به شما گفت؟
گفتم:نه.بچه ها ديده بودند که لباسهايش خيلي خوني بوده، ولي نمي گذاشت ما متوجه شويم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید سید علی موسوی