حال و هوای خادمی شهدا
بسم رب الشهدا و الصدیقین
چند وقت بود با خوندن خاطرات علمدار روایتگری و خادم واقعی شهدا شهید ضابط دلم هوای شهدا و خادمیشونو کرده بود.
دلم گرفته بود و میخواستم از فضای زندگی شهری دور بشم.
تا اینکه یکی از دوستان برای یه دوره 10 روزه ازم دعوت کردن برم اهواز و خادمی شهدا.
از خدا خواسته قبول کرده و به فال نیک گرفتم.
با دوستان هماهنگ کرده و راهی شدیم.
آخر دهه کرامت بود و به حضور حضرت معصومه (س) رسیده بودیم.
مسجد مقدس جمکران را زیارت کرده وبا مدد از شهدای مدفون در امامزاده علی بن جعفر(ع) خصوصا شهید مهدی زین الدین و شهید دقایقی و..که ما را به عنوان خادم خود و زائرانشون قبول کنن راهی شدیم.
قطار اهواز اتوبوسی بود و بسیار اذیت شدیم اما با یادآوری این که در زمان جنگ رزمنده ها و شهدا با همین قطار به جبهه اعزام می شدند سختی ها را تحمل می کردیم.
وقتی به اهواز رسیدیم اول به زیارت علی بن مهزیار رفتیم.به یاد آخرین شبی که مسئول کاروان راهیان نور دانشگاه شهید حامد رجایی در این مکان و کنار 8 شهید گمنام فاتحه می خواندیم.
حرم در حال توسعه بود و ضریح وبناها خراب شده و موقتی بود.
هوا شرجی بود و گرم.کم کم عرق از سرورویمان جاری شده بود.
محل استقرار قرارگاه شهید مسعودیان بود.
رسیدیم اونجا.هنوز خادما نرسیده بودن.یه روزی طول کشید تا بقیه بچه هام برسن.
از یکی به قول خودم خادم خادم الشهدا سوال کردم کی به منطقه برای خادمی اعزام میشیم که با تعجب جواب دادن:
شما اصلا منطقه نخواهید رفت.نمایشگاه در قرارگاه راه بیفته کار شما در نمایشگاه خواهد بود.
اولش دلم گرفت.
اما با شهدا عهد کرده بودم هر چه مسئول بالاتر امر کردند سرباز نزده و زبان به اعتراض باز نکرده و بخاط اینکه خادم شهداییم هرکاری بود باید انجام بدیم.
از همدان و شیراز و قم و بوشهر و کرمان و آذربایجان شرقی و تهران و ..خادم داشتیم.
محل اسکان ما به اسم اتاق رادیو معروف بود.کانکسی دو طبقه سبز رنگ و زیبا که14 نفردر یک اتاقک هم اتاق شده بودیم.
روز اول نزدیک ظهر که تازه بچه ها از راه رسیده بودند برق قطع وکولر خاموش شد.هوا در کانکس با حضور14نفربسیار گرم و دم کرده شد.یه سری می گفتن اگه اینطوری پیش بره ما برمیگردیم.
خاطرات اسرا رو که می خوندم تازه الان می تونستم متوجه بشم وقتی تعداد زیادی در یک اتاق باشن و هوا گرم بشه اگه به مدت 5 دقیقه درب اتاق روعراقیا می بستند چند نفر شهید می شدند یعنی چه!!
خدا رو شکر بعد نماز ظهر مشکل حل شد و روزای دیگر تکرار نشد.
مهرماه دانش آموزان دوم دبیرستانی که درس آمادگی دفاعی داشتن به مناطق اعزام می شدن.
مسئولیت ما سیاسی و جنگ نرم و تهاجم فرهنگی و ..در غرفه ای از نمایشگاه بود که داشت راه می افتاد.
تا راه افتادن نمایشگاه به بچه های انتظامات کمک می کردیم.
ستاد استقبال و اسپند دود کردن و راهنمایی آنها ومسئول حمام بودن در سه شیفت از یک روز وبدرقه آنها به مناطق بود.
و انتظامات رزم شب که چیزی مثل شب آفتابی با محوریت دفاع مقدس و یکی دو عملیات بود از وظایف بچه های انتظامات و ستاد استقبال بود.
روز اول بدرقه بچه ها من هم همراه بودم.روز اولی می رفتند اروند و خرمشهر و شلمچه.به حالشان غبطه خورده و التماس دعا گفتم.
روزای اول بیشتر برای برنامه ریزی نمایشگاه گذشت و روزای بعد برای تهیه وسایل نمایشگاه.در این بین مراسم دعاهای زیارت عاشورا و توسل و .وجلسات معرفتی خودمون هم برپا بود.
هوای اهواز اینقدر گرم و شرجی بود که از ساعت8و 9 صبح تا 4و5 عصر از کانکس به راحتی نمی تونستی بیای بیرون و به قول خودمون آب پز می شدیم.
در این بین سخت ترین کار مربوط به بچه هایی بود که ساعت10تا11شیفت داشتند.
وقتی نمایشگاه راه افتاد دیگه بچه ها خستگی حالیشون نمی شد و تا 1بامداد و از اون طرف بعد نماز صبح کار می کردند.بچه های استقبال هم گاهی تا ساعت2بامداد کارشون طول می کشید و اخلاص بچه ها اونجا برات مشخص میشد، با اینکه خسته بودند بجای دوستشون پست اونها رو تحویل می گرفتند و ساعت استراحتشون کم میشد یا به شهردار اتاق کمک می کردن.بچه هایی رو می دیدی که روزای اول از گرما شکایت کرده و آهنگ برگشت به خونه رو میزدن اما چطور مخلصانه تا دیر وقت نه برای خود که به کمک دوستان میرفتن.
