هر چند وقت، تکیه کلام جدیدی می ‌افتاد سر زبان بچّه ‌ها و می ‌شد وسیله‌ ای برای خندیدن و خنداندن.

اگر کلّی برایشان حرف می‌زدی و خبر می‌دادی، طرف مقابلت سریع می‌گفت: خُب بعدش؟

 

 یک روز مسئول آسایشگاه سر صف اعلام کرد: ـ برادرا توجه کنین! خواهش می‌کنم نظافت رو رعایت کنید... همه با هم گفتند: خُب بعدش... ؟

ـ عراقی‌ها گفتن فردا هم باید صورت‌شون رو اصلاح کنن.

ـ خُب بعدش...؟

 

یکی از بچّه‌ ها بلند شد و با لهجه ‌ی اصفهانی گفت : جناب سرگرد، ما به‌ خاطر فرار از مدرسه اومدیم جبهه، اسیر شدیم؛ حالا شما می ‌خواین دوباره ما رو بکشونین مدرسه؟ بیچاره مسئول آسایشگاه کم آورد و با جدیت گفت: برادرا، حالا ما یه چیزی گفتیم که توی اسارت شوخی لازمه، دیگر قرار نشد همه چیز رو مسخره کنید. می‌خواستم بگم امروز عراقی‌های مسئولین آسایشگاه‌ها رو احضار کردن مقر...

ـ خُب بعدش...؟

 

این را حتی مظلوم‌ترین‌ها هم گفتند؛ چون جایش بود. یک‌دفعه انفجار خنده پیچید توی آسایشگاه. همه می‌خندیدند، حتی خودِ مسئول آسایشگاه.

مدّتی گذشت و این تکیه کلام عوض شد و تکیه کلام جدیدتری باب شد.

 

این‌بار اگر از کسی سوال می‌کردی، مثلاً می‌پرسیدی: اخوی، فلانی رو ندیدی؟

 در می‌آمد که: نه به اون صورت...

مدّتی هم «نه به اون صورت» افتاد سر زبان‌ها.

از هر کس، هر چیزی که می‌پرسیدی، جواب می‌شنیدی که: «نه به اون صورت»

کم‌کم این یکی هم از مُد افتاد و یکی دیگر آمد روی کار.

 

حالا اگر جرأت داشتی، می‌گفتی من فلان کار را کردم یا فلانی را دیدم، یا فلان کتاب را خواندم. در دم جواب می‌شنیدی: ساعتِ چند؟

 توی همین ایام که «ساعتِ چند» مُد شده بود، یک‌روز صبح سرباز عراقی بعد از این‌که آمار گرفت، با عصبانیت رو کرد به اسرا که: مگه چند بار باید بهتون بگیم ایستادن پشت پنجره در شب ممنوعه، ها...؟ راستش رو بگید. دیشب کی بود که با پیراهن سفید پشت پنجره ایستاده بود؟

یک‌دفعه یک نفر از آخر صف بلند گفت: «ساعتِ چند؟»گفتن همان و شلیک خنده‌ی بچّه‌ها همان.

 البته با کابل به جان‌مان افتادن هم، همان.