8خاطره از عملیات رمضان/ عطش بود و بوی پیکرهای سوخته در میدان مین
رمضان بود. هوا شرجی میزد. رزمندهها دل در دلشان نبود؛ زمان، زمان انتقام بود.شامگاه بیست و یکم ماه رمضان بود و عملیات رمضان کلید خورد و «یا صاحب الزمان(عج) ادركنی» ذکر لبهایی شد که دیدار محبوب را تمنا کردند.
23 تیرماه 1361 مردم ایران در حال راز و نیاز و دعا و شب زندهداری بودند که رزمندگان اسلام برای تنبیه متجاوز به معشوق لبیک گفتند و میان چشمان حیرت زده دشمن،به 27 كیلومتری خاک دشمن رسیدند. رمضان بود.عطش بود.بوی پیکرهای سوخته از میدان مین می آمد و آنان که از دیدار حق محروم ماندند با آب كانال پرورش ماهی و نهر كیتبان و ... وضو گرفتند.7400 دشمن را کشتند و زخمی کردند و 1315 اسیر گرفتند و مایه تعجب جهانیان شدند.
امیر سرتیپ غلامعلی جانگداز: من یادم هست فرمانده تیپ 1، شهید صفوی، گفت من به نهر رسیدم و پمپی که آب را از نهر کتیبان به داخل کانال پرورش ماهی میریزد با تانک منهدم کردم. چند نفر داخل قرارگاه خندیدند که اشتباه کرده. منتها کمی بعد خبر تایید شد. آنها 20 کیلومتر جلو رفته بودند، اما واحدهای مجاور نتوانستند، نتیجه این شد که یک لشکر عراقی پاتک زد و به نیروهای پیشرویکننده ما بهشدت صدمه زد.
ما در عملیات رمضان یک ابتکار هم به خرج دادیم و صدای لودر و بولدوزر را ضبط کردیم. در منطقهای که مهندسی ما کار نمیکرد این صدا را پخش کردیم تا دشمن گمراه شود؛ به این خاطر که به شدت روی بچههای مهندسی ما شلیک میکردند.
یک بحث را هم مطرح کنم و آن اینکه بعضی میگفتند ما نباید عملیات رمضان را انجام میدادیم و باید با عراق پس از بازپسگیری خرمشهر صلح میکردیم. سوال من این است که سوریه چند سال است پس از پذیرفتن آتشبس به دنبال بلندیهای جولان است که اشغال شده؟ این نظرات سادهانگارانه است که عراق قسمتی از خاک ما را که در اختیار داشت پس از آتشبس در عملیات بیتالمقدس به ما پس بدهد.
یکی از بهترین ارتشهای منطقه را شکست دادیم. من حتی ارتش عراق را از ارتش رژیم صهیونیستی جسورتر میدانم. این ارتش در زرهی و توپخانه عالی و در مهندسی و ترابری فوق عالی بود. ما یک ارتش پفکی را شکست ندادیم. این ارتش در منطقه بهترین بود.
سید مسعود شجاعی طباطبایی: محور عملیاتی پاسگاه زید، تیر ماه 1361، در عملیات رمضان و در گرمای شدید شلمچه، رزمندهای پیكر پاک یک شهید را در آغوش گرفته و برای انتقال به پشت جبهه میبرد. در عكس شیرمردی از قافله عشق مسافر این دیار را در آغوش گرفته است؛ انگار ملائك بال خود را زیر پیكر پاك شهید گستردهاند و همگی آمدهاند تا سبكبالی عاشق را در لیلة القدر عملیات رمضان بهدست قافلهسالار و امام شهدا برسانند.
شیرمردی از قافله عشق را ببین كه چگونه مسافر این دیار را در آغوش گرفته است، انگار ملائک بال های خود را زیر پیكر پاك شهید گسترانده اند و همگی به كمك آمده اند تا سبكبالی عاشق را در لیلة القدر عملیات رمضان به دست قافله سالار و امام شهدا برسانند، این جاذبه عشق است كه قطرات خون امام خود را در گذر زمان همچون ستارگان در دل كهكشان پاشیده است و رهجویان عشق، چه زیبا این مسیر را دریافتند و راه قبله نور را با كلمات امام راحل فهمیدند و قدم در وادی شهادت گذاشتند. ای همسفران معراج حسین، شما برگزیدگان تاریخ خدایید و از این روست كه حسین شما را در معراج عشق پذیرفته است. راز این انتخاب را كسی خواهد فهمید تا بال در بال كبوتران حرم اُنس بیفكند و چه زیبا توانستید در این معنا غوطهور شوید. كلام برای درك این معنا عاجز است و بازكننده این راز، تنها سكوت است و نه كلام.
سرهنگ خسرو خطیب قوامی: من در عملیات رمضان در سایت تبوک در 17کیلومتری آبادان بودم. عملیات رمضان در ماه رمضان بود و بچهها حال و هوای خاصی داشتند. پنج روز از شروع عملیات گذشته بود و من داشتم وارد اتاق عملیات میشدم که به دلم افتاد امروز اتفاقی میافتد. از خدا و امامزمان(عج) استعانت خواستم و وارد اتاق شدم. ساعت تقریبا 10صبح بود و من شیفت را بهعنوان افسر عملیات تحویل گرفتم. داشتم گزارش شیفت قبل را میخواندم که دیدم تلفنِ مرکز اعلام خبرمان که رادار بندر امام خمینی (ره)بود، زنگ زد. این رادار، رادار مادر بود که ما تحتکنترل عملیاتی و مراقبت آن رادار بودیم و رادار بندر امام(ره) با برد بلندی که داشت اهداف را شناسایی میکرد و سپس بنا به نوع و فاصله اهداف، یک یا چند واحد موشکی یا توپی را با آن درگیر میکرد.
تلفن را که برداشتم دیدم در آن سوی خط شهید ستاری است که سؤال کرد شما کی هستی؟ وقتی من خودم را معرفی کردم، بنا به سابقه آشناییای که در ستاد پدافند در اوایل جنگ داشتم من را شناخت. ایشان در آن موقع، مسوول رادار بندر امام (ره) و کنترلکننده آتشبارهای هاوک بود.به من گفت حواستان جمع باشد که احتمالا هواپیماهای رادارزن عراق امروز با آتشبارهای هاوک ما درگیر میشوند و موقعیت شما جوری است که اگر این اتفاق بیفتد، اول با شما درگیر میشوند. من بچهها را توجیه کردم که با اجازه دستگاهها را روشن کنید که ما بیخود انتشار امواج نداشته باشیم. آن روز شهید ستاری نگران بود که با این موشکها ما را هدف قرار دهند.
زمین سایت در منطقه آبادان هم گل بود. موشکی دو سه متری در زمین فرو رفته بود و منفجر شده بود. چند تا ترکش جزئی به دستگاهها خورده بود اما همه سالم بودند. موج انفجار هم باعث شده بود که کلیدهای دستگاه مولد برق ما بپرند و دستگاهها خاموش شوند. سریع برق را راه انداختیم و به اتاق عملیات برگشتیم، چون با توجه به اینکه فکر میکردند رادار ما را زدهاند، احتمال حمله هواپیماها زیاد بود.
شیفت من که تمام شد، بچهها موشک را از گل درآورده بودند. آن را داخل جعبهای گذاشتیم و من موشک را پیش معاونت عملیاتمان، مرحوم تیمسار نوروزی و جناب سرهنگ دستآموز بردم و با هم نشستیم ببینیم که این موشک چیست و چه ساختاری دارد، چون خوشبختانه قسمتهایی از موشک سالم مانده بود. موشک از نوع kh-28 بود که کشور روسیه در اختیار عراق قرار داده بود. البته تا پایان جنگ تحمیلی- درست مثل جنگی که بین نیروهای زمینی جریان داشت- یک جنگ هم بین ما و هواپیماهای رادارزن عراق وجود داشت که گاهی آنها پیروز بودند و گاهی ما. اما اوج موفقیت ما در عملیات فتح فاو بود که ما با تاکتیکهای ابتکاری خود این هواپیماها را مستاصل کردیم.
سردار جعفر جهروتی: مرحله دوم عملیات رمضان که شد، ما نبودیم. یعنی تیپ در سوریه و لبنان بود. وقتی برگشتیم، شهید همت مسوولیت تیم را برعهده گرفت. من در مرحلة پنجم عملیات مسوولیت مهندسی رزمی را بر عهده داشتم و مسوولیت گردان تخریب هم به عهده من بود. ماموریت ما جوری بود که روز و شب باید کار میکردیم.گردان تخریب باید جلوی گردانهای عملکننده راه میافتاد و معبر باز میکرد و برای مهندسی هم باید 17کیلومتر خاکریز میزدیم تا کاری کنیم که دشمن از پهلو نتواند سمت ما بیاید و مجبور شود نیروها را دور بزند. روبهروی ما مثلثیها و کانال پرورش ماهی قرار داشت و سمت راست ما خالی بود.
ما در این عملیات با حاج همت مشورت کردیم که بیاییم با وجود طولانی بودن خاکریز، شب قبل از عملیات یک مقدار از خاکریز را به سمت خاکریز دشمن بزنیم. این کار را شروع کردیم و همین باعث شد دشمن از عملیات ما مطلع شود. ولی چاره دیگری نداشتیم. این خاکریز باید بین خط ما و خط عراقیها زده میشد؛ یعنی میان مرز و کانال پرورش ماهی و مثلثیها. شب قبل از آن مقداری خاکریز زده بودیم و آن شب باید برای ادامه خاکریز قبلی، خاکریز عراقیها را رد میکردیم و میرفتیم سمت مثلثی سوم.
آن شب من خودم جلوی بولدوزرها راه افتادم. تصور کنید دشمن از عملیات ما کاملا مطلع بود و نمیخواست ما به مقصد خودمان برسیم. خاکریز عراق را که رد کردیم، من برای اولین بار در جبهه جنگ، دیدم که هواپیمای عراقی در شب میآمد و با ریختن منور تمام منطقه را مثل روز روشن میکرد. از آن طرف هم عراق آتش سنگینی میریخت و این آتش آنقدر زیاد بود که وقتی ما به پشت میدان مین رسیدیم، اصلا جرات تکان خوردن نداشتیم. باز همانجا بود که ما برای اولین بار دیدیم دشمن در آن عملیات از گلولههای آتشزا استفاده میکند؛ گلولههایی که وقتی به بچهها میخورد، بچهها آتش میگرفتند و میسوختند.
حالا رسیده بودیم به میدان مین. آتش دشمن به قدری زیاد بود که بچههای تیپ علی ابنابیطالب (ع) نتوانستند از میدان مین رد شوند و چیزی حدود 450 نفر از بچهها آنجا شهید شدند. دیگر از بچههای تخریب هم خبری نبود. همهشان یا شهید شده بودند یا مجروح. همه چیز آنجا حسابی به هم ریخته بود. من راه افتادم وسط میدان مین. دیدم کار خودم است، چون هیچ کسی آنجا نبود. باید سیم تلهها را برای خنثی کردن مینها قطع میکردم، اما سیمچین همراهم نبود. مجبور شدم با دندان سیم تلهها را باز کنم و هر طور که شده مینها را خنثی کنم.
هوا دیگر داشت روشن میشد. ما یکدفعه دیدیم از پشت سر چند گلولة تانک به سمت خاکریز آمد. فهمیدیم که پشت سرمان نا امن است. آنجا حدود 30 لودر و بولدوزر داشتیم که دو تا از بولدوزرهایمان از بین رفته بود و یک لودرمان را هم زده بودند. راننده لودرها همه خسته بودند و دیگر توان کار کردن نداشتند. آنجا شهید «محسن حیاتپور» همراه تیپ بیسیم به کمک من آمد. من هم قطبنما را به دست او دادم و گفتم او به جای من جلوی بولدوزرها حرکت کند. خودم هم چند گونی کمپوت از ماشین تیپ بیسیم برداشتم و یکی یکی باز میکردم و به رانندههای بولدوزر میدادم تا بخورند و به کارشان ادامه بدهند.راننده ها خسته شده بودند.در میان همه آنها یک جوان 16، 17 ساله بسیجی که راننده لودر بود ایستاد و گفت من حاضرم خاکریز را ادامه بدهم. این در حالی بود که لودرها را چون زیاد بالا میآمدند عراقیها میزدند و باید قبل از لودر، بولدوزر منطقه را دپو میکرد . اما این جوان که اصفهانی هم بود مصرانه میخواست کار کند و سرسختی او غیرت بقیه رانندهها را هم تحریک کرد و همه بعد از او آماده شدند تا کار کنند. تا دو کیلومتر خاکریز دوجداره را ادامه دادیم که یکدفعه لودر نوجوان 16 ساله را زدند و او همانجا شهید شد.
سردار سید احمد جعفری: هفت، هشت روز بعد از عملیات بیتالمقدس، بچههای شناسایی بدون اینکه به مرخصی بروند، کار شناسایی عملیات رمضان را شروع کردند. منطقه عملیاتی ما از روبهروی پاسگاه زید تا حدود پنج کیلومتر داخل خاک عراق بود. عراق هنوز خط دفاعی مستحکمی جلوی ما نداشت اما در مدت حدود 40 روزی که تا شروع عملیات طول کشید، شبانهروز برای ایجاد این خط دفاعی کار میکرد. این منطقه جای حساسی بود که به سمت بصره میرفت و طبیعتا حفظ آن برای عراقیها حیاتی بود.
هر شب حدود دو کیلومتر راه میرفتیم. مسیرمان طولانی نبود ولی خطرناک بود و طول میکشید.در محوری که خودم هم حضور داشتم با دو نفر از بچههای تخریب و سه نفر از بچههای اطلاعات عملیات وارد میدان مین شدیم. مسوول تخریبمان که طلبهای به نام خلیلی بود گفت: «معبر خودرویی خود عراقیها را پیدا کردهام که دو، سه ردیف مین تویش هست. این دو، سه ردیف را میگذارم شب عملیات باز میکنم، چون احتمال دارد همین امشب دشمن متوجه باز کردن این معبر شود و عملیات لو برود». در محور دوم هم بچه ها وارد میدان مین شدند، یکی دو ردیف را که باز کردند، یکی از مینها منفجر شد. علیجانی، مسوول تخریب، همانجا پایش قطع شد. با انفجار آن مین، بچههای گروه عقب کشیدند. علیجانی در میدان مین ماند، ولی دشمن متوجه انفجار نشده بود. علیجانی بعد از مدتی به خودش آمد و وقتی دید دشمن متوجه نشده و سراغش نیامده، سعی کرد پایش را که به پوستی بند بود جدا کند که نتوانست، پایش را دستش گرفت و با یکپا لیلیکنان از میدان مین بیرون آمد و خودش را داخل گودالی که کنار میدان بود انداخت. چند دقیقهای که گذشت، بچهها دیدند از عراقیها خبری نیست، برگشتند و علیجانی را پیدا کردند و عقب بردند. بنابراین خنثی کردن آن محور هم موکول شد به شب عملیات.
چند شب بعد در مرحله پنجم، باز با لشکر امام حسین(ع) در مثلثیها وارد عملیات شدیم که آنجا هم بچهها خط را شکستند و تا مثلثیها هم رفتند، ولی متأسفانه باز در مثلثیها نیروها الحاق نشدند و بچهها مجبور شدند برگردند و طومار عملیات رمضان آنجا بسته شد. در همین مرحلة پنجم عملیات بود که فرمانده گردان، مهدی نصر و تعدادی از بچهها در همان مثلثیها شهید شدند. نتیجه نگرفتن از آن همه زحمت و عقبنشینی دردناک بود، ولی بیشترین چیزی که ما را نگران میکرد ماندن بچهها در منطقه بود. دلمان نمیخواست حتی یکی از بچههایمان آن طرف بماند. دیگر آن موقع فکر و ذکرمان فقط شده بودند مهدی نصر، حاجآقا رضایی و بقیه که مانده بودند آن جلو. شروع کردیم برویم به سمت اینها و برشان گردانیم. مهدی نصر را با چندتا از نیروهایش پیدا کردیم.
در آن موقع فقط میخواستیم هر طور شده بچههایمان را بیاوریم عقب و اینها را از دست دشمن نجات دهیم، حالا در هر وضعیتی که بودند. دنبال بچهها که بودیم به جایی رسیدیم که عراقیها تعدادی از بچههایمان را گرفته بودند و میدیدیم که چطور دارند رگبار بهشان میبندند. لحظات خیلی سختی بود. بعضی بچههایمان که زخمی شده بودند و نتوانسته بودند عقب بیایند، عراقیها بهشان رسیده بودند و حتی با تانک بهشان شلیک میکردند. اینها را با دوربین میدیدیم. خیلی برایمان دردناک بود. این که به کجا رسیدیم یا نرسیدیم همهاش فرع بود، ما برایمان اهمیت داشت که حداقل سه چهار گردان نیرو آن جلو داریم که باید سالم برگردند. الحمدالله خیلیشان برگشتند، اما بعضیها هم ماندند، بعضیها شهید شدند و تعدادیشان هم به اسارت رفتند. آنجا مفقودانی داریم که هنوز پیدا نشدهاند. منطقهاش حدود 10 تا 15 کیلومتر داخل عراق است که بچههای تفحص هم چند باری رفتند و تعدادی را پیدا کردند، اما نه همه را نه.
سرتیپ دوم نصرتالله معین وزیری،نویسنده «تحلیلی بر عملیات رمضان»:شما اگر در کتاب،گفته شهید صیاد را بخوانید کافی است؛ «این مثلثها ما را سردرگم کرد. وقتی یک ضلع را میشکستیم و داخل آن میشدیم سردرگم میشدیم و به عقب برمیگشتیم. این مثلثها در عملیات رمضان به ما خیلی ضربه زد چون برای ما ناشناخته بود».
سردار عباس سرخیلی: عملیات رمضان دارای قرارگاههای «قدس، فجر، فتح و نصر» بود و من به عنوان مسئول تیپ زرهی قرارگاه قدس مشغول به كار شدم. قرارگاه قدس در عملیات رمضان دارای دو تیپ بعثت به فرماندهی شهید امینی و تیپ 41 ثارالله به فرماندهی حاج قاسم سلیمان بود.
عملیات رمضان برخلاف عقبنشینیهایش موفق بود، چرا كه توانستیم از دژ مرزی ایران تا پاسگاه «زید» به فاصله 10 كیلومتر وارد خاك عراق شویم و تا پشت دیوارهای شهر بصره و كانال پرورش ماهی پیشروی كنیم. عراق دارای جدیدترین استحكامات مثلثی شكل بود كه به صورت مثلثی و كیلومتری آنها را ایجاد كرده بود. مثلثهای زرهی دشمن به شكلی طراحی شده بود كه ضلع دوم آن نامعلوم بود و این نكته را میرساند كه توان نظامی روسها و اسرائیلیها، عراقیها را در این عملیات مورد حمایت قرار داده است. كانال پرورش ماهی با داشتن 30 كیلومتر طول و یك كیلومتر عرض در نزدیكی «تنومه و بصره» به عنوان بزرگترین مانع برای پیشروی ما محسوب شد.
این رزمنده دوران دفاع مقدس با بیان خاطراتی از شهید «ناهیدی» در عملیات رمضان خاطرنشان كرد: شهید ناهیدی، اهل تهران بود و علاوه بر اینكه در دانشگاه درس میخواند با لباس بسیجی به جبهه میآمد و با ابتكارات خودش توانست خدمات زیادی را انجام دهد. زمانی كه در قرارگاه نصر با حسن باقری كار میكردم شهید ناهیدی با نامهای كه از رحیم صفوی در دست داشت به ما ملحق شد و با كوچكترین امكانات و به تنهایی توانست 2 عدد توپ را با ماشین كشنده در «دار خوئین» به دست ما برساند تا در عملیات مورد استفاده قرار دهیم و انگیزه بالای او به همراه شهید یزدانی برای سایر نیروها مثالزدنی بود.
امیر بازنشسته تراب ذاكری، افسر اطلاعات قرارگاه كربلا در عملیات رمضان:
ما سرمست پیروزیهای گذشته بودیم و دشمن را به درستی احصا نكردیم در حالی كه رژیم بعث با انجام تغییرات عمده پس از عملیات بیتالمقدس، زمین را به كلی مسلح كرده و به بازسازی توان تحلیل رفته خود پرداخت.هماهنگی در این عملیات به درستی وجود نداشت و فرماندهان عملیات دچار اشكالاتی مانند وحدت فرماندهی شدند و این امر در ستادها نیز به چشم میخورد. عملیات رمضان در سه مرحله طراحی شده بود اما در 5 مرحله اجرا شد.
در این عملیات توانستیم دستاوردهای بزرگی از جمله انهدام بخش عمدهای از تجهیزات زرهی دشمن، نفوذ به عمق خاک عراق و نشان دادن عزم جمهوری اسلامی ایران برای تنبیه متجاوز را به دست آوردیم، اما نتوانستیم هدف اصلی این عملیات یعنی تصرف شهر بصره را محقق كنیم.
23 تیرماه 1361 مردم ایران در حال راز و نیاز و دعا و شب زندهداری بودند که رزمندگان اسلام برای تنبیه متجاوز به معشوق لبیک گفتند و میان چشمان حیرت زده دشمن،به 27 كیلومتری خاک دشمن رسیدند. رمضان بود.عطش بود.بوی پیکرهای سوخته از میدان مین می آمد و آنان که از دیدار حق محروم ماندند با آب كانال پرورش ماهی و نهر كیتبان و ... وضو گرفتند.7400 دشمن را کشتند و زخمی کردند و 1315 اسیر گرفتند و مایه تعجب جهانیان شدند.
امیر سرتیپ غلامعلی جانگداز: من یادم هست فرمانده تیپ 1، شهید صفوی، گفت من به نهر رسیدم و پمپی که آب را از نهر کتیبان به داخل کانال پرورش ماهی میریزد با تانک منهدم کردم. چند نفر داخل قرارگاه خندیدند که اشتباه کرده. منتها کمی بعد خبر تایید شد. آنها 20 کیلومتر جلو رفته بودند، اما واحدهای مجاور نتوانستند، نتیجه این شد که یک لشکر عراقی پاتک زد و به نیروهای پیشرویکننده ما بهشدت صدمه زد.
ما در عملیات رمضان یک ابتکار هم به خرج دادیم و صدای لودر و بولدوزر را ضبط کردیم. در منطقهای که مهندسی ما کار نمیکرد این صدا را پخش کردیم تا دشمن گمراه شود؛ به این خاطر که به شدت روی بچههای مهندسی ما شلیک میکردند.
یک بحث را هم مطرح کنم و آن اینکه بعضی میگفتند ما نباید عملیات رمضان را انجام میدادیم و باید با عراق پس از بازپسگیری خرمشهر صلح میکردیم. سوال من این است که سوریه چند سال است پس از پذیرفتن آتشبس به دنبال بلندیهای جولان است که اشغال شده؟ این نظرات سادهانگارانه است که عراق قسمتی از خاک ما را که در اختیار داشت پس از آتشبس در عملیات بیتالمقدس به ما پس بدهد.
یکی از بهترین ارتشهای منطقه را شکست دادیم. من حتی ارتش عراق را از ارتش رژیم صهیونیستی جسورتر میدانم. این ارتش در زرهی و توپخانه عالی و در مهندسی و ترابری فوق عالی بود. ما یک ارتش پفکی را شکست ندادیم. این ارتش در منطقه بهترین بود.
سید مسعود شجاعی طباطبایی: محور عملیاتی پاسگاه زید، تیر ماه 1361، در عملیات رمضان و در گرمای شدید شلمچه، رزمندهای پیكر پاک یک شهید را در آغوش گرفته و برای انتقال به پشت جبهه میبرد. در عكس شیرمردی از قافله عشق مسافر این دیار را در آغوش گرفته است؛ انگار ملائك بال خود را زیر پیكر پاك شهید گستردهاند و همگی آمدهاند تا سبكبالی عاشق را در لیلة القدر عملیات رمضان بهدست قافلهسالار و امام شهدا برسانند.

شیرمردی از قافله عشق را ببین كه چگونه مسافر این دیار را در آغوش گرفته است، انگار ملائک بال های خود را زیر پیكر پاك شهید گسترانده اند و همگی به كمك آمده اند تا سبكبالی عاشق را در لیلة القدر عملیات رمضان به دست قافله سالار و امام شهدا برسانند، این جاذبه عشق است كه قطرات خون امام خود را در گذر زمان همچون ستارگان در دل كهكشان پاشیده است و رهجویان عشق، چه زیبا این مسیر را دریافتند و راه قبله نور را با كلمات امام راحل فهمیدند و قدم در وادی شهادت گذاشتند. ای همسفران معراج حسین، شما برگزیدگان تاریخ خدایید و از این روست كه حسین شما را در معراج عشق پذیرفته است. راز این انتخاب را كسی خواهد فهمید تا بال در بال كبوتران حرم اُنس بیفكند و چه زیبا توانستید در این معنا غوطهور شوید. كلام برای درك این معنا عاجز است و بازكننده این راز، تنها سكوت است و نه كلام.
سرهنگ خسرو خطیب قوامی: من در عملیات رمضان در سایت تبوک در 17کیلومتری آبادان بودم. عملیات رمضان در ماه رمضان بود و بچهها حال و هوای خاصی داشتند. پنج روز از شروع عملیات گذشته بود و من داشتم وارد اتاق عملیات میشدم که به دلم افتاد امروز اتفاقی میافتد. از خدا و امامزمان(عج) استعانت خواستم و وارد اتاق شدم. ساعت تقریبا 10صبح بود و من شیفت را بهعنوان افسر عملیات تحویل گرفتم. داشتم گزارش شیفت قبل را میخواندم که دیدم تلفنِ مرکز اعلام خبرمان که رادار بندر امام خمینی (ره)بود، زنگ زد. این رادار، رادار مادر بود که ما تحتکنترل عملیاتی و مراقبت آن رادار بودیم و رادار بندر امام(ره) با برد بلندی که داشت اهداف را شناسایی میکرد و سپس بنا به نوع و فاصله اهداف، یک یا چند واحد موشکی یا توپی را با آن درگیر میکرد.
تلفن را که برداشتم دیدم در آن سوی خط شهید ستاری است که سؤال کرد شما کی هستی؟ وقتی من خودم را معرفی کردم، بنا به سابقه آشناییای که در ستاد پدافند در اوایل جنگ داشتم من را شناخت. ایشان در آن موقع، مسوول رادار بندر امام (ره) و کنترلکننده آتشبارهای هاوک بود.به من گفت حواستان جمع باشد که احتمالا هواپیماهای رادارزن عراق امروز با آتشبارهای هاوک ما درگیر میشوند و موقعیت شما جوری است که اگر این اتفاق بیفتد، اول با شما درگیر میشوند. من بچهها را توجیه کردم که با اجازه دستگاهها را روشن کنید که ما بیخود انتشار امواج نداشته باشیم. آن روز شهید ستاری نگران بود که با این موشکها ما را هدف قرار دهند.
زمین سایت در منطقه آبادان هم گل بود. موشکی دو سه متری در زمین فرو رفته بود و منفجر شده بود. چند تا ترکش جزئی به دستگاهها خورده بود اما همه سالم بودند. موج انفجار هم باعث شده بود که کلیدهای دستگاه مولد برق ما بپرند و دستگاهها خاموش شوند. سریع برق را راه انداختیم و به اتاق عملیات برگشتیم، چون با توجه به اینکه فکر میکردند رادار ما را زدهاند، احتمال حمله هواپیماها زیاد بود.
شیفت من که تمام شد، بچهها موشک را از گل درآورده بودند. آن را داخل جعبهای گذاشتیم و من موشک را پیش معاونت عملیاتمان، مرحوم تیمسار نوروزی و جناب سرهنگ دستآموز بردم و با هم نشستیم ببینیم که این موشک چیست و چه ساختاری دارد، چون خوشبختانه قسمتهایی از موشک سالم مانده بود. موشک از نوع kh-28 بود که کشور روسیه در اختیار عراق قرار داده بود. البته تا پایان جنگ تحمیلی- درست مثل جنگی که بین نیروهای زمینی جریان داشت- یک جنگ هم بین ما و هواپیماهای رادارزن عراق وجود داشت که گاهی آنها پیروز بودند و گاهی ما. اما اوج موفقیت ما در عملیات فتح فاو بود که ما با تاکتیکهای ابتکاری خود این هواپیماها را مستاصل کردیم.
سردار جعفر جهروتی: مرحله دوم عملیات رمضان که شد، ما نبودیم. یعنی تیپ در سوریه و لبنان بود. وقتی برگشتیم، شهید همت مسوولیت تیم را برعهده گرفت. من در مرحلة پنجم عملیات مسوولیت مهندسی رزمی را بر عهده داشتم و مسوولیت گردان تخریب هم به عهده من بود. ماموریت ما جوری بود که روز و شب باید کار میکردیم.گردان تخریب باید جلوی گردانهای عملکننده راه میافتاد و معبر باز میکرد و برای مهندسی هم باید 17کیلومتر خاکریز میزدیم تا کاری کنیم که دشمن از پهلو نتواند سمت ما بیاید و مجبور شود نیروها را دور بزند. روبهروی ما مثلثیها و کانال پرورش ماهی قرار داشت و سمت راست ما خالی بود.
ما در این عملیات با حاج همت مشورت کردیم که بیاییم با وجود طولانی بودن خاکریز، شب قبل از عملیات یک مقدار از خاکریز را به سمت خاکریز دشمن بزنیم. این کار را شروع کردیم و همین باعث شد دشمن از عملیات ما مطلع شود. ولی چاره دیگری نداشتیم. این خاکریز باید بین خط ما و خط عراقیها زده میشد؛ یعنی میان مرز و کانال پرورش ماهی و مثلثیها. شب قبل از آن مقداری خاکریز زده بودیم و آن شب باید برای ادامه خاکریز قبلی، خاکریز عراقیها را رد میکردیم و میرفتیم سمت مثلثی سوم.
آن شب من خودم جلوی بولدوزرها راه افتادم. تصور کنید دشمن از عملیات ما کاملا مطلع بود و نمیخواست ما به مقصد خودمان برسیم. خاکریز عراق را که رد کردیم، من برای اولین بار در جبهه جنگ، دیدم که هواپیمای عراقی در شب میآمد و با ریختن منور تمام منطقه را مثل روز روشن میکرد. از آن طرف هم عراق آتش سنگینی میریخت و این آتش آنقدر زیاد بود که وقتی ما به پشت میدان مین رسیدیم، اصلا جرات تکان خوردن نداشتیم. باز همانجا بود که ما برای اولین بار دیدیم دشمن در آن عملیات از گلولههای آتشزا استفاده میکند؛ گلولههایی که وقتی به بچهها میخورد، بچهها آتش میگرفتند و میسوختند.
حالا رسیده بودیم به میدان مین. آتش دشمن به قدری زیاد بود که بچههای تیپ علی ابنابیطالب (ع) نتوانستند از میدان مین رد شوند و چیزی حدود 450 نفر از بچهها آنجا شهید شدند. دیگر از بچههای تخریب هم خبری نبود. همهشان یا شهید شده بودند یا مجروح. همه چیز آنجا حسابی به هم ریخته بود. من راه افتادم وسط میدان مین. دیدم کار خودم است، چون هیچ کسی آنجا نبود. باید سیم تلهها را برای خنثی کردن مینها قطع میکردم، اما سیمچین همراهم نبود. مجبور شدم با دندان سیم تلهها را باز کنم و هر طور که شده مینها را خنثی کنم.
هوا دیگر داشت روشن میشد. ما یکدفعه دیدیم از پشت سر چند گلولة تانک به سمت خاکریز آمد. فهمیدیم که پشت سرمان نا امن است. آنجا حدود 30 لودر و بولدوزر داشتیم که دو تا از بولدوزرهایمان از بین رفته بود و یک لودرمان را هم زده بودند. راننده لودرها همه خسته بودند و دیگر توان کار کردن نداشتند. آنجا شهید «محسن حیاتپور» همراه تیپ بیسیم به کمک من آمد. من هم قطبنما را به دست او دادم و گفتم او به جای من جلوی بولدوزرها حرکت کند. خودم هم چند گونی کمپوت از ماشین تیپ بیسیم برداشتم و یکی یکی باز میکردم و به رانندههای بولدوزر میدادم تا بخورند و به کارشان ادامه بدهند.راننده ها خسته شده بودند.در میان همه آنها یک جوان 16، 17 ساله بسیجی که راننده لودر بود ایستاد و گفت من حاضرم خاکریز را ادامه بدهم. این در حالی بود که لودرها را چون زیاد بالا میآمدند عراقیها میزدند و باید قبل از لودر، بولدوزر منطقه را دپو میکرد . اما این جوان که اصفهانی هم بود مصرانه میخواست کار کند و سرسختی او غیرت بقیه رانندهها را هم تحریک کرد و همه بعد از او آماده شدند تا کار کنند. تا دو کیلومتر خاکریز دوجداره را ادامه دادیم که یکدفعه لودر نوجوان 16 ساله را زدند و او همانجا شهید شد.
سردار سید احمد جعفری: هفت، هشت روز بعد از عملیات بیتالمقدس، بچههای شناسایی بدون اینکه به مرخصی بروند، کار شناسایی عملیات رمضان را شروع کردند. منطقه عملیاتی ما از روبهروی پاسگاه زید تا حدود پنج کیلومتر داخل خاک عراق بود. عراق هنوز خط دفاعی مستحکمی جلوی ما نداشت اما در مدت حدود 40 روزی که تا شروع عملیات طول کشید، شبانهروز برای ایجاد این خط دفاعی کار میکرد. این منطقه جای حساسی بود که به سمت بصره میرفت و طبیعتا حفظ آن برای عراقیها حیاتی بود.
هر شب حدود دو کیلومتر راه میرفتیم. مسیرمان طولانی نبود ولی خطرناک بود و طول میکشید.در محوری که خودم هم حضور داشتم با دو نفر از بچههای تخریب و سه نفر از بچههای اطلاعات عملیات وارد میدان مین شدیم. مسوول تخریبمان که طلبهای به نام خلیلی بود گفت: «معبر خودرویی خود عراقیها را پیدا کردهام که دو، سه ردیف مین تویش هست. این دو، سه ردیف را میگذارم شب عملیات باز میکنم، چون احتمال دارد همین امشب دشمن متوجه باز کردن این معبر شود و عملیات لو برود». در محور دوم هم بچه ها وارد میدان مین شدند، یکی دو ردیف را که باز کردند، یکی از مینها منفجر شد. علیجانی، مسوول تخریب، همانجا پایش قطع شد. با انفجار آن مین، بچههای گروه عقب کشیدند. علیجانی در میدان مین ماند، ولی دشمن متوجه انفجار نشده بود. علیجانی بعد از مدتی به خودش آمد و وقتی دید دشمن متوجه نشده و سراغش نیامده، سعی کرد پایش را که به پوستی بند بود جدا کند که نتوانست، پایش را دستش گرفت و با یکپا لیلیکنان از میدان مین بیرون آمد و خودش را داخل گودالی که کنار میدان بود انداخت. چند دقیقهای که گذشت، بچهها دیدند از عراقیها خبری نیست، برگشتند و علیجانی را پیدا کردند و عقب بردند. بنابراین خنثی کردن آن محور هم موکول شد به شب عملیات.
چند شب بعد در مرحله پنجم، باز با لشکر امام حسین(ع) در مثلثیها وارد عملیات شدیم که آنجا هم بچهها خط را شکستند و تا مثلثیها هم رفتند، ولی متأسفانه باز در مثلثیها نیروها الحاق نشدند و بچهها مجبور شدند برگردند و طومار عملیات رمضان آنجا بسته شد. در همین مرحلة پنجم عملیات بود که فرمانده گردان، مهدی نصر و تعدادی از بچهها در همان مثلثیها شهید شدند. نتیجه نگرفتن از آن همه زحمت و عقبنشینی دردناک بود، ولی بیشترین چیزی که ما را نگران میکرد ماندن بچهها در منطقه بود. دلمان نمیخواست حتی یکی از بچههایمان آن طرف بماند. دیگر آن موقع فکر و ذکرمان فقط شده بودند مهدی نصر، حاجآقا رضایی و بقیه که مانده بودند آن جلو. شروع کردیم برویم به سمت اینها و برشان گردانیم. مهدی نصر را با چندتا از نیروهایش پیدا کردیم.
در آن موقع فقط میخواستیم هر طور شده بچههایمان را بیاوریم عقب و اینها را از دست دشمن نجات دهیم، حالا در هر وضعیتی که بودند. دنبال بچهها که بودیم به جایی رسیدیم که عراقیها تعدادی از بچههایمان را گرفته بودند و میدیدیم که چطور دارند رگبار بهشان میبندند. لحظات خیلی سختی بود. بعضی بچههایمان که زخمی شده بودند و نتوانسته بودند عقب بیایند، عراقیها بهشان رسیده بودند و حتی با تانک بهشان شلیک میکردند. اینها را با دوربین میدیدیم. خیلی برایمان دردناک بود. این که به کجا رسیدیم یا نرسیدیم همهاش فرع بود، ما برایمان اهمیت داشت که حداقل سه چهار گردان نیرو آن جلو داریم که باید سالم برگردند. الحمدالله خیلیشان برگشتند، اما بعضیها هم ماندند، بعضیها شهید شدند و تعدادیشان هم به اسارت رفتند. آنجا مفقودانی داریم که هنوز پیدا نشدهاند. منطقهاش حدود 10 تا 15 کیلومتر داخل عراق است که بچههای تفحص هم چند باری رفتند و تعدادی را پیدا کردند، اما نه همه را نه.
سرتیپ دوم نصرتالله معین وزیری،نویسنده «تحلیلی بر عملیات رمضان»:شما اگر در کتاب،گفته شهید صیاد را بخوانید کافی است؛ «این مثلثها ما را سردرگم کرد. وقتی یک ضلع را میشکستیم و داخل آن میشدیم سردرگم میشدیم و به عقب برمیگشتیم. این مثلثها در عملیات رمضان به ما خیلی ضربه زد چون برای ما ناشناخته بود».
سردار عباس سرخیلی: عملیات رمضان دارای قرارگاههای «قدس، فجر، فتح و نصر» بود و من به عنوان مسئول تیپ زرهی قرارگاه قدس مشغول به كار شدم. قرارگاه قدس در عملیات رمضان دارای دو تیپ بعثت به فرماندهی شهید امینی و تیپ 41 ثارالله به فرماندهی حاج قاسم سلیمان بود.
عملیات رمضان برخلاف عقبنشینیهایش موفق بود، چرا كه توانستیم از دژ مرزی ایران تا پاسگاه «زید» به فاصله 10 كیلومتر وارد خاك عراق شویم و تا پشت دیوارهای شهر بصره و كانال پرورش ماهی پیشروی كنیم. عراق دارای جدیدترین استحكامات مثلثی شكل بود كه به صورت مثلثی و كیلومتری آنها را ایجاد كرده بود. مثلثهای زرهی دشمن به شكلی طراحی شده بود كه ضلع دوم آن نامعلوم بود و این نكته را میرساند كه توان نظامی روسها و اسرائیلیها، عراقیها را در این عملیات مورد حمایت قرار داده است. كانال پرورش ماهی با داشتن 30 كیلومتر طول و یك كیلومتر عرض در نزدیكی «تنومه و بصره» به عنوان بزرگترین مانع برای پیشروی ما محسوب شد.
این رزمنده دوران دفاع مقدس با بیان خاطراتی از شهید «ناهیدی» در عملیات رمضان خاطرنشان كرد: شهید ناهیدی، اهل تهران بود و علاوه بر اینكه در دانشگاه درس میخواند با لباس بسیجی به جبهه میآمد و با ابتكارات خودش توانست خدمات زیادی را انجام دهد. زمانی كه در قرارگاه نصر با حسن باقری كار میكردم شهید ناهیدی با نامهای كه از رحیم صفوی در دست داشت به ما ملحق شد و با كوچكترین امكانات و به تنهایی توانست 2 عدد توپ را با ماشین كشنده در «دار خوئین» به دست ما برساند تا در عملیات مورد استفاده قرار دهیم و انگیزه بالای او به همراه شهید یزدانی برای سایر نیروها مثالزدنی بود.
امیر بازنشسته تراب ذاكری، افسر اطلاعات قرارگاه كربلا در عملیات رمضان:
ما سرمست پیروزیهای گذشته بودیم و دشمن را به درستی احصا نكردیم در حالی كه رژیم بعث با انجام تغییرات عمده پس از عملیات بیتالمقدس، زمین را به كلی مسلح كرده و به بازسازی توان تحلیل رفته خود پرداخت.هماهنگی در این عملیات به درستی وجود نداشت و فرماندهان عملیات دچار اشكالاتی مانند وحدت فرماندهی شدند و این امر در ستادها نیز به چشم میخورد. عملیات رمضان در سه مرحله طراحی شده بود اما در 5 مرحله اجرا شد.
در این عملیات توانستیم دستاوردهای بزرگی از جمله انهدام بخش عمدهای از تجهیزات زرهی دشمن، نفوذ به عمق خاک عراق و نشان دادن عزم جمهوری اسلامی ایران برای تنبیه متجاوز را به دست آوردیم، اما نتوانستیم هدف اصلی این عملیات یعنی تصرف شهر بصره را محقق كنیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۹ ساعت 12:4 توسط کیخا
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان