شهید محمد سرگزی
نام: محمد
نام خانوادگی: سرگزی
نام پدر: رضا
محل تولد: زاهدان
تاریخ تولد: 9/7/1368
تاریخ شهادت :24/4/1389
محل شهادت: زاهدان
رشته تحصیلی: مکانیک خودرو
دانشگاه: جامع علمی کاربردی خانه کارگر واحد زاهدان

شهید محمد سرگزی
صدای خمپارهها گوش فلک را کر کرده بود. شدّت آتش توپخانۀ دشمن و تیراندازی آنها به حدّی بود که رزمندهها حتّی نمیتوانستند سر از خاکریز بالا ببرند. همۀ بچهها تشنه بودند و از خط پشتیبانی عقب هم کاری برنمیآمد چرا که تا حالا چند بار تانکر حمل آب مورد هدف دشمن قرار گرفته بود و بدتر از آن بمباران شیمیایی که توسط هواپیماهای عراقی انجام گرفته بود. فضای منطقه را آلوده کرده بود. هر چند که چند روزی از آن گذشته امّا آبها و علفهای خشک و حتّی بقایای اجساد حیوانات و حشرات همه به رنگ سبز در آمده بودند.
از شدّت خستگی پلکهایم روی هم سوار میشدند و آنقدر خسته بودم که اینهمه سر و صدا تأثیری در حالت خواب آلودگی من نداشت. چرا که 72 ساعت گذشته که در حالت حمله بودیم و خوشبختانه ضربۀ مُهلِکی به دشمن وارد کرده بودیم و پلک هم نزده بودم. به گوشۀ خاکریز و با لبان خشک و بدن کوفته تکیه دادم و چشمهایم را بستم صدای ازدحام و همهمۀ مردم بگوش میرسید و عکس جوانی بر روی یک تابوت که با پرچم جمهوری اسلامی پوشیده شده نصب گردیده بود مردم مرتب میگفتند شهادتش مبارک. احساس خوبی پیدا کردم، با خود گفتم بالاخره شهید شدم و به آرزویم رسیدم. در این حال و هوا بودم که ناگهان متوجّۀ خودم شدم چهرهام تکیده شده بود و موهای سپید بر سر و محاسنم به وضوح دیده میشد و لباس مشکی بر تن داشتم، جالبتر اینکه مورد خطاب مردم بودم و در واقع این من نبودم که شهید شدم بلکه آنها شهادت عزیزی را به من تبریک میگفتند و از خداوند متعال برایم تقاضای صبر میکردند از خواب پریدم امّا این صحنه در ذهن و جانم حک شد تا...
محمّد در حالی متولّد گردید که سال 1368 بود و پدرش در جبهههای حق در برابر کفر میجنگید. وقتی خبر تولّد محمّد را به او دادند از فرط خوشحالی به همۀ همرزمان تحفه داد. نوزاد جگر گوشه، در زیر سایه لطف مادر رشد کرد و با پرورشی متعالی پا به عرصۀ زندگی پر فراز و نشیب گذاشت.
محمّد که از کودکی فردی مهربان و دلسوز بود. رابطه خوبی با برادران بزرگتر داشت و به آنها احترام خاصی میگذاشت. او فرزند آخر خانواده و مطیع امر پدر و مادرش بود و بدون اذن آنها حتّی آب هم نمیخورد. سعی میکرد کلیّه کارهای خانه را انجام دهد و بزرگترین آرزویش این بود که پدر و مادرش را به هزینۀ خود به مکه مکرمه بفرستد. با آنکه جوانی کم سن و سال بود کار میکرد و دست رنج خود را بگونهای هدیه وار برای برادر بزرگش هزینه میکرد.
سپس از طریق قانون معافیت چند برادری از خدمت مقدس سربازی معاف شد و بعد از آن با علاقۀ زیاد به ادامۀ تحصیل پرداخت و در رشتۀ کاردانی مکانیک مشغول به تحصیل بود. محمّد احساس تکلیف میکرد و به عنوان آخرین فرزند سعی میکرد خیلی مراقب سلامتی مادر و پدرش باشد. علیرغم مشغلۀ درسی که داشت، همیشه تاریخ مراجعه به پزشک مادرش را در ذهن داشت و سر وقت او را به نزد پزشک میبرد. او به مادرش قول داده بود که هیچگاه تنهایش نخواهد گذاشت امّا افسوس که فریب خوردگان ابلیس جادۀ عمر این جوان را بستند.
در شب حادثه محمّد به همراه خانواده به مجلس عروسی دعوت بود از این رو لباس زیبایی بر تن کرد و به همراه برادران راهی مجلس شدند. در طول راه سخنانی همراه با لطف و محبّت به اطرافیان نثار میکرد. در مجلس بودند که صدای انفجار برخاست و محمّد به همراه برادرش راهی محل حادثه شدند. در آنجا محمّد بصورت غیر منتظرهای از او جدا شد و با عجله به سمت مسجد میرود. لحظهای در آن ازدحام گم شده بود و برادرش بهدنبال او میگشت تا برای یک دم محمّد در کنار درب مسجد دیده شد و برای برادرش دست تکان داد و ناگهان صدای مهیب دیگری برخاست و این جوان رعنا به شدّت مجروح شد. علیرغم تلاشهای اکیپ پزشکی محمّد در اثر جراحات وارده که باعث خونریزی شدیدی شده بود به شهادت رسید.
زمان تشییع پیکر پاک شهدا که با حضور انبوه مردم غیور و فهمیده زاهدان همراه بود. لحظهای تصویر خواب پدر از جلوی چشمانش گذشت و به خاطر آورد که مردم شهادت عزیزش را به او تبریک میگفتند. با چشمانی بهت زده که از گوشهاش اشک جاری بود و بر روی گونه و محاسن سپیدش میغلطید خدا را شکر کرد و گفت امانتی بود که باز گرداندمش.
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان