فقط خدمت
رفتم جلو دربان گفت:" با ناصر قاسمی کار دارم، می شناسین؟"
گفت:" این جا یه قاسمی داریم که فرمانده اس".
آمد. خودش بود. فهمید که دانستم که چه کاره است.
گفت:" به کسی نگو من چه کاره ام. من فقط خدمت می کنم".
*
سر سفره، چند بار امتحانش کردم. نان خرده ها را می خورد.
ولی دست به نانهای درسته نمی زد.
اعتراض که می کردم، می گفت:" خوردن اینها ثواب داره".
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۴ ساعت 9:7 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان