کارم تمام شده بود. مرا تا ماشینم بدرقه کرد.چشمش به حاج خانوم افتاد که روی صندلی عقب نشسته بود. معرفی کردم .

از بستگان بود.مادر یک شهید.

رنگش پرید.می گفت: نمی دونم امروز چه گناهی کردم که توفیق خدمت به مادر شهید رو از دست دادم...

________________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط