چاكرتيم دربست
دو تا ماشين روي پل، كنار هم شيشه به شيشه ايستادند: يكي او ميگفت و يكي اين. بچههاي عقب دو تا ماشين هم مثل هواداران دو تيم، رانندهي خودشان را تشويق ميكردند.
او ميگفت: «ما گداي شماييم.» اين جواب ميداد: «ما كبوتر حرمتيم.» او ميگفت: «ما رو بخر و آزاد كن.» اين جواب ميداد: «ما نوكرتيم داداش، دست بردار.» باز هم اين گفت: «سر ما رو بگذار لب باغچهي خونتون ببر.» و او پس از اينكه جواب داد: «ما چاكرتيم دربست، مسافر تو راهي هم سوار نميكنيم...» پايش را روي پدال گاز فشار داد و راه افتاد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۸ ساعت 8:20 توسط خادم الشهدا
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان