بسم الله..

مدت زیادی نیست..چند روزه تو یه فضایی وارد شدم که خوشبختانه یا متاسفانه به یمن ورود ما!! خبر به شهادت رسیدن یه جانباز و پدر یه بچه حزب اللهی فعال سایبری رو فهمیدم.

به دنبال اون دوستانی که می خواستن با نظراتشون همدردی خودشون رو به دوستشون فرزند شهید ابراز کنن.خیلیا با نوشته های فرزند شهید بغض و گریه کردن...

در این بین آشنا شدیم با یکی دیگر از فرزندان شهدا..آقای مرتضی روحانی

به خواست خدا و رضایت از ایشون می خواستیم خاطراتشون رو در اینجا هم قرار بدیم تا کمی از دینی که شهدا بر گردنمان دارند رو ادا کرده باشیم..

نسال الله منازل الشهدا

یا شهید

اولین پست..

بعد از بیست و یکسال از رفتن تو و در آستانه زمانی که نزدیک است فرزند خودم یعنی نوه شما به دنیا بیاید، یک نفر آمده و می گوید:
تو که پدر نداشتی می دانی پدری کردن چگونه است؟ خوب است کمی در این مورد مطالعه کنی.

بعد نوشت پست..

پدرم قبل از انقلاب پزشکی می خونده و سر جریانات انقلاب به یکی از روستاهای شهرستان خودشون یعنی راور کرمان فرار می کنه و بعد از انقلاب هم دیگه نمی ره دنبال پزشکی ، کاردانی نقشه کشی می گیره و مشغول کار می شه از همین بابت هم بوده که مدتی در بخش مهندسی لشکر بیست و هفت و ساختن پل های متحرک برای اروند و... فعال بوده.
به لطف خدا و رحمت واسعه اش ما هم از آن خانواده هایی نبودیم که با نبود پدر وضع مالی مان به هم بریزد و محتاج مال دنیا بشویم. تقریبا در هیچ دوره ای از زندگی ام مستاجری را تجربه نکردم. و به لطف خدا و عزت هدیه داده اش خانواده ما محل رفع و رجوع مشکلات خیلی ها هم بوده.
اجمالا برای روشن تر شدن وضعیت یک مثال می زنم : 
از قدم مبارک بنده یک هفته بعد از به دنیا آمدن من در سال شصت و دو مادرم وقتی داشتند برای چک آپ می رفتند دکتر با یک موتوری تصادف می کنند که تقریبا پای شان قطع می شه و مجددا پیوند می زنند. شش ماهی بیمارستان بودند و....
خلاصه مادر تعریف می کنند آن سال ما منزل مان را در خیابان پیروزی سیصد و سی هزار تومان خریده بودیم و پدر برای مداوای مادر از آن تصادف همان سال نزدیک نهصد و پنجاه هزار تومان خرج می کنند