شوق پرواز
در حالی که پدر به ما پشت کرده بود،وقتی صورتش را برگرداند، اشک در چشمانش حلقه زده بود.
در همان حال رو به مادر کرد و گفت:"راستش را بخواهی،تاب ماندن ندارم.با وجود این که شما به من خیلی نیاز دارید،ولی...
و اشک از دیدگانش سرازیر شد و قادر به ادامه ی صحبت نبود.
پس از سکوت طولانی با نگاهی عمیق ادامه داد: چند شب پیش خواب عجیبی دیدم.خوابی که مرا بی قرار کرده است.خواب دیدم روی تپه ی بلند سر سبزی نشسته ام.مرد سبز پوشی به طرفم آمد و تفنگی را به دستم داد که با یک تکه پارچه تزیین شده بود.
رو به من کرد و گفت:"شما تفنگدار امام زمان-عجل الله تعالی فرجه الشریف- هستید".
از آن شب به بعد حال عجیبی دارم.مثل پرنده ای که شوق پرواز دارد ولی پر پرواز او را گرفته باشند... من باید بروم توی جبهه،بیشتر به من نیاز دارند.فقط در آنجا می توانم گمشده ام را پیدا کنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید نادعلی کرمعلی/ زورق معرفت،ص82
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۹ ساعت 9:55 توسط کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان