طلائیه، هنوز بکر و دست نخورده بود. جمعیت زیادی آنجا نمی رفت.

وقتی رسیدیم، دیدم حال خوشی پیدا کرده. بی توجه به اطراف، گوشه عمامه اش را باز کرد و انداخت روی گردنش. با پای برهنه برهنه می چرخید و می خواند: لبیک اللهم لبیک...

با دیدنش همه منقلب شده بودند. برای من عجیب بود؛ چرا طلائیه؟!
موقع برگشت، از ما جدا شد و خداحافظی کرد.

توسل کرده بود موقعیتی پیش بیاید تا همان جا بماند.

همان وقت یکی به شانه اش زده و گفته بود: حاج آقا! برای کارهای فرهنگی طلائیه، دو هفته پیش ما می مونی؟

دیگر سر از پا نمی شناخت.روزهای بعد کاروانهایی را می دیدیم که از سخنرانی های منقلب کننده یک روحانی خوش صحبت در طلائیه تعریف می کردند.

_______________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط