وظیفه انسان دوستانه
بانک خیلی شلوغ بود.جلوی باجه صندوق، صف فشرده ای شکل گرفته بود. اعصاب همه به هم ریخته بود.
نفر جلویی، کارش که تمام شد آن قدر عجله داشت که رسید را جا گذاشت.
همه دیدند اما خیلی ها به روی خودشان نیاوردند.من و چند نفر دیگر با صدای بلند داد زدیم:آقا... قبضت... رسیدت جاموند...آقا...
در آن شلوغی فریادمان به گوشش نرسید. ته قلبم راضی بودم که برخلاف خیلی ها به جای سکوت به وظیفه انسان دوستانه ام! عمل کرده کرده ام.
یک آن متوجه کسی شدم که به سرعت از صف خارج شد، رسید را برداشت و دوید بیرون بانک.
ما چند نفر به هم نگاه کردیم. لبخندی زدیم تا شاید شرمندگی مان را بپوشاند.
دوست داشتم چهره اش را ببینم. خودش بود.
همان روحانی خوش مشربی که همیشه میخواند"نسال الله منازل الشهداء"
________________
خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۳ ساعت 8:18 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان