خدا بزرگه
برادر و خواهرهایش را می برد توی اتاق، نماز و احکام یادشان می داد.
می گفت:" به دید برادر به من نگاه نکنید.من دوستتان هستم.هر مشکلی و سوالی دارید، به من بگویید، نه به غریبه ها".
*
"ناصر" یک دوربین عکاسی داشت.از بچگی باهاش عکس می گرفت.
مادرش می گفت خیلی دوستش دارد.
گفتم:" چه دوربین قشنگیه!"
داد دستم؛ دیگر پس نگرفت.
*
از سپاه حقوق نمی گرفت.
می گفت:" تا مجردم، به پول نیاز ندارم. بعدش هم خدا بزرگه".
ـــــــــــــــــــــــــــ
خاطراتی از شهید ناصر قاسمی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ ساعت 9:10 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان