همانند مولا شهید شدن
او گفت:
-"من دوست دارم همانند مولایم، ابوالفضل العباس -علیه السلام- شهید شوم".
حرف هایمان تمام شد و همگی خوابیدند.اما فرج الله نخوابید و مشغول دعا و نماز خواندن شد.
گفتم :"بیا تو هم کمی استراحت کن و بخواب که فردا کار زیاد داریم".
در جوابم گفت:" من دو ساعت بیش تر وقت ندارم و نمی توانم بخوابم".
من، متوجه مطلبی که گفت،نشدم و تا آمدم بیش تر سوال کنم،افراد کومله به ما حمله کردند.
بچه ها هم از خواب بیدار شدند و به مقابله با آنها پرداختیم.
در حال درگیری با دشمن بودیم که ترکشی به فرج الله اصابت و یکی از دست های او را قطع کرد. در همین حین ترکش دیگری مچ دست دیگرش را هم از بدن جدا کرد.
درگیری ادامه داشت،خون زیادی از ابراهیمی رفته بود و امکان برگشت به عقب هم نبود؛ اما او مرتبا با فریادهای الله اکبر به دوستان همرزمش روحیه می داد و مرتب می گفت:"بچه ها حال من خوب است".
فرج الله در حالی که ندای الله اکبر سر می داد، با آخرین تیر دشمن نقش بر زمین شد و من تازه متوجه شدم که درست دو ساعت از حرفی که به من زده بود،گذشته است...!

ــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید فرج الله ابراهیمی/ پابوس،ص45-46
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان