آب آسایشگاه را قطع کردند.
آب را جیره بندی کردیم.
کل آبمان توی یک سطل بود. به هر نفر پنج تا قاشق می رسید. سهم آن روز را خوردیم و خوابیدیم.
بیدار بودم. خودم را زده بودم به خواب. یکی بلند شد برود آب بخورد.
به خودم گفتم:" بی خیال! شتر دیدی ندیدی.شاید طفلکی خیلی تشنه اش شده".
تا دم سطل هم رفت.
نخورد.
برگشت توی جاش خوابید.