یک روز بسیار خوشحال به خانه آمد و خانه را روی سرش گذاشت.می خندید و صلوات می فرستاد و مدام می گفت:"خدا دعایم را اجابت کرد.خدا آرزویم را برآورده کرد."
بعد هم دور خودش می چرخید و می گفت:

"امام حسین -علیه السلام-نوکرتم!چاکرتم به خدا!"

شلوغ کرده بود و یک ریز حرف می زد. به او گفتم:

-"چه خبره؟ خونه رو روی سرت گرفته ای! مگر چه اتفاقی افتاده! خوب بگو".

گفت:"به  امام حسین -علیه السلام-، علم سیدالشهدا را (در ماه محرم) بلند کردم و سه بار دور سرم چرخاندم".

بعد چند دور چرخید و از خانه بیرون رفت. حالا بعد از مدت ها که از آن تاریخ گذشته، هر وقت به یاد این خاطره می افتم، بغض راه گلویم را می گیرد و گریه امانم را می برد.چرا که بین آن آرزویی که خودم کردم-که خدایا پسری به من عطا کن تا آن را نذر امام حسین -علیه السلام- کنم- و آرزوی جمشید که علم سالار شهیدان را بالا برده بود تا چنان سر حال و خرسند تمام خانه را روی سر خود بگیرد، چقدر تشابه و نزدیکی بود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید جمشید همتی پور/ تبار آیینه و آفتاب،ص168