6 سال از آرمیدن پنج شهید بی‌نشان در کهف‌الشهدای تهران می‌گذرد؛ شهدایی که وقتی با بی‌مهری مواجه شدند، کلام الهی را به گوش شنوندگان رساندند که می‌خواهیم در «غار» پناهنده شویم و این شهدا در کهف آرام گرفتند.

حضور امام خامنه‌ای در کهف‌الشهدا

و ادامه داشت این داستان تا اینکه در شب عرفه یکی از این شهدای کهف که روی سنگ مزارش نوشته شده است «شهید گمنام» به خواب مادر می‌آید و می‌گوید: «مادر من آمده‌ام. خیلی وقت است که آمده‌ام. چند سال است که آمده‌ام. اما هیچ کس دنبالم نیامد. یک اتاق گرفته‌ام و تنها زندگی می‌کنم».

در پی خواب مادر شهید ابوطالبی و تماس وی با مرکز تحقیقات ژنتیک دانشگاه علوم پزشکی بقیه الله، از مادر و برادر شهید نمونه ژنتیکی گرفته شده و اطلاعات به دست آمده با اطلاعات حاصل از شناسایی شهدای گمنام تطبیق داده شد. بر اساس بررسی‌ها مشخص شد پیکر مطهر شهید ابوطالبی جزو شهدای تفحص شده بود و با اعلام کد به معراج شهدا، روشن شد محل دفن شهید ابوطالبی کهف الشهدای ولنجک تهران است.

و روز هفتم آبان ماه 1392 را بر تاریخ ثبت می‌کنیم که در چنین روزی پدر و مادر شهید «مجید ابوطالبی» بعد از 31 سال، فرزندشان را در کهف‌الشهدای تهران پیدا کردند... 

* نوشتن اسم امامان معصوم(ع) با دست‌خط کودکانه

وقتی پای حرف‌ها و درد دل‌های این مادر می‌نشینی، با لحنی آرام می‌گوید از روزهایی که بین خودش و مجید گذشت؛ بتول محمدی مادر شهیدان «مجید و فرید ابوطالبی» بیان می‌دارد: منزل ما سه طبقه بود؛ وقتی مجید از بیرون به منزل می‌آمد از همان جلوی در مرا صدا می‌زد تا همدیگر را ملاقات کنیم و اگر به منزل می‌آمد و می‌دید که در خانه نیستم جلوی در حیاط می‌ایستاد تا مرا ببیند. زمانی که او مرا در سر کوچه می‌دید، از خوشحالی بال در می‌آورد؛ اگر هم وسیله‌ خرید در دست داشتم آن را از دستم می‌گرفت. مجید از ابتدا علاقه‌مند به اهل بیت (ع) بود. زمانی که او در کلاس اول درس می‌خواند به او گفته بودم اسامی مبارک 12 امام را به همراه داشته باشد. یک بار دیدم که جیب پیراهن او برجسته است؛ پرسیدم: «مجید این چیه در جیب شما»؟ 12 برگه از جیب خود در آورد؛ او با همان دست‌ خط کودکانه‌اش اسم 12 امام را روی 12 برگ نوشته بود تا همراهش باشد.

* مراقب لقمه حلال بودم

این مادر که فرزندانش مجید و فرید را در راه اسلام به قربانگاه فرستاد، رمز تربیت فرزندانش را این گونه مطرح می‌کند: بنده همیشه مراقب لقمه‌ای که می‌خوردم، بودم. در دوران بارداری هم توجه بیشتری به این موضوع داشتم و سعی می‌کردم هر لقمه‌ای را نخورم؛ برای اینکه در میهمانی‌ها کسی از بنده ناراحت نشود آن روز را روزه می‌گرفتم؛ پدر شهید هم خیلی به مسائل حلال و حرام توجه داشت. در دوران رشد بچه‌ها به جای برخی شعرهای بی‌محتوایی که امروزه به بچه‌ها یاد می‌دهند، در گوش آنها سوره‌های قرآن را زمزمه می‌کردم و آنها در دوران کودکی آیة‌الکرسی، سوره‌های توحید، حمد و نماز آموختند.

* خوابی که از مجید دیدم

او که 31 سال طعم شیرین انتظار را به کام داشته است، می‌گوید: از زمانی که مجید به شهادت رسید، تاکنون انتظار آمدنش را کشیدم. یک روز نبود که منتظر او نباشم. وقتی که به خوابم آمد در عالم خواب اتاقکی را به من نشان داد و گله‌مند بود که من در این اتاقک هستم چرا به من سر نمی‌زنید؟ بعد از دیدن آن خواب تا روزی که مزار پسرم را زیارت کردم فقط توکلم به خدا بود و او بود که مرا در این سال‌های سخت مرا یاری کرد

* شعارهایی که در دوران انقلاب می‌دادیم

ژیلا ابوطالبی خواهر شهید «مجید ابوطالبی» که 4 سال از وی کوچکتر است، می‌گوید: ما چهار برادر و دو خواهر هستیم که فرید و مجید از جمع ما شهید شدند؛ مجید فرزند اول خانواده بود، او فردی احساسی و فوق‌العاده عاطفی بود. به مبانی اسلام و احکام اسلامی بسیار اعتقاد و علاقه داشت؛ اهل تلاوت قرآن کریم و شرکت در مراسم‌های مذهبی بود. در سال‌های 56 و 57 در اوج برنامه‌های انقلاب، مجید مردم خیابان شهید نامجو را به برنامه‌های انقلاب و راهپیمایی‌ها و به قول خودش «نیایش شبانه» هدایت می‌کرد.

او در دوران حکومت نظامی به بالای پشت بام رفته در آنجا بلندگو می‌گذاشت، شعار می‌داد و اهل محله هم تکرار می‌کردند. از جمله شعارهایی که در آن زمان می‌دادیم «نیایش شبانه، جنگ مسلحانه» بود. وقتی که گارد شاهنشاهی تیراندازی می‌کردند، می‌گفتیم «توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد». زمانی که برق‌ها را قطع می‌کردند، یکی از شعارهای ما این بود که «بی‌برقی، بی‌گازی، گرسنگی می‌کشیم، قسم به خون شهدا، شاه تو را می‌کشیم».

یکی از همین روزها که شعار می‌دادیم و مردم تکرار می‌کردند، همسایه‌ها متوجه می‌شوند که گارد شاهنشاهی منزل ما را محاصره کرده است؛ آن‌ها از طریق تلفن با ما تماس گرفتند، خواهر کوچکم پایین بود، به پشت‌بام آمد و این موضوع را به ما اطلاع داد. نور چراغ گردسوز را کم کردیم و از پشت‌بام به پایین رفتیم و آیه «وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ» را خواندیم. گارد شاهنشاهی با قنداقه تفنگ به در خانه ما می‌زدند و بعد به سراغ همسایه‌مان رفتند، همسایه‌ای که اصلاً در این برنامه‌ها نبود و این طور شد که خداوند ما را نجات داد.

مجید علاقه زیادی به برنامه‌های انقلاب داشت. او عاشق امام خمینی(ره) بود. حتی در وصیت‌نامه‌اش تمام سفارش‌اش این است که حامی امام و کمک انقلاب باشید؛ او به آنچه که وصیت کرده بود، خوب عمل می‌کرد.

* مادرم از 15 سالگی درد فراق کشید

وی ادامه می‌دهد: رابطه خواهر و برادری خیلی‌خوب داشتیم؛ محیط خانواده ما محیط عاطفی‌ای بود؛ مجید وابستگی شدیدی به مادر داشت؛ به طوری که وقتی از بیرون به منزل می‌آمد در اتاق‌ها و آشپزخانه طبقات، مادر را صدا می‌زد تا جوابی از او بشنود. این علاقمندی به قدری زیاد بود که بعد از شهادت مجید فکر می‌کردم مادر نتواند این دوری مجید را تحمل کند. مادر 31 سال در فراق مجید سوخت و ساخت.

لازم است بگویم که وقتی مادرم 15 ـ 16 ساله بود، پدرِ وی در نجف توسط حسن البکر به شهادت رسید و در وادی‌السلام نجف به خاک سپرده شد. در واقع مادرم از 15 سالگی فراق را تحمل کرد؛ ابتدا فراق پدرش و بعد فراق فرزندانش؛ فقط ایمان قوی مادر بود که توانست مقاومت کند.

* منتظر نامه‌ای از مجید بودم

این خواهر شهید بیان می‌دارد: مجید خیلی به خوابم می‌آمد و می‌گفت «من برمی‌گردم»؛ در این سال‌ها توقع من این بود که وقتی وارد منزل پدرم می‌شوم، پشت در خانه نامه‌ یا نشانی از مجید ببینم. تلفن‌های بی‌وقت واقعاً روی ما تأثیر می‌گذاشت و پیش خود می‌گفتم: «شاید مجید پشت خط تلفن باشد»؛ امید داشتم که مجید زنده برگردد؛ تحمل و پذیرفتن این قضیه برای ما خیلی سخت بود.

وی اضافه می‌کند: اوایل شهادت مجید، مادرم حدود دو ماه به مشهدالرضا(ع) رفت و می‌گفت:‌ «تا مجید برنگردد به منزل نمی‌آیم». در این مدت مادر می‌گفت: «شاید مجید اسیر باشد یا جایی مجروح شده و او را به شهر دیگری منتقل کرده باشند...» متأسفانه خبری نبود. بعد از 7 ماه از گذشت بی‌خبری از مجید، یادمانی در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) گرفتیم که مادر در زمان دلتنگی‌هایش به آنجا می‌رفت.

* خبر شهادت مجید را برادرم به ما داد

ابوطالبی خاطرنشان می‌کند: در عملیات مسلم‌بن عقیل، مجید و برادر سومم «وحید» در جبهه بودند؛ آنها در شب عملیات همدیگر را می‌بینند و باهم صحبت می‌کنند؛ مجید، فرماندهی گروه را برعهده داشته و وحید هم در جای دیگری از جبهه سومار به مأموریت می‌رفت. دو برادرم شب آخر از هم خداحافظی می‌کنند.

بعد از عملیات، وحید در جمع دوستان می‌شنود که یکی از رزمنده‌ها می‌گفت: «عجب فرماندهی داشتیم، چقدر شجاعانه ایستاد و مقاومت کرد!» وحید از آن رزمنده می‌پرسد: «فرمانده شما که بود؟» او پاسخ می‌دهد: «مجید ابوطالبی». سپس آن رزمنده شرح می‌دهد که مجید از ناحیه سینه تیر می‌خورد و به نیروها می‌گوید پیشروی کنید، منتظر من نباشید.

وحید یک هفته در جبهه می‌ماند و سعی می‌کند تا مجید را پیدا کنند اما موفق نمی‌شوند. در واقع خبر شهادت مجید را وحید برای ما آورد.

* شهیدی که در مزار برادرش آرمید

زمانی که مجید به شهادت رسید، فرید 10 ساله بود؛ آنها علاقه و وابستگی زیادی نسبت به هم داشتند؛ هر شب که مجید به مسجد می‌رفت، فرید را با خود می‌برد؛ حتی مجید در وصیت‌نامه‌اش اشاره کرده بود که: «شب‌ها با برادر کوچکم به مسجد برو و مرا به یاد بچه‌های مسجد بینداز و بگو که مجید ناظر بر اعمال شماست».

فرید به راه مجید رفت و در آخرین عملیات دفاع مقدس در «بیت‌المقدس هفت» در 17 سالگی به شهادت رسید و وصیت کرد که او را در مزار خالی که به نام مجید بود به خاک بسپاریم. مادرم بعد از شهادت فرید تسلیم شد و دیگر تمام گریه‌هایش بر سر مزار فرید بود.

* مرا برای انقلابی بودن تشویق می‌کرد‌

صدیقه ابوطالبی که 10 سال از شهید مجید ابوطالبی کوچک‌تر است، می‌گوید: زمانی که 15 ساله بودم، مجید به شهادت رسید؛ قبل از انقلاب در خانواده‌ای بزرگ شدم که فعالیت سیاسی آنها بالا بود؛ در رابطه با مسائل مختلف اظهارنظر می‌کردم؛ نمونه‌ای از آن را به یاد دارم که مجید با نامزدی بنی‌صدر به عنوان ریاست‌جمهوری مخالفت می‌کرد، بنده هم مخالف این جریان بودم؛ در خانواده و فامیل می‌گفتم به بنی‌صدر رأی ندهید، مجید در این مسأله خیلی به من بال و پر می‌داد.

وی ادامه می‌دهد: بعد از پیروزی انقلاب، مجید در کتابخانه مسجد بنی‌هاشمی فعال بود؛ او مرا هم تشویق کرد تا در بسیج خواهران مسجد عضو شوم؛ راه را این‌گونه به من نشان می‌داد. بنده در راهپیمایی‌هایی که علیه بنی‌صدر و منافقین به پا می‌شد، حضور پیدا می‌کردم؛ وقتی بنی‌صدر در خیابان گرگان سخنرانی داشت، به همراه بچه‌های بسیج مسجد بنی‌هاشمی برای اعتراض به آن خیابان رفتیم. آن زمان من 14 ساله بودم اما مجید من را خیلی بزرگ می‌دانست.

* بعد از شهادت مجید راهش را ادامه دادم 

ابوطالبی بیان می‌دارد: بعد از شهادت مجید، بنده در همان مسجد فعالیت می‌کردم، چرا که توصیه کرده بود به کارهای فرهنگی بپردازم. همیشه احساسم این بوده که باید برای خوشحالی مجید، راه او را که راه اسلام است، ادامه دهم؛ اکنون هم معلم هستم.

* مادرم هر روز در فراق مجید اشک می‌ریخت

وی اضافه می‌کند: انتظار آمدن مجید خیلی سخت بود؛ اما ما انتظار سخت‌تر از آن را داریم می‌کشیم، انتظار آمدن آقا امام زمان(عج). مادرم خیلی عاطفی است؛ زمانی که مجید به شهادت رسید، بنده با مادرم مأنوس بودم؛ روزی نبود که او در فراق مجید اشک نریزد؛ هر بار هم که برنامه‌ تلویزیونی از جبهه می‌دید یا اخبار را می‌شنید، منقلب می‌شد.

خواهر شهید «مجید ابوطالبی» خاطرنشان می‌شود: بنده بعد از جنگ هم انتظار داشتم مجید اسیر باشد، چون همرزمان می‌گفتند او تیر خورده است؛ ما هم به همین خیال بودیم که او هنوز به شهادت نرسیده است؛ بعد از جنگ همه اسرا به کشور بازگشتند و بنده خواب دیدم او در جایی است که هیچ‌گونه دسترسی به آن مکان نیست. از آن زمان مطمئن شدم که مجید به شهادت رسیده است اما منتظر بودیم که پیکری از او برای آرامش مادر به دست ما برسد.

* مجید برای یادآوری آرمان‌هایش آمده است 

وی می‌گوید: در 31 سال بی‌خبری از مجید و اکنون که او را پیدا کرده‌ایم،‌ حکمتی بوده است؛ این آمدن یادآوری آرمان‌هایی است که مجید جانش را فدای آن آرمان‌ها کرد؛ یکی از آن آرمان‌ها تبعیت از ولایت فقیه بود؛ امیدوارم پیام رجعت مجید را بتوانیم درک کنیم؛ شاید برخی، آرمان‌های امام(ره) را به فراموشی سپرده باشند اما حضور مجدد این شهدا می‌تواند آن آرمان‌ها را زنده نگه دارد.

گزارش از: فاطمه ملکی

وصیتنامه شهید

 

"ولاتحسبن‌الذین قتلوا فی‌سبیل‌الله امواتاً بل احیاء عندربّهم یرزقون.
بسم‌الله الرحمن الرحیم
و این است وصیت‌نامه بنده خدا «مجید ابوطالبی» که در کمال هوشیاری و آگاهی نوشته شده است. باشد که مرگم حرکتی نو و خدائی را به‌ نبال داشته باشد و ریخته شدن خونم هشداری باشد بر آنان که هنوز در خواب هستند و جوششی در تداوم خونین شهیدان و پویشی در مسیر سالکان راه الله.
إن‌شاءالله
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
فَوقَ کُلُّ ذِی بَرِ بِرُّ حَتّی یُقتَلُ فی سَبیلِِ‌اللهِ
بالادست هر نیکوکاری نیکوکار دیگری است تا اینکه در راه خدا شهید شود، همین که شهید شد دیگر بالادست ندارد.
با نام خدا سخن را آغاز می‌کنم؛ چون نام اوست که به ما حرکت و برکت می‌دهد، چون اوست خالق ما و چون اوست رازق ما و برماست که در همه حال به یاد او باشیم و شکر نعمت‌های او را به جا بیاوریم.
با سلام بر پیغمبر اسلام و ائمه معصومین(علیه‌السلام) و با سلام بر امام زمان‌ِمان امام دوازدهم و نائب بر حقّش امام خمینی(رحمه‌الله‌علیه) و با سلام بر یاران و بازُوان پرتوان و پیروان راستین ولایت فقیه از جمله آیت‌الله مشکینی و با سلام بر رئیس‌جمهور مکتبی‌مان آیت‌الله خامنه‌ای و باسلام بر رئیس مجلسِمان و نماینده امامِ‌مان در شورای عالی دفاع و باسلام بر دولت مکتبی و وزراء و نمایندگان مجلس و رئیس قوه قضائیه و همه دولتمردان در خط امام.
و با سلام بر همه دوستان و آشنایان و هم‌کاران چه در سپاه و چه در بسیج و چه در محله خودمان و چه یاران و همسنگران قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب و با سلام بر پدر و مادر و خواهران و برادران عزیزم.
و با درود بر همه شهدای اسلام و معلولین و مجروحین جنگی و بر همه امّت حزب‌الله و بر همه آزادیخواهان و مظلومان جهان، چه شیعه و چه سنی و چه ادیان دیگر.
سخن را آغاز می‌کنم.
شاید این آخرین نوشته‌های من و به‌قولی وصیتنامه من باشد. آری، کسانی که مرا می‌شناسید، شاید این مطالب که می‌نویسم به گوش همه آشنا باشد، ولی مِن‌باب تذکر می‌گویم و سرانجام این فکر و ذکر من و آخرین حرف‌ها و سخنان من قبل از حرکت به‌سوی کربلا و زیارت قبر شش‌گوش امام‌حسین(علیه‌السلام) است.
اکنون که این وصیتنامه را می‌نویسم درست 29 شهریور است؛ یعنی سالروز تولد من و سالروز ورود من به سپاه و سالروز جنگ تحمیلی و بالاخره اولین روز وصیتنامه من که به خواست خدا یا شهید می‌شوم و یا این شهادت‌نامه را برای امام حسین(علیه‌السلام) در کربلا خواهم خواند چرا که ما باهم پیمان بسته‌ایم آنقدر شهید بدهیم تا سرانجام کربلا را آزاد کنیم و اکنون پس از 70 روز انتظار سرانجام اولین مرحله عملیات یعنی تصرف ارتفاعات مشرف به سومار و گیلانغرب فرا می‌رسد و در پایان دومین سالگرد جنگ تحمیلی، امیدوارم موفّق به دریافت خبرهای خوشی شوید. البته این سالگرد مصادف شده است با ماه ذی‌الحجه؛ درست در ماهی که حسین‌بن‌علی(علیه‌السلام) حج را رها و به سوی کربلا حرکت می‌کند و من این تقارن را به فال نیک می‌گیرم و امیدوارم هرچه زودتر دل شما ای امت حزب‌الله که در پشت جبهه یار و پشتیبان رزمندگان هستید شاد شود و خانواده‌های شهدا و مجروحین و معلولین نایل به زیارت کربلا شوند.
در طول دو سالی که من در سپاه بوده‌ام کارم در واحد روابط عمومی در قسمت‌های فرهنگی، سیاسی و تبلیغاتی بوده و یکی از مسئولیت‌های آن زمان نیز رسیدگی به وضع فرهنگی و تبلیغاتی خانواده شهدا.و چون امام امّت خمینی کبیر رسیدگی به کارهای خانواده‌های شهدا را خیلی بالا و واجب می‌دانستند در این قسمت با توجه به تمام نواقص به خدمت مشغول بوده‌ام و در طول این مدّت شاید بیش از هزار وصیتنامه و زندگینامه شهدا را خوانده‌ام و روی آن کار کرده‌ام و اینک که در مقام نوشتن وصیتنامه‌ای برای خود برآمده‌ام، بسیار مشکل می‌توان قلم را برداشت و بر روی کاغذ آورد و نامه شهادت نوشت؛ چرا که من وصیتی ندارم.
در تهران که بودم قصد داشتم یک چنین کاری بکنم و با توجه به کلیه وصیت‌نامه‌های شهدا (البته شهدای سپاه و بسیج)، یک شهادت‌نامه که وجه مشترک کلیه وصیت‌نامه‌ها و نکات عمیق آنها باشد چاپ کنم که بالاخره هم موفق شدم و زندگینامه شهدای کردستان به چاپ رسید که البته اگر زنده ماندیم و به تهران بازگشتیم سعی خواهیم کرد که زندگینامه تمامی شهدا را که تاحدودی نیز آماده چاپ شده به طور مسلسل وار برای استفاده امّت حزب‌الله و درصورت موافقت مسئولین سپاه به‌چاپ برسانیم؛ تا بدینوسیله بتوانیم سطح فرهنگ شهادت را در جامعه بالا ببریم.
و امّا ببینیم که وصیت‌نامه شامل چه چیزهایی می‌شود که به نظرم امور شخصی و مادّی و مسائل دیگری از قبیل نماز و روزه و ارث و... یک قسمت ساده و عادی است و قسمت اساسی وصیت‌نامه که فکر می‌کنم از قسمت اوّل مهمتر و اصولی‌تر می‌باشد، امور دینی - فرهنگی - اجتماعی - سیاسی - معنوی - و اخلاقی است که در واقع همان خط مشی شهید و رساندن پیام شهید است زیرا با اولین قطره خون شهید که به زمین می‌ریزد گناهان او آمرزیده می‌شود و به ملکوت اعلی می‌پیوندد، ولی مسئله دیگر که همان پیام خون شهید است به قوّت خود باقی است که توسط وصیت‌نامه و یا شهادت‌نامه و یا از طریق دوستان و آشنایان شهید و فامیل و پدر و مادر و... باید رسانده شود و این تأثیر و این پیام است که خون شهدا است تا نه تنها خون شهید به هدر نرود، بلکه هر قطره آن به هزاران قطره تبدیل شده و در جامعه روح شهادت‌طلبی اوج بگیرد.
من در این نوشتار قصد ندارم پیرامون شهادت و شهید و ارج و مقام او بنویسم؛ زیرا که این را به همه پویندگان راه شهادت واگذار کرده‌ام و در این مورد می‌توانید از قرآن و نهج‌البلاغه و صحیفه سجادیه و... کمک بگیرید و نیز در عصر خود می‌توانید از کلمات روح‌پرور امام و آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله شهید مطهری و شهید مظلوم بهشتی و رئیس‌جمهور شهید رجائی و نخست‌وزیر شهید باهنر و برادر رفسنجانی و... بهره گیرید.
من در اینجا فقط می‌خواهم از نکاتی صحبت کنم که ماهیت وجودی یک شهید به-آن بسته است و آن هدف، نیّت شهید است و جزئی هم از مسائل پست مادی و... خواهم نوشت.
1- خط مَشی شهیدی که برای آن به میدان شهادت رفته و از همه امور دنیوی دست کشیده و شهادت را برگزیده است.
2- پیام شهید به امام زمانش و نائب او امام خمینی (رحمه‌الله علیه) و اعلام پشتیبانی از اصل ولایت فقیه که اگر این پیروی نباشد و به میدان جنگ برود، خود را با دست خود هلاک کرده است.
3- پیام به روحانیت مبارز و پیرو خط امام و شخصیت‌ها و مسئولان مملکتی اعم از قوه مجریه و قضائیه و مقننه و شورای نگهبان.
4- پیام به ارگان‌ها و سازمان‌های در خط امام.
5- پیام به دوستان و آشنایان و همکاران و بچه‌های محل و پدر و مادر و برادر و خواهر و فامیل .
6- پیام به کشورهای خارجی و ابرقدرت‌ها و کلیه کسانی که در زمین فساد می‌کنند (آمریکا، شوروی، انگلیس، فرانسه، اسرائیل و کشورهای مرتجع عرب و...) .
7- پیام به ضدّ انقلاب و گروهک‌های وابسته داخلی و خارجی.
8- و بالاخره یک نتیجه‌گیری کلی و... .
تا اینجا مطالب را به طور فهرست‌وار نوشتم چرا که اصولاً یک وصیتنامه که در حقیقت می‌تواند دستور زندگی و ادامه راه برای بازماندگان شهید و دوستان و... باشد، باید به‌ دور از هرگونه نوشته و یا مطالبی گردد که این هدف را در بر نداشته باشد.
زمانی که امام حسین(علیه‌السلام) شهید شد زینب(سلام‌الله‌علیها) بود که پیام حسین(علیه‌السلام) و راه حسین(علیه‌السلام) را زنده نگه‌داشت و اگر نبود خطابه‌ها و نطق‌های آتشین زینب(سلام‌الله‌علیها) شاید خون حسین(علیه‌السلام) به هدر می‌رفت و اینک در زمان ما و در کشور اسلامی ما شما بازماندگان شهدا و دوستان و آشنایان شهید هستید که پیام شهید را فریاد می‌زنید و پیام اور را می‌رسانید و جهان را به لرزه در می‌آورید.
امّا چگونه می‌شود پیام شهید را رساند؟ و آیا رساندن پیام شهید در حجله ‌گذاشتن و سر کوچه ایستادن و پیراهن مشکی به تن کردن و بر سر و سینه زدن است، یا رساندن پیام شهید با ادامه دادن راه شهید میسر است. باید دید شهید در طول زندگی چه ویژگی‌های برجسته‌ای داشته است و چگونه باید به آن‌ها عمل کرد و امر به معروف و نهی ازمنکر کرد. به عنوان مثال اگر شهید زیاد قرآن می‌خواند، بازماندگان شهید و دیگر دوستان و آشنایان او زیاد قرآن بخوانند و دیگران را نیز به این کار تشویق نمایند و یا مثلا شهید نیمه‌های شب برمی‌خواست، وضو می‌گرفت و به نیایش می‌پرداخت و یا شهید در زندگی اسراف نمی‌کرد، همیشه لبخند بر لب داشت،کم صحبت می‌کرد و... و اگر چنین کاری را بازماندگان شهید انجام دادند، به راه شهید ادامه داده‌اند و گرنه راه او را نه تنها ادامه نداده‌اند، بلکه باعث به هدر رفتن خون شهید شده‌اند. بنابراین اگر بازماندگان شهید این راه را رفتند و شهادت بر آنها اثر دائمی گذاشت، زهی سعادت وگرنه... .
من این راه را آگاهانه انتخاب کرده‌ام و در این راه فقط هدفم پیشبرد اسلام و فرمان‌برداری از امر ولایت فقیه است و اگر در این راه کشته شویم و یا بکشیم پیروزیم. من بر خلاف بعضی‌ها که پیروزی را فقط در شهادت می‌دانند، ضمن اینکه شهادت را حدّ نهایی تکامل انسان می‌دانم ولی شهادت را نیز وسیله‌ای برای رسیدن به لقاءالله به حساب می‌آورم و هدفم همواره درطول زندگی این بوده که راه خدا را ادامه دهم.
اگر من شهید شدم «ببخشید من لیاقت شهادت را ندارم» مردم به راه شهیدان ادامه دهید و اگر موفّق به زیارت کربلا شدید، بدانید که در راه بازشدن کربلا ما زیاد شهید داده‌ایم و شهیدان را هرگز فراموش نکنید. در عراق قبر شش گوشه امام هست که هم‌اکنون غریب و تنها است،اگر موفق به زیارت آنها شدید به امام حسین(علیه‌السلام) سلام مرا برسانید و بگوئید که ما نیز آرزوی زیارت ایشان را داشتیم و در این راه شربت شهادت نوشیدیم. برای من مراسم پرتجمل برگزار نکنید. اگر جنازه من به دستتان رسید، درصورت امکان از دم مسجد بنی‌هاشمی – مسجد بنی-هاشمی در خیابان سرتیپ نامجو که مرکز فعالیت شهید عزیز ایت واقع است- یا از محل نماز جمعه تشییع کنید. اختیار با خود شماست در مراسم ختم من گریه نکنید و اگر خواستید گریه کنید برای حسین زمانِمان شهید مظلوم بهشتی و 72 تن از یارانش گریه کنید.
برای رجائی و باهنر گریه کنید که در آتش خشم منافقین سوختند. برای شهید مطهری – مدنی – دستغیب – صدوقی که همه به دست این منافقین ضد بشریت و ضد اسلام شهید شدند گریه کنید و لعنت و نفرین بر بنی‌صدر و رجوی بنیانگذاران این گروه و سردسته آنها آمریکا نمائید.
دوست ندارم که در مراسم کفن و دفن من کسانی که حتی یک ذره برخلاف خط امام گام برمی‌دارند شرکت کنند و خودشان را به من نزدیک بدانند و اگر دوستان ناآگاه من نیز شرکت کردند بر آنها است که دیگر از خواب غفلت بیدار شوند و با تمام وجود کارهای فرهنگی و تبلیغاتی را دنبال کنند.
در اینجا نیز چند جمله‌ای خطاب به برادران مسجدی خودم می‌گویم. بر شماست تا آنجا که در توان دارید با هر وسیله از قبیل کمک مالی و فرهنگی و انسانی و هرگونه کمک دیگر در راه تبلیغات اسلامی گام بردارید تا نه ‌تنها فرزندان خودتان از آن‌ها استفاده کنند، بلکه همه اهالی محل و به خصوص فرزندان آنها از آن استفاده نمایند و اگر چنین نکنید خیانتی بزرگ مرتکب شده‌اید و آن خیانت کتمان اسلام و حقایق الهی است. برشما است ای دوستان سپاهی و بسیجی و مسجدی و ای بزرگان قوم و ریش‌سفیدان محل که تا آنجا که در توان دارید کارهای فرهنگی و تبلیغاتی کنید و سعی کنید که اسلام را در همه ابعاد به نونهالان بیاموزید که اینان سربازان و لشگریان آینده امام زمان هستند.
سعی کنید کارهایتان فقط و فقط برای رضای خدا باشد و خدا را در همه حال ناظر بر اعمال خویش بدانید و وصیتنامه‌های شهدا را همانطور که امام فرموده‌اند زیاد بخوانید.
امّا خطابم به شما برادران سپاهی: همانطور که می‌دانید سپاه یک ارگان و یک نهاد سیاسی، نظامی و فرهنگی است. بر شماست ای برادران روابط عمومی سپاه منطقه 10 کشوری که من نیز عضو کوچکی از شما بودم، با شدّت بیشتری و تا آنجا که در توان دارید کارهای فرهنگی، آموزشی، تبلیغاتی و اسلامی کنید و راه امام را نه تنها خود ادامه دهید بلکه آموزش دهید تا نونهالان و جوانان ما به غلط راه دیگری جز خط امام نروند.
سعی کنید اگر یکی از مسئولین مملکتی خدای ناکرده از راه خدا و پیروی از ولایت فقیه منحرف شود و به خون شهدای جمهوری اسلامی خیانت کند او را با شمشیر عدالت علی(علیه‌السلام) راست کنید.
از هرگونه گروه بازی و دسته و فرقه‌گرایی دست بردارید و تنها و تنها برای خدا گام بردارید و از غلبه هوای نفس بر خود خودداری کنید که بزرگ-تر از جهاد اصغر، جهاد اکبر که مبارزه با نفس است،می‌باشد.
بار دیگر تأکید می‌کنم ای برادران روابط عمومی سپاه منطقه ده کشوری سعی کنید راه شهیدان و خدمت به شهیدان و خانواده‌های آنها را ارج نهید، سعی کنید کارهای فرهنگی و تبلیغاتی زیاد انجام دهید؛ به خصوص درمورد خانواده شهداء.
شما ای برادران بدانید که امام خدمت به خانواده شهدا را بسیار ارج نهاده است لذا برشماست که تاآن¬جا که توان دارید از این خدمت کوتاهی نکنید و بکوشید که فرهنگ شهادت را در جامعه بالا برده و به خارج از مرزها انتقال دهید.
شما ای برادران روابط عمومی سپاه منطقه 10،مسئولیت‌تان بس سنگین است. شما همچون زینب(سلام‌الله‌علیها) و امام سجاد(علیه‌السلام) که پیام امام حسین(علیه‌السلام) را فریاد زدند، باید پیام شهید مظلوم بهشتی حسین زمانِمان و 72 تن از یارانش را و شهیدانی چون مطهری – مفتح – رجائی – باهنر – مدنی – دستغیب – صدوقی و سایر شهیدان را نه تنها به گوش امّت شهیدپرور که آنها راه خود را یافته‌اند، بلکه به گوش جهانیان برسانید.
بخش روابط عمومی قسمت تبلیغات باید تراکت‌ها و کارهای تبلیغی زیاد به خصوص در بالا بردن فرهنگ شهادت در جامعه انجام دهد. بخش فرهنگی و به خصوص برادران بخش ارتباطات که مسئولیتی بس سنگین به عهده دارند. در این جا این نکته را تذکر می‌دهم که سعی کنید با مردم در تماس باشید و بهر وسیله‌ای که دارید بکوشید تا از طریق نیروهای موجود این کار را انجام دهید، سعی کنید از نیروهای بسیجی و امّت حرب‌الله در این مورد کمک بگیرید.
بخش کارخانجات و ادارات بکوشند که واقعاً به کارگران آگاهی‌های اسلامی بدهند. بخش ارتش بکوشد که آگاهی‌ها و روحیه شهادت‌طلبی را در ارتش بالا ببرد.
در خاتمه اگر در این مدّت خطائی از من دیده‌اید، از من بگذرید و بدانید که کارهای فرهنگی و تبلیغاتی در سطح منطقه خودتان و سایر مناطق و درصورت امکان تبلیغات خارج از کشور؛ که البته به عهده وزارت خارجه و وزارت ارشاد می‌باشد، از جمله واجبات است.
بار دیگر از شما ای برادران روابط عمومی می‌خواهم که مرا از دعا کردن فراموش نکنید و از همه برادران سپاهی می¬خواهم که سعی کنند که هر قدمی که برمی‌دارند،فقط و فقط رضای خدا را درنظر بگیرند.
سعی کنید راه شهیدان را در عمل پیاده کنید.
خاک بر سر من اگر خواسته باشم قدمی و قلمی و کلامی جز پیروی از اسلام و از ولایت فقیه و امام برداشته باشم. اگر در خیابان کتاب‌فروشی و تبلیغات می‌
کردم، اگر ساعت‌ها با این گروهک‌ها در خیابان مبارزه و افشاگری می‌کردیم، فقط و فقط هدفم آگاهی دادن بوده است. اگر گفته‌ام کتاب بخوانید، اگر گفتم مطالعه کنید، اخلاق اسلامی داشته‌ باشید. وقت خود را بیهوده هدر ندهید.
و امّا تو ای مادر، ای غم‌خوار و تو ای همه چیز من، مرا حلال کن که اگر حلال نکنی کارم سخت می‌شود. اگر از من بدی دیده‌ای به خاطر خدا حلالم کن.
خواهرانم: تا آنجا که در توان دارید در راه اسلام بکوشید.
و امّا برادرانم، همانگونه که به پاسداری از دستاوردهای انقلاب مشغول هستید هرگز ذره‌ای سُستی به خود راه ندهید. هرگز سپاه و کمیته را رها نکنید که اینها بازُوان انقلاب و امام هستند.
و امّا تو ای پدر؛ مرا حلال کن و شب‌ها که به نماز شب می‌ایستی مرا دعا کن. از زحماتی که برای من کشیده‌ای تشکر می‌کنم. من دیگر نیستم که آنها را جبران کنم. امیدوارم خدا به همه ی شما صبر بدهد. صعی کنید یک خانواده نمونه بعد از من باشید که هستید. برای از دست دادن من نگرانی نکنید، درست است که من شاید لیاقت شهادت و یا شهید شدن را نداشته باشم ولی شما بکوشید پیام شهیدان را به دیگران برسانید.
یادآوری جنایت‌ها
شیطان بزرگ آمریکا و شوروی و کشورهای مرتجع عرب که با سکوت و خیانت خود اسرائیل را در انجام جنایاتش در جنوب لبنان آزاد گذاشته‌اند و روزی هزاران نفر از مردم مسلمان و بیگناه لبنان توسط هواپیماها و بمب‌های اسرائیلی از بین می‌روند، ولی کشورهای عرب با کمال بی‌شرمی کنفرانس تشکیل می‌دهند و اسرائیل را به‌ رسمیت می‌شناسند.
خطاب به گروهک‌ها
در جنایات خود افراد بیگناه بسیاری را شهید کرده‌اید و بدینوسیله وحشیگری خود را به گوش صهیونیست‌های اسرائیلی که در 17شهریور مردم را در میدان شهدا به شهادت رساندند رسانده و ثابت کردید که چقدر از مردم دورید. ولی بدانید که دیگر دوران شما به سر آمده است. اگر روزی راهپیمایی راه می‌انداختید، سخنرانی برگزار می‌کردید، مراسم می‌گرفتید و خیابان‌ها را محل تضعیف دولت جمهوری اسلامی می‌کردید. دیگر «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت» و اگر توبه نکنید به دست همین امّت حزب‌الله نابود خواهید شد. مرگ و نفرین تمام مستضعفان بر شما باد.
و امّا شما مسئولین مملکتی: ضمن تشکر از تلاش‌های شما در بعد از انقلاب که واقعاً ره صد ساله رفته‌اید و با وجود جنگ، مملکت را به اینصورت نگه داشته‌اید.
مسائل خود را با مردم در میان گذارید و بدانید که امّت حزب‌الله هرگونه مشکلی را به مدد خدا حل می‌کند. خدانگهدار شما باشد که شما پیروان اسلام و ولایت فقیه هستید.
و اما ای امام، ما زندگی کردن و انسان‌ بودن و شناخت واقعی اسلام را از تو آموختیم و تو بودی که به ما درس شهادت و ایثار و گذشت آموختی و این تو بودی که از آن جوانان بیکار و بی‌مسئولیت محلّه‌ها، بسیجی ساختی و به جبهه جنگ فرستادی. ای امام، ما چگونه از از زحمات تو تشکر کنیم که تشکر از زحمات تو را هرگز نتوان.
ای امام، تو ما را از لجن‌زار به گلزار هدایت کردی.
ای امام تو بودی که شب و روز با دعا و شناساندن راه به ما انقلاب را به پیروزی رساندی و هم‌اکنون به یاری خدا و با مدد امام زمان(عجل‌الله‌تعالی‌ فرجه‌الشریف) آمریکا را به زانو درآوردی. توصیف تو که در روز چون شیر بر ضالمان فریاد می‌کشی و شب به نیایش با خدا می‌پردازی چگونه ممکن است.
ای امام، ما اهل کوفه نیستیم تا تو را تنها بگذاریم. ما تا خون در بدن داریم از دین خدا و از پیروی از دین تو دست بر نخواهیم داشت.
ای امام، سخنان تو هرکدام دنیایی از درس است. زندگانی تو و هرکار تو منبعی از الهام و انقلاب و اسلام است.
ای امام، ما را دعا کن که بتوانیم بر نفس خود پیروز شویم و هم جهاد اصغر و هم جهاد اکبر هر دو را توأم با هم انجام دهیم.
خدایا – خدایا – تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه‌دار.