وقتی امیر از عملیات والفجر8 برگشت، او را خیلی زیارت کردم؛ بوسیدم و به سینه چسباندم.
او پرسید:"مادر!مگه تو را چه شده است که این همه محبت می کنی؟"
گفتم:"علت این است که فکر می کنم از کربلا آمده ای و این گرد و خاک نشسته بر سر و صورت تو،بوی کربلا دارد".
چند روز بعد، امیر به منطقه ی عملیاتی برگشت و مرا تنها گذاشت.
مادر شهیدان،امیر و حسین ناجی این حرف ها را با بغض سنگین تعریف می کرد.
ــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید امیر ناجی/ زخم های خورشید،ص265