صحبت از اوصاف پسنديدۀ نيروهاي گردان بود و اين كه در عمليات چطور از پس دشمن برآمدند، البته خيلي با احتياط.

نمي شد گفت ذكر اوصاف؛ بيشتر شرح ما وقع بود. با اين وصف نوبت به او كه مي رسيد با حساسيت خاصي حرف شخصي را چپه و وارونه مي كرد.

اصلاً حاضر نبود يك خرده كوتاه بيايد و ناديده و نشنيده بگيرد. هر چي همه مي گفتند او چيز ديگري مي گفت. خصوصاً اگر مثلاً كسي زياد تحويلش مي گرفت و مي گفت:« همه يه طرف، فلاني هم يه طرف» ؛ آن وقت بود كه ديگر از كوره در مي رفت، اما من چون خوب مي شناختمش تا مي خواست دوباره چك و چانه بزند مي گفتم:«خيلي خوب بابا، خيلي خوب، حرص و جوش نزن، تو هم همون طرف خوبه؟!»