کابينت يادگاري
دو سه سال پيش در کابينت سازي محله مان مشغول بود؛ برش کاري، جوش کاري، نصب و... انجام مي داد.
چند بار هم دستش را بريد. شبي تلفن زد و گفت: مامان! من دير ميام.مي خوام يه کابينت را دست اول بزنم ببينم چه جوري در مياد.
آخر شب که آمد خونه ديدم يک کابينت با 2 در کوچک که بالاي آن دو تا کشو داشت با خودش آورده! گفتم اين چيه براي من آوردي؟مگر من عروسک بازي مي کنم؟!
گفت: اينو بذار باشه يادگاري مي مونه. خيلي از کارهايي که مي کرد مي گفت يادگاري مي مونه. هنوز هم اون کابينت گوشه ي آشپزخانه ام هست.
چند بار هم دستش را بريد. شبي تلفن زد و گفت: مامان! من دير ميام.مي خوام يه کابينت را دست اول بزنم ببينم چه جوري در مياد.
آخر شب که آمد خونه ديدم يک کابينت با 2 در کوچک که بالاي آن دو تا کشو داشت با خودش آورده! گفتم اين چيه براي من آوردي؟مگر من عروسک بازي مي کنم؟!
گفت: اينو بذار باشه يادگاري مي مونه. خيلي از کارهايي که مي کرد مي گفت يادگاري مي مونه. هنوز هم اون کابينت گوشه ي آشپزخانه ام هست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید تفحص شهید علیرضا حیدری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۸ ساعت 10:58 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان