مترسک مزرعه
وقتی بخاطر پیشروی عراقی ها مجبور شدیم روستایمان را ترک کنیم، پدر، کنار مزرعه اش با آستینی خالی از دست،عاجزانه گریست.
پدر مجبور بود مزرعه اش را رها کند.
مزرعه ای که همیشه به دنبال مترسکی بود تا نگذارد هیچ کلاغ و زاغی به آن نزدیک شود.
بعد از جنگ وقتی به روستایمان برگشتیم، مزرعه پدر مین داده بود.
مترسک مین، واقعا وظیفه شناس بود.
طوریکه حتی اجازه نمی داد، خود پدر هم به مزرعه اش نزدیک شود.
پدر مجبور بود مزرعه اش را رها کند.
مزرعه ای که همیشه به دنبال مترسکی بود تا نگذارد هیچ کلاغ و زاغی به آن نزدیک شود.
بعد از جنگ وقتی به روستایمان برگشتیم، مزرعه پدر مین داده بود.
مترسک مین، واقعا وظیفه شناس بود.
طوریکه حتی اجازه نمی داد، خود پدر هم به مزرعه اش نزدیک شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۷ ساعت 10:47 توسط خادم الشهدا
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان