به خاطر دارم، سربازی در لشکر بود که صدای خوبی در مداحی و خواندن دعا داشت.

یک بار سرهنگ صدای او را شنید و به من گفت: "فلانی ترتیبش را بده که این سرباز بیاید به سوله ی فرماندهی ،می خواهم این سرباز در اختیار خودم باشد".

از آن پس هر چند وقت، سرهنگ آن سرباز را صدا می کرد و می گفت:" ذکر مصیبت بخواند" .

خودش هم می نشست یک گوشه و دست راستش را مشت کرده می گذاشت روی بینی اش،آن قدر ناله می کرد و اشک می ریخت که سر آستین لباس نظامی اش کاملا خیس می شد؛ حتی چندین بار افسران لشکر از من پرسیدند که چرا سرآستین سرهنگ هر چند وقت خیس می شود؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حسن آبشناسان/ شیر صحرا،ص45