خواب دیدم امام زمان گفت من از شما راضی ام.
کتاب تازه متشر شدهی "من، مادر مصطفی" به روایت جنبه های پنهان و مخفی ماندهی زندگی شهید احمدی روشن میپردازد که از روایت های خانواده شهید مستند و آماده شده است.
*مولود
در ادامه بخش هایی از کتاب را که روایت های افراد خانواده مصطفی میباشد را نقل میکنیم.

*مولود
تولد مصطفی دی ماه
سال 58 بود. اذان ظهر روز پنجشنبه، بیستم صفر. روز تولد مصطفی با روز
شهادتش خیلی فرق نداشت. دوتاش تو ماه صفر بود! بعد تولدش آقا رحیم هم وزنش
خرما یا شکلات گرفت، تقسیم کرد. گفت: «مولودی که روز پنجشنبه به دنیا بیاد
مولود خیلی مبارکیه. هموزنش باید شیرینی تقسیم کرد»
عمو محسنش که شهید شد، همیشه میگفت: «این مرد بزرگی میشه، اینجور که چشماش رو میچرخونه، آدم دنیا رو تو چشماش میبینه.»
*مهربان و پرتلاش
مصطفی مهربون بود.
در عین حال زبل و حاضر جواب. کم نمیآورد.بعضی وقتا از بچه های هم سن و سال
خودش در مقابل بچههای بزرگتر دفاع میکرد. مثلا جورکش بچهها بود.
نمیترسید. به خاطر بچه های کوچکتر با بچه های بزرگتر از خودش گلاویز
میشد. ولی هیچوقت باعث آزار و اذیت بچه های هم سن و کوچکتر از خودش
نمیشد.
یه وقتایی بیخبر از
من مینشت پشت فرمان مینیبوس، بچه بود. به زور پاش به کلاج و ترمز
میرسید. ماشینو برمیداشت، میبرد. تمیز میکرد، میشست میآورد.
*درس خوان
به اتفاق سید حسن
خاتمی با خدا قرار گذاشته بودن که اینا درس بخونن، خدا هم برکت درسشون رو
بده. چون این قرار رو کنار یه خونهی قدیمی خالی گذاشته بودن. هر شب که از
پارک یا کتابخونه برمیگشتن، میاومدن میزدن به دیوار اون خونه و میگفتن:
«یاکریم! الوعده وفا. ما درس رو خوندیم، برکتش یادت نره.»
*ازدواج
تو جمع خانوادگی،
خیلی اهل بگو بخند بود، ولی تو جمع نامحرمی، ملاحظه میکرد. به ویژه از
وقتی که بزرگتر شد. تا جایی که دوستان خانومش گفته بودن: «تو میخوای با
این ازدواج کنی؟ این آدم اخموی بداخلاق که همیشه سرش پایینه؟» بعد که رفته
بودن پیش بچههای خوابگاه تحقیق کرده بودن، هم خوابگاهیاش گفته بودن این
اصلا وارد هر اتاقی میشه بمب خنده است.
مصطفی مهندسی شیمی
میخوند، من شیمی آلی. هم دانشگاهی بودیم. دور از چشم من، زیر نظرم گرفته
بود. بعدها میگفت: «حیا و حجب و حجاب، اولین دلایلی بود که انتخابت کردم.»
چندماه همین طور زیر نظرم داشت، تا این که به یقین میرسه شریک زندگی شو
پیدا کرده. وقتی تحقیقات اولیه به نقطه ای رسید که نسبت به هم شناخت پیدا
کردیم، دیگه وقتش بود که با هم حرف بزنیم. هر چی او میگفت، میدیدم ملاک
های منم هست. ما هم کفو هم بودیم. تو اون جلسه، ویژگی های برجستهی مصطفی
رو سادگی دیدم. تقوا دیدم. از همون جا برای من مسجل شد که مهربونه. صداقت
داره. هیچ نقطه ضعفی رو مخفی نمیکرد. خوب، دانشجو بود. کار نداشت. سربازی
نرفته بود. وضعیت خانواده شو گفت. ویژگی های شخصیتی خودشو، اهدافشو. برای
من جالب بود که یه جوون از ابتدا این قدر صادق باشه. وعده و وعیدهای الکی
نده. بعدش گفت: «البته من توانایی شو دارم که یه زندگی ایده آل برای شما
درست کنم.» اولین جایی که بعد از عقد رفتیم، گلزار شهدای بهشت زهرا بود. سر
مزار شهید رضایی که دانشجوی صنعتی شریف بود خیلی میرفتیم. یادمان علم
الهدی، حاج همت، ... به متوسلیان خیلی ارادت داشت. به خاطر شخصیت محکم و
عجیبش.
*مصطفی و علیرضا
علیرضا رو دعوا
نمیکرد. باحضور کمرنگی که داشت، نمیخواست خاطره ی بدی در ذهنش بمونه.
وقتی بعد از چند روز آخر شب از سر کار میاومد، با وجود خستگی زیاد، با
علیرضا شمشیربازی میکرد، کشتی میگرفت. علیرضا عاشق کشتی و شمشیربازی بود.
