دو سه سال پيش در کابينت سازي محله مان مشغول بود؛ برش کاري، جوش کاري، نصب و... انجام مي داد.
چند بار هم دستش را بريد. شبي تلفن زد و گفت: مامان! من دير ميام.مي خوام يه کابينت را دست اول بزنم ببينم چه جوري در مياد.
آخر شب که آمد خونه ديدم يک کابينت با 2 در کوچک که بالاي آن دو تا کشو داشت با خودش آورده! گفتم اين چيه براي من آوردي؟مگر من عروسک بازي مي کنم؟!
گفت: اينو بذار باشه يادگاري مي مونه. خيلي از کارهايي که مي کرد مي گفت يادگاري مي مونه. هنوز هم اون کابينت گوشه ي آشپزخانه ام هست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری