دیشب بابام رو زیر بارون رحمت خدا شستیم. توی کفنی که خودش آیه هاش رو نوشته بود پیچیدیم. تربت گذاشتیم براش. توی پرچم گنبد امام حسین پیچیدیم. چفیه و پلاکش رو گذاشتیم. کاشی های حرم ابالفضل رو کنار سرش گذاشتیم. قران همیشگی‌اش رو روی سینه اش؛ و تا صبح نشستیم به حال بدبخت خودمون زار زدیم. زار زدیم که دیگه بابا نداریم .. که دیگه نیست .. که رقیه چجوری سر باباش رو دید و جون داد و ما همینجوری نشستیم نیگاش میکنیم که وسط اتاق خوابیده ..
برا بابام روضه بخونین .. روضه دوست داشت .. سینه زنی و هیئت دوست داشت ولی نمیتونست بره. نمیتونست بره و تو خونه تنها میشست تو اتاقش سینه میزد واسه اربابش ..
الان باید افطار سی و چهارمش رو میکرد اما مهمون عشقشه .. میدونم که مهمون عشقشه ..

من قرصای بابامو میدادم.. من لیوان آب رو وقتی حالش بد بود ذره ذره میریختم تو دهنش. من قدم به قدم کنار بابام راه میرفتم وقتی حالش خوب بود. من ویلچیر بابام رو میبردم اینور اونور.

بابام منو سینما نبرد ولی من بردمش آژانس شیشه ایی رو دید. نیم ساعت بعد از فیلم مونده بود تو سالن گریه میکرد. مسئول سالن اول شکی شد ولی بعدش سانسا رو جا ببه جا کرد حتی. من بابام رو می بردم اینور و اونور ..من دکمه های لباس بابام رو میبستم .. من میبردمش تا توی دستشویی . من ریشاش رو میزدم .. تشنج میکرد من دست میذاشتم رو پیشونیش که نخوره تو دیوار. زمین که میخورد من جمعش می کردم. خانم خدابنده من و مامانم و داداشم ؛

بابام رو یه روز هم به کسی نسپردیم. یه روز نذاشتیمش جایی بمونه .. نذاشتیمش آسایشگاه. خانم خدابنده صدا می اومد تو خونه ی ما سه تایی پرت میشدیم سمت اتاق بابام. بابام عاشق حرف زدن بود. نمی تونست که بره بیرون هی؛ هرکی می اومد میگرفتش به حرف. دیگه هیشکی نمی اومد .. بابام میخواست هی حرف بزنه هی حرف بشنوه .. من میرفتم سه جهار ساعت میشستم هی حرف میساختم از بیرون میگفتم از در وو دیوار میگفتم آسمون ریسمون میکردم .. من بابام رو دست هیشکی ندادم ...

بابام واستاده که تشنج میکرد بغلش میکردم تو سینه ام .از بس قرص خورده بود سنگین شده بود وزنش. می چسبوندمش به سینه ام که نگهش دارم هی می گفت محمدغلی زانوت! محمدعلی زانوت !
حالا من رفتم بابام رو گذاشتم تو خاک ..دستم دیگه خالیه .. دیگه دست بابام رو نمیگیرم راه ببرم . اون داره پرواز میکنه و من بدبخت رو زمین باید برم .. دیگه منتظرش نمیشم واسه یه دونه پله ..

نوشته خانم خدابنده

بعضی پدرها بعد از جنگ به خانه نرفتند. مستقیم بردندشان آسایشگاه. زن و بچّه‌ها آخر هفته بهترین لباس‌هایشان را پوشیدند و راه افتادند سمت مردشان. بچّه‌ها مشقشان را کنار تخت پدر نوشتند و قد کشیدند. از روی تخت برایشان دیکته گفت، تاریخ پرسید، به نقّاشی‌شان نمره داد. از روی همان تخت فهمید خیابان‌ها چه‌قدرعوض شده‌اند، ماشین‌ها، خانه‌ها، آدم‌ها. بچّه‌ها ولی آن بیرون بودند. آن بیرون یعنی جنگل، یعنی جایی که من تویش هستم، با حیواناتی به قد و قواره‌ی من؛ به اندازه‌ی من وحشی، به اندازه‌ی من بی‌رحم. به اندازه‌ی من احمق که نتوانستم درک کنم دختری تمام تصوّرش از پدر یک جسم یک متر و هفتاد سانتی باشد که یک روز بیست سانت بلندتر بود، که اگر یک ساعت پرستار دیرتر دارویش را بدهد و پوشکش را عوض کند شاید دیگر نتواند انگشت‌هایش را توی دست دخترش تکان بدهد. به اندازه ی من متعفّن که وقتی دخترش نوشت آرزویش این است یک بار یک عکس ایستاده با پدرش داشته باشد چیزی توی دلم تکان نخورد. به اندازه ی من ترسناک.

بعضی پدرها از آسایشگاه رفتند بیرون، رفتند آن بالاها. بعضی پدرها وقتی مردند، بچّه‌هایشان خدا را شکر کردند، به هم تبریک گفتند، شیرینی پخش کردند، سرشان را بالا گرفتند و گریه کردند.  مردم ولی دوباره دهانشان باز شد. مردم خفه نشدند، مردم هیچ‌وقت خفه نمی‌شوند.


برای این روزهای +محمد علي رجايي که لابد فرشته ها را دید که پدرش را می‌برند.