این فضا را در هیچ جا ندیده و تجربه نکرده بودم.
بودند بچه هایی که در فضای بسیج واقعا مخلصانه کار می کردند.
کمترجایی بود که زیارتی باشه و من نرفته باشم اما این سفر خیلی برام ارزشمند بود .
حتی راهیان نور این حس و حال رو بهم نمی داد به قول خودم راهیان نور یه سفر توریستیه اما وقتی به عنوان خادم شهدا می خوای فعالیت کنی طرف حسابت یکی دیگه است و تو یه فضایی هستی که همه برای خدمت، اون هم به شهدا و زائرانشون اومدن.
از طرف بچه هایی که قبلا اومده بودن و مسئولین به سال اولیا معروف شده بودیم.
می گفتن خیلی شهدا هواتونو دارن برامون دعا کنید.
نذر کردم توفیق داشته باشم هر سال اگه شهدا قبولم کنن برای خادمیشون برم.
یک لحظه بودن با اون بچه ها و اون فضا رو با ماهها زندگی تو این فضا و شهر عوض نمی کنم.
تازه می فهمی کجا بودی و مهمون چه کسانی.
خدا رو شاکرم که توفیق حاصل شد و امسال خادم شهدا شدیم انشالله دوباره و چند باره به همین زودیا لباس مقدس خادمی شهدا رو برتن کنیم..
دلم تنگ شده برای خادم بوشهری که وقتی از کارهایی که در شهرشون برای رزمنده ها و پشت جبهه می گفتند اشک مجالشون نمی داد.
اونقدر با اخلاص بود که تا دیر وقت کنار در ورودی برای تک تک زائران شهدا با سن زیادی که داشتند بلند می شدند و خسته نباشید و خوش آمد و التماس دعا می گفتند.
بچه هایی که جوون بودن و من جمله خودم بریده بودیم اما از توان ایشون تعجب می کردیم.به ما هم خیلی احترام میذاشتن.
وقتی می خواستم برم اهواز گمان می کردم مناطق اعزام میشیم و فکر می کردم کدام منطقه باشیم.
می گفتم شهدای هر منطقه ای که ما رو طلبیدن و مسئول اعلام کرد همان.
روزای آخر خبر خوشی دادند که چهره های همه مان بشاش شد.قرار بود روز 19 مهر خادمها رو ببرن مناطق.
تو پوست خودمون نمی گنجیدیم.لحظه شماری می کردیم.
با 2 دستگاه ون ساعت8 حرکت کردیم.
مسیر جاده اهواز خرمشهر بود.
از مسیری که به هویزه و جفیر و ..گذشتیم.مطمئن شدیم شهدای این مناطق ما را نطلبیده و نخواهیم رفت.رسیدیم خرمشهر با این فکر که به اروند و سپس مسجدجامع خرمشهر خواهیم رفت با چشم دنبال مسیر می گشتیم که دیدیم راننده عرب به طرف جاده ای حرکت کرد که نشان از منطقه شلمچه می داد.
نزدیک ظهر بود و هوا کمی گرد و خاکی همراه با باد.
انتظار نداشتیم ظهر اولین جایی که شهدا دعوتمون می کنن شلمچه باشه.
در مسیر بچه ها روایتگری و مداحی گذاشتند.
از دور گنبد فیروزه ای یادمان شهدای شلمچه خودنمایی می کرد.دل توی دلم نبود.
به احترام خونهایی که روی این خاکها ریخته شده بود کفشها را به کناری گذاشته و آرام آرام به یادمان نزدیک می شدیم.
بچه های خادم الشهدا در یادمانها این وقت سال حضور ندارند برای همین کار فرهنگی خاصی نشده بود:
مثل داربست و سردرب ورودی شلمچه و تابلو نوشته وسربند و پرچم در سرزمین شلمچه.
روی مزار شهدای یادمان هم کلی خاک گرفته بود.البته خدمه در حال جارو زدن بودند.
با چفیه و بطری آبی که در دستم بود مزار شهدا را تمیز می کردم .سیدی از خادمهامون التماس دعا می گفت و منم به خودش پاس دادم.
وقت زیادی نداده بودند.باید برمی گشتیم.اما وقت نماز ظهر شده بود.
نماز را در قتلگاه خواندم و آماده شدیم برای برگشتن.حرف از منطقه دیگری به نام نهر خین که جدیدا به عنوان یادمان زیارت میشود و حس و حال معنوی زیادی دارد میزدند.در مسیر منتظر رسیدن به این منطقه بودم و از نیزارهایی که در آبها بودند نگاه می کردم و لذت می بردم.بچه ها خوابیده بودند.به یاد شلمچه و مشهد ایران و امام رضا(ع)...
جاده خرمشهر -اهواز را برمی گشتیم.دیگر منطقه ای نرفتیم و نزدیک ساعت4عصر رسیدیم اردوگاه.
نمایشگاه هنوز کار داشت و می تونستیم بیشتر بمونیم اما چون کار داشتیم برگشیم به شهرامون.دلم نمی خواست گروهمون همه برگردن و من با یکی از بچه ها از گروهمون جدا شیم.
مثل اون دوستایی که تو جبهه با هم بودن و همشون شهید شدن و رفتن و من بشم جامونده از اونا.
اتفاقا اولین نفری که ازشون جدا شد من بودم تا دلم برای بچه هایی که زودتر میرن تنگ نشه.
وقتی خاطراتم رو می نوشتم از شهدا می خواستم به خادمی خودشون قبولمون کنن و ازمون رو برنگردونن..
انشالله..
نسال الله منازل الشهدا
یا شهید

وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان