انگار ماموریت داشت غم و غصه را از خانه مان بیرون کند.
بچه ها از دیدنش خوشحال می شدند. همه را حسابی می خنداند.به من می گفت:

ای شیر خسته میدان نبرد،
با دو تا تی تاب میشه تو رو خورد!
اما وقتی می خواست برود صورتش درهم کشیده می شد.

به دوستانش می گفت:ما در حق این جانبازها، کوتاهی کردیم، باید بیشتر به اینها سر بزنیم.
__________

خاطره ای از علمدار روایتگری شهید عبدالله ضابط