برادر بزرگ ایشان نقل می کند: صحنه ای را که در فرودگاه تهران و پس از ترخیص وی از بیمارستان تبریز با آن موجه شدم، هیچ گاه فراموش نمی کنم. به دلیل جراحت عمیقی که از ناحیه ی شکم در جبهه برداشته بود، نمی توانست درست بایستد و لذا دستها را روی شکم گذاشته و خمیده خمیده راه می رفت که به زحمت توانستم او را سوار ماشین نموده و به منزل ببرم.
وقتی در منزل موضع زخم جراحی شده را از نزدیک مشاهده کردم، گریه ام گرفت.

بخشی از ناحیه ی شکم به عرض 15 سانتی متر بخیه خورده بود و نسوج داخل شکم نیز زخم عمیقی برداشته و بعضا از بین رفته بود، که موجب درد و رنج شدیدی با پدر و مادرم مواجه شد،لبخند زد و طوری وانمود کرد که انگار هیچ دردی ندارد.اتاقی را برای استراحتش در نظر گرفته بودند و احساس می کردم،وقتی کسی در اتاقش نیست ،یا ناله ی یا زهرا ـ سلام الله علیها ـ و یا حسین ـ علیه السلام ـ دردش را تسکین می دهد.اما به محض ورود یکی از اعضای خانواده به سرعت ناله اش قطع می شد.

مادر شهید مردانی خاطره ی عجیبی نقل می کند که به اعتقاد خودش هیچ گاه آن را فراموش نمی کند.

ایشان می گوید:یکبار که قربانعلی مجروح شده بود و چند روزی را دور از منطقه ی جنگی و در منزل به استراحت می پرداخت،بسیار ساکت و گوشه گیر شده بود.
می دانستم که درد زیادی را تحمل می کند،اما به روی خود نمی آورد.
یک روز به من گفت: مادر جان من امروز مهمان دارم،لطفا کسی توی اتاق من نیاید.

گفتم: میهمانت ظهر این جا می ماند تا ناهار درست کنم؟
گفت:نه،نیازی نیست.فقط می خواهم اتاق خلوت باشد.

از سخنان او کمی تعجب کردم.با این که می دانستم او به خلوت و راز و نیاز با خدا بسیار علاقه دارد،اما نمی دانستم میهمان او کیست و از کجا می آید؟ کنجکاو شده بودم.
پس از دقایقی به پشت پنجره رفته و داخل اتاق را نگاه کردم.
احساس کردم فضای اتاق با همیشه فرق دارد. گویا نورانی تر و باصفاتر از همیشه شده بود.
دیدم قربان دو زانو و با احترام زیادی نشسته و با کسی حرف می زند، اما هر چه نگاه کردم کسی جز او را مشاهده نکردم. بعد دیدم که منقلب شده و به شدت گریه می کند.از این اتفاق تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد،این بود که قربان میهمان بسیار عزیزی دارد... .

ـــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید قربانعلی مردانی/این گروه آسمانی34،41