"ناصر" وقتی به خانه می آمد، تمام کارهایش را خودش انجام می داد.

نمی گذاشت رختخواب پهن کنم.
می گفت:" اینجوری به بچه های جبهه نزدیکترم".

*

موقع آمدن با موتور، با پیرمردی تصادف می کند و پای پیرمرد می شکند. او را به بیمارستان می رساند.تمام مخارجش را هم می دهد.با وجود مقصر نبودن، دیگه ول کنش نبود. می رفت پیرمرد را کولش می گرفت و سوار ماشین می کرد.چند بار هم تهران برده بود تا خوب خوب شود.

تا دو سال هم نصف حقوقش را به خانواده اش می داد.
گفتم:" چرا این همه خودتو اذیت می کنی؟"
گفت:" باید ناراحتی را از دلش دربیارم".

*

شده بود عادتش.

کفش هایش را می داد واکسی سر کوچه واکس بزند.به جای یک تومن هم پنج تومن می داد.
گفتم:" ناصر مگه بابات تاجره این جوری خرج می کنی؟"
گفت:" عیبی نداره.اونم باید نون بخوره".
ـــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید ناصر قاسمی