نام: محسن
نام خانوادگی: ذوالفقاری
نام پدر: محمد
محل تولد: زاهدان
تاریخ تولد:۱۳۶۴/۱/۱۸
تاریخ شهادت:۱۳۸۴/۱۲/۲۵
محل شهادت: تاسوکی
عملیات: درگیری با اشرار
رشته: ساخت و تولید
تحصیلات:کاردانی دانشکده فنی و حرفه ای شماره2

محسن ذوالفقاری (3)


محسن در نوروز سال 1364 در خانواده اي متدين و دوست دار انقلاب در شهرستان زاهدان متولد شد. به جهت ارادت به آستان مطهر اهل بيت (ع) نام او را محسن گذاردند.محسن مقاطع ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشت. ذوق هنري محسن، وي را وادار نمود تا دوران متوسط را در هنرستان شهيد بهشتي سپري نمايد و سپس به منظور ادامه تحصيل وارد آموزشكده فني شماره دو زاهدان شود.تحصيل در دانشكده مانع از فعاليت هاي اجتماعي او نگرديد و ضمن دانش اندوزي به فعاليت هاي ديگري همچون خطاطي و خبر نگاري دست زد و عضو باشگاه خبرنگاران جوان شد تا راوي غم و شادي مردم محروم استان باشد. محسن ازنيروهاي فعال بسيج بود و بسيج را بازوي توانايي براي دفاع از انقلاب و اسلام مي دانست. او كه در 25 اسفند ماه سال 1384 براي تهيه خبر از يادواره شهيدان دولتي و روايت حديث ياران سفر كرده به زابل عزيمت كرده بود در بازگشت در محل تاسوكي به دست اشرار سنگدل و جنايتكار شربت شهادت نوشيد و نداي دوست را لبيك گفت.
  
مادر شهيد مي گويد: محسن فوق العاده متين، خوش رو و با گذشت بود. با توجه به اين كه من 4 فرزند پسر دارم ولي محسن با همه متفاوت و ارادت خاصي به خاندان عصمت و طهارت خصوصاً حضرت حجه ابن الحسن العسكري (عج) داشت.  
پدر شهيد مي گويد: انگار محسن از شهادت خود باخبر بود. چند روز مانده به سفرش مقداري تخم گل به مادرش مي دهد و مي گويد نگه دارند كه بعد از سفرش در محل باشگاه خبرنگاران جوان بكارند. قبل از سفر، مادرش درخواست كرد نرود. با تبسمي دلنشين گفت كه "مادر! سفر من يك سفر حياتي و زيارتي ‹ زيارت شهدا› است. مي روم و بر مي گردم" او با اين جملات نگراني مادر را كمتر كرد. هنگامي كه وسط حياط رسيد در گوش خواهرش حرفهايي را زمزمه كرد كه بعد معلوم شد گفته بود من ميروم و بر نمي گردم و شهيد  مي شوم.  
                                              ******************************
گفت‌وگوي «جوان» با برادر شهيد محسن ذوالفقاري اولين خبرنگار شهيد «باشگاه خبرنگاران جوان»
محسن برات شهادتش را از محسن گرفت!
مبينا شانلو
22 اسفند ماه سال 84 بود كه برگه فكس يادواره شهيد دولتي‌مقدم در زابل به دفتر باشگاه خبرنگاران جوان سيستان و بلوچستان ارسال شد. محسن خزايي كه در آن زمان مسئول باشگاه خبرنگاران جوان استان بود با محسن ذوالفقاري تماس گرفت و خواست وي را در سفر به زابل به عنوان خبرنگار همراهي كند. محسن خزايي و محسن ذوالفقاري بعد از حضور و برگزاري مراسم شهيد دولتي‌مقدم از يكديگر جدا شدند. محسن خزايي در منزل خواهرش در زابل مي‌ماند و محسن ذوالفقاري به خاطر شركت در دعاي ندبه مسجد اميرالمؤمنين(ع) به زاهدان برمي‌گردد. محسن ذوالفقاري در مسير راه در منطقه تاسوكي زابل از سوي گروهك تروريستي عبدالمالك ريگي مورد حمله قرار گرفته و به درجه شهادت مي‌رسد. محسن خزايي هميشه به شهادت دوست و همراهش محسن ذوالفقاري حسرت مي‌خورد و عاقبت 11 سال بعد خود نيز به او پيوست. در اربعين شهادت حاج‌محسن خزايي، به سراغ برادر شهيد محسن ذوالفقاري رفتيم تا اين شهيد عرصه رسانه را نيز بيشتر بشناسيم. عليرضا ذوالفقاري برادر شهيد اين روزها مسئوليت مدير اتاق خبر مركز سيستان و بلوچستان را بر عهده دارد.

از رابطه صميمي برادرتان با شهيد خزايي زياد شنيده‌ايم. اگر مي‌شود از دوستي اين دو شهيد بيشتر بگوييد.
برادرم شهيد محسن ذوالفقاري از خبرنگاران حاج‌محسن خزايي در سرويس سياسي باشگاه خبرنگاران بود. خب فعاليت در سرويس سياسي باشگاه با توجه به حساسيت‌هاي اين حوزه، كمي سخت و حساس بود خصوصاً كه آن زمان اوج فعاليت گروهك‌هاي تروريستي در منطقه سيستان بود كه سعي در ايجاد ناامني در كشور و مرزها را داشتند. با توجه به گفته‌هاي همكاران و دوستان و خود شهيد خزايي، برادرم از نيرو‌هاي بسيار فعال اين مجموعه بود كه اكثر آفيش‌ها و برنامه‌ها را پوشش مي‌داد و هميشه حاج‌محسن خزايي را همراهي مي‌كرد. رفاقت زيادي هم بين اين دو شهيد وجود داشت. منهاي فضاي كار و رسانه برادرم با حاج‌محسن بسيار دوست بود و صميميت خاصي بين‌شان جريان داشت. محسن از مدت‌ها پيش آرزوي شهادت داشت. وقتي سردار شهيد دشتي‌زاده كه از همرزمان پدرمان بود به شهادت رسيد محسن زير تابوتش را گرفته بود. بعد از مراسم وقتي به خانه بازگشت به مادرم گفته بود مادر برايم دعا كن كه من هم چون سردار شهيد دشتي‌زاده به فيض شهادت نائل شوم.
كمي به عقب برگرديم. مي‌خواهيم بدانيم شهيد محسن ذوالفقاري در چه خانواده‌اي رشد كرده و پرورش يافته بود؟
پدر من نظامي بود اما با توجه به شرايط شغلي‌اش نتوانست در جنگ تحميلي حضور داشته باشد اما تا آنجا كه توانست در مسئوليتي كه بر عهده داشت خالصانه و صادقانه خدمت كرد. حاصل آن خدمت صادقانه و رزق حلالي كه به سفره خانواده‌مان آورده شد عاقبت به خيري برادرم محسن بود كه باعث افتخار خانواده ما هم شد. محسن برادر دوقلوي حسين بود. ما چهار برادر و چهار خواهر بوديم. محسن دانشجوي رشته ساخت و تولید در مقطع كاردانی دانشکده فنی و حرفه ای شماره2  بود. در زمان شهادتش تنها 20 سال داشت.
به نظر شما چه چيزي در وجود برادرتان ايشان را تا مرز شهادت رساند؟
حقيقت اين است كه ما خودمان تا قبل از شهادت محسن ايشان را آن طور كه بايد نشناختيم. روح بلند و اعتقادات خالص و ايمانش كار را به جايي رساند كه شهادت در راه خدا نصيب ايشان شد. محسن فعاليت فرهنگي زيادي داشت تا جايي كه بعد از شهادتش بسياري از رسانه‌ها و روزنامه‌ها و هيئت‌هاي مذهبي و انجمن‌هاي اسلامي و پايگاه‌هاي بسيج در مراسم شهادتش شركت كرده و احساس همدردي خود را براي از دست دادن همراه و همكار ابراز داشتند. بعد از شهادتش بود كه ما هم متوجه بسياري از خدمات جهادي و فعاليت‌هاي ايشان شديم. محسن قاري قرآن بود و توانسته بود چندين مقام استاني بياورد. ايشان در زمان تحصيل چه در دبستان و دبيرستان و چه در دانشگاه جزو محصلين ممتاز بود.
حادثه تاسوكي سرو صداي زيادي را در اجتماع و رسانه‌هاي داخلي و خارجي به پا كرد و ما تعدادي از عزيزان هموطنمان را در اين حادثه تروريستي از دست داديم. شايد مرور اين اتفاق براي شما بعد از گذشت 11 سال دشوار باشد اما مي‌خواهيم از زبان شما از نحوه شهادت محسن ذوالفقاري مطلع شويم.
يكي از دوستان برادرم بعد از شهادتش به من گفت كه محسن قبل از اعزام به يادواره رو به من كرد و گفت: باشگاه خبرنگاران سيستان و بلوچستان دو شهيد خواهد داشت. يك هفته بعد شهيد خزايي و برادرم به يادواره شهيد دولتي‌مقدم در زابل دعوت مي‌شوند. محسن خزايي كه در آن زمان مسئول باشگاه خبرنگاران جوان استان بود با محسن ذوالفقاري تماس گرفت و خواستار آن شد كه وي را در سفر به زابل به عنوان خبرنگار همراهي كند. محسن خزايي و محسن ذوالفقاري بعد از حضور و برگزاري مراسم شهيد دولتي‌مقدم از يكديگر جدا شدند. محسن خزايي در منزل خواهرش در زابل مي‌ماند و محسن ذوالفقاري به خاطر شركت در دعاي ندبه مسجد اميرالمؤمنين(ع) به زاهدان برمي‌گردد. روز 25 اسفند ماه 1384 در مسير بازگشت گروهك تروريستي عبدالمالك ريگي مسير تردد را به روي مردم مي‌بندند و 22 نفر از آنها را به سمت شانه خاكي منتقل كرده در حالي كه پسر بچه 10ساله تا مرد 50 ساله را با چشمان و دست و پاي بسته به روي زمين خوابانده بودند به رگبار مي‌بندند. دقيقاً همين كاري كه امروز داعشي‌ها و تكفيري‌ها در مورد مردم مظلوم مسلمان انجام مي‌دهند. برادرم محسن جزو اين 22 شهيد بود. تاسوكي نام محلي در مسير زاهدان به زابل است كه امروز هم يادماني به نام اين شهدا در آنجا ساخته شده است.
عكس‌العمل شما و شهيد خزايي بعد از شنيدن خبر شهادت برادرتان چه بود؟
ابتدا خبر مجروحيت برادرم را به من دادند و بعد به عمو خبر شهادت را اطلاع داده بودند. سخت‌ترين لحظات زندگي من آن روز بود تا به خانه و به مادر برسم. خبر نداشتم كه محسن‌مان به شهادت رسيده، مادر شب گذشته خيلي خواب ديده بود و بال بال مي‌زد و نگران محسن بود. در نهايت عمو خبر شهادت را به خانواده داد. شهيد خزايي هم جنازه برادرم را به خاك سپرد و راز و نياز مختصري با هم داشتند. شهيد خزايي هميشه به من مي‌گفت دعا كن من هم مانند برادرت شهيد شوم. به نظر من شهيد خزايي در شهادت را آن قدر زد تا ايشان هم شهيد شد. آن قدر شهادت را آرزو كرد و آن قدر التماس دعاي شهادت از همه داشت كه خدا هم نصيبش كرد.
پس مي‌توان گفت كه شهيد محسن ذوالفقاري باب شهادت را براي همكارش شهيد محسن خزايي باز كرد؟
قطعاً. من خوب مي‌دانم كه شهيد خزايي عشق و ارادت خاصي به حرم حضرت زينب(س) و رقيه(س) داشت. در سفري كه همراه با مادر و پدرم به سوريه داشت حاج‌محسن در رؤياي صادقانه‌اش برادرم را ديده بود كه به پيشواز آنها آمده و گفته بود كه من از كي منتظر شما هستم  پس چرا دير آمديد؟ پدرخود من هم خواب برادرم را مي‌بيند كه در حرم حضرت رقيه(س) كنار شهيد خزايي نشسته است. با توجه به ارتباط و علاقه اين دو به هم مي‌توان گفت كه شهيد خزايي برات شهادتش را از دستان برادرم محسن ذوالفقاري گرفته است. بعد از شهادت حاج‌محسن خزايي ياد سال 1384 و آن خاطره‌اي كه برادرم محسن به يكي از دوستانش درباره شهادت دو خبرنگار باشگاه خبرنگاران داده بود افتادم. نكته جالب در شهادت محسن برادرم و حاج‌محسن خزايي اين بود كه نام هر دو محسن است و هر دو شهيد ماه صفر هستند و هر دو به دست تروريست‌هاي تكفيري به شهادت رسيدند.
به نظر شما اگر برادرتان امروز زنده بودند، شهيد خزايي را درمدت حضورشان در جبهه مقاومت اسلامي همراهي مي‌كرد؟
بي‌ترديد اگر امروز محسن بود، باز هم چون همان دوران حاج‌محسن خزايي را همراهي مي‌كرد. به نظر من آرزوي شهادت داشتن خود امر مهمي است. هر دو آنها آرزوي شهادت داشتند. هر كسي دل از دنيا بركند و تعلقات دنيايي اسيرش نكند و آرزوي شهادت هم داشته باشد اين برايش كافي است. خيلي مهم است كه دل از دنيا بكني و از زن و بچه بگذري و بروي به ميدان نبرد با بد‌ترين و شقي‌ترين انسان‌ها. اگر امروز محسن بود برايش مرز و جغرافيا مهم نبود و شهيد خزايي را در اين امر مهم ياري مي‌كرد. شهيد خزايي با دوربينش با قلمش، با بيانش و با هر چه داشت، چه در استان سيستان و بلوچستان و چه در بيرون از مرزها در مقابل تروريست‌ها و تكفيري‌ها جنگيد. حاج‌محسن از مدت‌ها پيش به دنبال شهادت بود.
منبع: روزنامه جوان

شعر در وصف شهید
نمیدانم دلم را غم گرفته                       کسی در ظلمت شبها نشسته
چه جغد زشت و پست وروسیاهیست    که چشمش را به روی مهر بسته است
کمین کرده نگاهش سوی جاده             کمر براسلحه به تیر بسته
به خود گفتم که با ابلیس یار است          ولی ابلیس از او دوری گزیده 
شرارت در نگاهش موج میزد                  وکینه چشم عقلش کور می کرد
به گوش آمد صدای تیروناله                    یقینا جسم محسن را دریده
اسیر لحظه های بی کسی شد              خدا در اسمان از اوبریده
زده فواره خون از قلب محسن                 مثال این جنایت کس ندیده
شبی در وسعت دریا نوشتم                   که محسن مثل تو دنیا ندیده
شاعره بسیجی نجمه ویسی نسب