اتوبوس اسیران جنگی ایستاد..
مردم پرچم ها را کنار اتوبوس تکان می دادند.
مردی با پیشانی بند سبز یا حسین آرام پیاده شد.
جوانی با لباس سیاهاو را در آغوش گرفت و گفت:
بابا به خونه خوش اومدی.حالا دیگه فقط تو رو دارم...