توفیق خدمت به مادر شهید
کارم تمام شده بود. مرا تا ماشینم بدرقه کرد.چشمش به حاج خانوم افتاد که روی صندلی عقب نشسته بود. معرفی کردم .
از بستگان بود.مادر یک شهید.
رنگش پرید.می گفت: نمی دونم امروز چه گناهی کردم که توفیق خدمت به مادر شهید رو از دست دادم...
________________
خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۹ ساعت 8:14 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان