عطش..
باد ماسه ها را می پاشد به سر و روی بچه ها.
آنها که زخمی شده بودند می دانستند دیگر آبی در کار نیست.
آنها که زخمی شده بودند می دانستند دیگر آبی در کار نیست.
دهنشان پر از شن و ماسه شده بود. به هر کدامشان که می رسیدی، می گفت:
"تو رو خدا حالا که آب نیست، لااقل این ماسه ها رو از توی دهنم پاک کن".

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۹ ساعت 10:14 توسط خادم الشهدا
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان