ساعت سیکو پنج
پدر گفت: "اگر از جبهه برگردم و شاگرد اول شده باشی، برایت یک ساعت سیکو پنج بند فلزی می خرم"
پدر برگشت.
من شاگرد اول شده بودم و او به قولش وفا کرد.
وقتی ساعت را دور مچم بست گفت:" هر سالی که شاگرد اول بشی برایت یک ساعت می خرم، به انتخاب خودت.
فکرش را بکن تا درست تمام شود، صاحب چند تا ساعت شده ای.
حالا سالهاست که درس من تمام شده است.
سالهاست که جنگ هم تمام شده است. من هر سال شاگرد اول شدم، حتی در دانشگاه اما هنوز همان ساعت سیکو پنج بند فلزی در دستم است"

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۳ ساعت 10:58 توسط خادم الشهدا
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان