مادرم سردرگم و حیرت زده،همان گونه که لباس های غبارآلود پدرم را که از جبهه بازگشته بود،در دست داشت و به سوی ماشین لباسشویی می رفت، گفت:"خدای من! گویا خانه پر از عطر تمامی گلهای ناشناخته جهان پر شده است!"
نمی توانم بگویم رایحه ی این عطر به چیزی شبیه بود؛نه عطر گل محمدی ،نه یاس، نه عود، نه شب بو،نه.. عطری عجیب بود که احساسش می کردم،اما نمی توانم توصیفش کنم...

پدرم در حال نماز بود،وقتی نمازش تمام شد ، مادرم گفت:"این عطر را ازکجا آوردی؟چقدر خوشبو و دلنشین است!"

پدرم با لبخند گفت:"این عطر از جبهه آمده است.من فرمانده یک دسته از گردان بودم.جنگ شروع شده بود و بچه ها می بایستی با پیشروی خاکریزهای دشمن را تصرف می کردند.
هنوز پنجاه متری از سنگرها دور نشده بودیم که دشمن متوجه حمله ما شد و بارانی از انواع سلاح ها بر سرمان فرو ریخت.در این هنگام ترکش خمپاره ای چشم راست و گونه ی صورتم را از هم درید و خون فوران زد...تقریبا نیمی از صورتم به هم ریخته بود و در اثر خونریزی،ضعف بر من غلبه کرد.احساس می کردم هر لحظه قوایم تحلیل می رود.

در این هنگام یکی از پشت سر صدایم زد و گفت:"برادر نصرتی، چرا جلو نمی روی؟"
فکر کردم صدای فرمانده مان است.
گفتم:"چشم ها و صورتم ترکش خورده است. قادر نیستم جلویم را ببینم".دستمالی در دستش بود که به همین عطر که اکنون استشمام می کنید، معطر شده بود. دستمالش را به صورتم کشید و گفت:"بلند شو، راه بیفت".
و سپس در میان تاریکی و غبار گم شد.من به خودم آمدم.دستم را به صورت زخمی ام کشیدم.نه زخمی بر جای مانده بود و نه خونی...
مادرم با احترام لباس ها را به صورتش نزدیک کرد و دیدم که یونیفرم بسیجی پدر را با دانه های اشکش می شوید. آری! ما شمیم معطر دوست را از لباس متبرک استشمام می کردیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید سید احمد نصرتی/ زورق معرفت،ص127-128