پتوی کهنه
هر چی پتوی نرم و قشنگ بود، مال بچه ها بود.دست آخر"ناصر" وقتی مطمئن می شد که همه پتو دارند، با کهنه پتویی هر جا که می شد، می خوابید.
*
برف آمده بود.
ناراحت از پارو کردن پشت بام ها بودم، حالا که "محمد" نیست، پشت بام ها می ماند.
رفتم حیاط، دیدم کسی بالای پشت بام، برف پارو می کند.
صدا زدم:"کیه؟ کیه؟"
گفت:" منم ناصر.نترسید دیشب از منطقه آمدم، گفتم محمد که نیست، برف پشت بامتون می مونه".
*
همین که سفره پهن می شد، مثل قوم مغول همه حمله می کردند و جایی برای خودشان پیدا می کردند.
اما او اطرافش را نگاه می کرد.
"ناصر" وقتی می نشست که دیگه کسی سر پا نباشد و همه نشسته باشند.
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۳ ساعت 6:15 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان