نصف شب کوفته از راه رسيد، ديد تو چادر جا نيست بخوابه، شروع کرد سر و صدا،مگه اينجا جاي خوابه؟ پاشيد نماز شب بخونيد، دعا بخونيد.

ما هم تحت تاثير حرفاش بلند شديم و اجبارا مشغول عبادت شديم، خودش راحت گرفت خوابيد!