بچه های تخریب، حتما عارف بودند. شور و حال خاص خودشان را داشتند. سر سفره بدون ذکر، دست به غذا نمی بردند.هر شب،قبل از خواب مراسم هفت سوره داشتند.
روزی همراه تعدادی از دوستان به مفر تاکتیکی رسیدیم.

در کمال تعجب دیدم "سید هاشم" پای برهنه روی رمل و سنگریزه ها راه می رود.
بعد از احوال پرسی چشم چرخاندم،دیدم نه بابا! انگار این جا سرزمین پابرهنگان است.

از سید پرسیدم:" کفش هایتان کو؟"
تبسمی کرد و گفت:" این جا نزدیک کربلاست. مجاز نیستیم کفش پایمان کنیم".
از شنیدم جوابش اشک در چشمانم هاله ای زد.
محو آن همه ارادت شده بودم.
نگاهم را از سید برداشتم و به همراهانم اشاره کردم تا کفشهایشان را درآورند.
از آن روز تا زمانی که در جمع پابرهنگان حضور داشتیم،با عشق و ارادت قدم برمی داشتیم،البته با پای برهنه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطر ه ای از شهید سید هاشم آراسته/ جرعه ی عطش،ص140