رفتم جلو دربان گفت:" با ناصر قاسمی کار دارم، می شناسین؟"

گفت:" این جا یه قاسمی داریم که فرمانده اس".
آمد. خودش بود. فهمید که دانستم که چه کاره است.
گفت:" به کسی نگو من چه کاره ام. من فقط خدمت می کنم".

*

سر سفره، چند بار امتحانش کردم. نان خرده ها را می خورد.

ولی دست به نانهای درسته نمی زد.
اعتراض که می کردم، می گفت:" خوردن اینها ثواب داره".
ـــــــــــــــــــــــــــ

خاطراتی از شهید ناصر قاسمی