سه سالگی رو که رد کرد، چون با پدرش بازی میکرد، وابستگیش به مصطفی هم
بیشتر شد. وسطای هفته که میشد، میدونست وقت اومدن باباست. دائم میگفت:
«بابا کی میآد؟» موقع اومدنشون تشخیص میداد. میگفتم: تو راهه. الان
میرسه. ما ما قضیهی شهادت پدرشو اصلا براش مطرح نکرده بودیم، روزی که آقا
تشریف آورد. علیرضا عکسهای قاب گرفته و جمعیتو دید، پرسید: «بابا مصطفی
کو؟»
*خواب شهادت
مصطفی خواب های خوب زیادی دیده بود. یه صبح بلند شد، دیدم چهره اش برافروخته است. گفتم: چی شده؟
نمیگفت. اصرار کردم، گفت: «خواب دیدم امام زمان گفت من از شما راضی ام.»
یه بار دیگه میگفت: «دیدم آیت الله خامنه ای بالای تپه ی سبزی ایستاده و با اون دست جانبازیش روی سرم دست میکشه.»
گه گاه به خاطر خستگی، نماز صبحش قضا میشد. بهش گفتم: اگر تو بخواهی شهید بشی، نماز صبح هات نمیگذاره.
بعد از مدتی گفت: «من خواب دیدم در صحرای کربلا، پشت امام حسین علیه السلام نماز صبح میخونم.»
دوستاش تعریف
میکردن زمانی که دانشجو بود، به اون ها گفته بود: «من خواب در خونهی
فاطمه سلام الله علیها رو خیلی میبینم. » یه بار تعریف کرد: «خواب دیدم
پیامبر قبری رو به من نشون میده و میگه؛ جایگاه تو این جاست.»
*مصطفی و شهید قشقایی
آقای قشقایی و مصطفی
رییس و مرئوس نبودن. دوتا دوست بودن. وقتی وارد ماشین میشدن، صدای خنده
شون بلند بود. قشقایی خیلی مودب و افتاده حال بود. برا مصطفی روزنامه
میگرفت، میخوند. اتفاقات رو براش تعریف میکرد. رابطه شون خیلی صمیمی
بود. قشقایی مصطفی رو حاج مصطفی صدا میکرد، مصطفی اونو داش رضا. با هم
خیلی دوست بودن. یه وقتایی مصطفی زنگ میزد. میگفت: «رضا، من میام
دنبالت.» میگفتم تو راننده ای یا رضا؟ میگفت: «خیلی فرقی نمیکنه.
هردوتامون یکی هستیم. حالا هرکی که بتونه.» این بود که روز تشییع جنازه من
فکر کردم چیزی بگم که مقام و جایگاه شهید قشقایی هم تثبیت بشه. گفتم: شهدای
دیگر و به ویژه شهید قشقایی کمتر از پسر من نبودند . مصطفی از طبقه بندی
شهدا متنفر بود.
*پول حلال
بعد از شهادت، تو
محل کارش اعلام کردم که اگر کسی از مصطفی پول میخواد بگیره. من با
بستانکاریش کاری ندارم. از اون روز فقط اومدن و گفتن فلان قدر به ما داده،
گفته قرض الحسنه باشه. ماهی فلان قدر پس بدین. نرید وام بهره دار بگیرید.
کلا پولش رو هیچوقت نمیگذاشت تو بانک بمونه. از بانک وام هم نمیگرفت.
ربوی میدونست. هیچ وقت حقوقش تو بانک نبود. پولش رو همیشه از بانک
میگرفت. مسائل مالی رو ریز و دقیق حساب میکرد. حواسش به این مسائل خیلی
جمع بود.
*مصطفی و سیاست
به هیچ باند سیاسی
ای وابسته نبود و فقط طرفدار ولایت بود. مشغله ی کاری خیلی زیادی داشت،
اما این جوری نبود که با سیاست بیگانه باشه. دقیقا یادمه که سال 84 که دکتر
احمدی نژاد کاندیدای ریاست جمهوری شده بود، ایشون خیلی فعالانه تو ستاد
فعالیت میکرد. حقوق آنچنانی نداشت، ولی سکهای داشت، فروخت و خرج
پوسترهای کوچولوی دکتر احمدی نژاد کرد. برای دوره اولی که ایشون کاندیدا
شده بود، خیلی تلاش کرد. ولی خوب دورهی بعد، حالا چه دلایلی باعث شده بود،
دیگه اونطور مثل قبل وقت نگذاشت. بی تفاوت نبود، ولی شور و حالی که اون
موقع سال 84 من درش میدیدم، دیگه دور بعد ندیدم.
*ذکر شهادت، کار و تلاش
شاگرد اخلاق آیت
الله خوشوقت بود. چند سال بود میرفت. بچه ها میگن به حاج آقا گفته بود
یه ذکری به من یاد بدید که من شهید بشم. حاج آقا گفت بود. الان فقط وظیفه
تونه اون جا (سایت نطنز) خدمت کنید. خدمت شما در اون جا ظهور آقا امام زمان
(عج) نزدیک میکنه. دوستاش بعد از شهادتش رفتن به حاج آقا گفتن: «حاج آقا!
چه ذکری به مصطفی یاد دادی؟» حاج آقا گفته بود: «تا همین جا دیگه کافیه.
بهتره شما خدمت کنید. نیازی نیست برید ذکر یاد بگیرید.»
کتاب "من، مادر مصطفی" توسط رحیم مخدومی نگارش یافته است و با قیمت 3000 تومان توسط نشر شاهد و نشر رسول آفتاب منتشر شده است.
منبع: خبرنامه دانشجویان ایران
منبع: خبرنامه دانشجویان ایران
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۷ ساعت 19:59 توسط کیخا
|
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان