۸ سال در زندان بعثی ها اسیر بوده . خیلی شجاع و باغیرته . تعریف می کنه ؛  روزی که نظافت آسایشگاه نوبتش  بود ، تلویزیون را از پایه اش پایین می آره و با شلنگ حسابی شستشو می ده ، با دستمال تمیزمی کنه و سر جایش می ذاره .

بعثی ها با پخش برنامه های مبتذل و ضد ایرانی ، اعصاب همه را خُرد کرده و جنگ روانی به راه انداخته بودند و نادر منتظر چنین روزی بود تا ضرب شَستی به بعثی ها نشان بدهد .

موقع نمایش فیلم بود ، سرباز آسایشگاه آمد بی خبر از همه جا ، دوشاخه را به پریز برق  زد و تکمه ی تلویزیون را فشار داد . تلویزیون با صدای وحشتناکی منفجر شد و دود سفیدی توی آسایشگاه پیچید .  

-         سربازعراقی : چه کسی داخل تلویزیون آب ریخته ؟

-         نادر : خیلی کثیف بود ، من آن را شُستم  .

-         سرباز : چرا ؟ مگر نمی دانی تلویزیون را نباید شُست ؟

-         نادر  : نه ! ما  در روستایمان از اینا نداریم . ما در خانه ی مان همه چیز را با آب می شوییم .

سرباز باور می کنه  و می ره . بعد از چند روز که  افسر زندان از ماجرا با خبر می شه ، سرباز ساده لوح را تنبیه می کنه  و دستور می ده ،  نادر را در گونی می اندازند و با چوب و کابل تا می خوره می زنند .