خجالت از محاسن کوتاه
قرار بود عملیات جدیدی آغاز شود. همه آمده بودند. رزمندگان حال و هوای قشنگی داشتند. دستور آمد که همه باید محاسن شان را کوتاه کنند.
همه این کار را انجام دادند؛ اما سبحان را دیدم که محاسنش را کوتاه نکرده است.
همه این کار را انجام دادند؛ اما سبحان را دیدم که محاسنش را کوتاه نکرده است.
به سراغش رفتم و دیدم خیلی ناراحت است.
گفتم:"چرا محاسنت را نزدی؟ همه این کار را کرده اند."
با ناراحتی گفت:"من این کار را نمی کنم.من خجالت می کشم، که فردا با محاسن تراشیده شده به محضر آقا اباعبدالله الحسین -علیه السلام- حاضر شوم".
من خندیدم و دیگر چیزی نگفتم.
شب فرا رسید و دستور حمله صادر شد. بچه ها تا نزدیکی های صبح جنگیدند. عملیات بزرگی بود.سپیده دم، ناگهان خمپاره ای زوزه کشان سوی ما آمد و در میان رزمندگان به زمین اصابت کرد.هر کس به سمتی فرار می کرد.گرد و خاک عجیبی بلند شده بود. کمی صبر کردم تا گرد و غبار بخوابد،که در آن میان سبحان را دیدم که روی زمین آرام دراز کشیده و محاسنش غرق در خون است و من به خنده ی دیشبم، گریه می کردم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید غلامرضا خانی/ پابوس،ص16
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۲ ساعت 8:26 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان