وقتی پیدایت می کنم، نه نارنجکت تهدیدم می کند، نه سر نیزه ات

نه در قمقمه ات آبی مانده، نه در خشابت فشنگی

تنها ساعتت کار می کند

که هنوز به وقت دیروز تنظیم است!

او کیست؟  اهل کجاست؟  از کدام لشکر، کدام گروهان؟

در سکوت بر و بر نگاهم می کند،

پلاکی که حافظه اش را از دست داده است....