اگر بار گران بودیم، رفتیم.اگر نامهربان بودیم رفتیم..
رفته بودیم باغ.
"ناصر" شروع کرد به چیدن سیب ها.دو جعبه شد، نشست لب حوض و یکی یکی شست.زیر لبی زمزمه می کرد.
خوب که گوش دادم، می خواند:" اگر بار گران بودیم، رفتیم.اگر نامهربان بودیم رفتیم".
سیب های چیده شده را پاک کردم و داخل جعبه اش گذاشتم.
*
برنامه ی هر هفته مان بود.با خانواده دور هم جمع می شدیم.
یک ساعتی احکام و قرآن می خواندیم.هر کس دیر می کرد، دقیقه ای، جریمه می شد.
*
بغل دست من نشسته بود.
یواشکی در گوشم گفت:" من از این هفته نیستم".
گفتم:" جریمه ات زیاد می شه"
ناصر گفت:"من نمی آم، ولی خانمم هست".
هفته های بعد، خانمش سیاه پوشیده تنها می آمد.
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۱۸ ساعت 9:14 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان