براي كاري رفته بودم نجف‌آباد. سري هم زديم به گلزار شهدا.

پرسيدم:«چند تا شهيد دارد اين شهر؟»

گفتند:« بين 2 تا 3 هزار نفر. با مفقودها شايد 3 هزار نفر.»

 گفتم:«چند تايشان محصل بودند.»

گفتند:«هفتصد نفر». يعني از اين 3000 نفر هفتصد نفر زير 18 سال داشتند.

***

داشتيم از فاو برمي‌گشتيم سمت خودمان كه قايق خراب شد. قايق دوم ايستاد كه ما را يدک کند. يك دفعه هواپيماهاي عراقي آمدند. همه شروع كردند به داد زدن و يا مهدي و يا حسين گفتن. چند نفر هم پريدند توي آب. يك نفر ولي مي‌خنديد.
سرش داد زدم كه بچه الان چه وقت خنديدن است. گفت خوب اگر قرار است شهيد بشويم چرا با عز و جز و ناراحتي.

16 سالش بيشتر نبود.

***

با برادر كوچكم محسن هر دو رفتيم جبهه. مرا كه بزرگ‌تر بودم گذاشتند قرارگاه و او رفت خط. محل پستم در اصلي قرارگاه بود.
يك بار يك آمبولانس آمد؛ مدارك خواستم، نشان دادند. گفتم: «در عقب آمبولانس را باز كنيد.» به شدت برخورد كردند و گفتند مجروح دارند. حساس شدم و پياده‌شان كردم. راننده گفت: «من تو را مي‌شناسم، تو چطور مرا نمي‌شناسي؟ اصلاً فرمانده‌ات كجاست؟»

بردمش پيش فرمانده. چيزي در گوش فرمانده گفت و فرمانده هم راه را برايش باز كرد.
بعداً فهميدم جنازه‌ي محسن توي آمبولانس بوده و نمي‌خواستند من بفهمم.