شهید سید محسن سجادی نیا
نام: سید محسن
نام خانوادگی: سجادی نیا
نام پدر: شیر علی
تاریخ تولد: 1363
محل تولد: بزمان–ایرانشهر
محل شهادت : زاهدان
تاریخ شهادت: 17/3/1388
رشته: مکانیک
دانشگاه: آزاد زاهدان

همۀ پرستاران گرد تخت او جمع میشدند و هر کدام سعی میکرد تا با انجام کاری نشان دهد تا به فکر این جوان بیمار هستند. او مرکز توجّه همه بود چرا که غیر از پرستاران و پزشکان متخصص، افراد برجستهای هم به عیادتش میآمدند. آنجا بخش مراقبتهای ویژه بود و پدر من هم در آنجا بستری بود امّا انگار حالش از آن جوان بهتر بود چرا که به اندازهی او دستگاههای مختلف به بدنش وصل نبود.
علیرغم اینکه رسیدگی به همهی بیماران خوب بود و شرایط مطلوبی بر بیمارستان حاکم بود. امّا برایم جای سوال بود که چرا به این بیمار این همه توجّه میشود، بطوری که حتّی بعضی از پرستاران بر بالین او گریه میکردند. در یکی از روزها صدای دستگاهی که به او وصل بود برخاست و خیلی سریع همۀ بیمارستان بسیج شدند و با وجود تلاش زیادی که به خرج دادند آن جوان تاب نیاورد و به دیدار حق شتافت.
لحظاتی بعد مردی بر بالینش آمد که به شدّت اشک میریخت و متوجه شدم که پدر آن جوان بود. تحّمل آن شرایط برایم بسیار دشوار بود و من هم بیاختیار میگریستم. پزشکان و پرستاران به پدر آن جوان تسلیت گفتند و پیکر آن را از بخش منتقل کردند و اوضاع اطراف کمی آرام شد، به یکی از پرستاران که برای کنترل وضعیت پدرم آمده بود گفتم: خدا رحمتش کند، حیف شد که این جوان از دست رفته چرا که خیلی خوش اقبال بود که این همه به او رسیدگی میکردند. پرستار به من خیره شد و گفت: فکر میکنی چرا همه به او توجه و محبّت میکردند. با حالتی که به ابروهایم دادم به او فهماندم که نمیدانم امّا خیلی زود نظرم عوض شد و گفتم خوب معلوم است حتما پدرش شخصیت مهمی است.
ناگهان پرستار با عصبانیت تمام چشم به چشم من دوخت و گفت برای شما متأسفم که این طور قضاوت میکنید این پسر چند روز قبل، در مسجد و در حال اقامهی نماز بوده که یک تروریست انتحاری آن مسجد را منفجر کرده و چندین نمازگزار را به شهادت میرساند. او نیز با چندین ترکش که به بدنش وارد شده بود مجروح و بر اثر شدّت جراحات به تهران منتقل شد ولی انگار تنها شهادت لیاقت او بود. حال به نظر تو این جوان لایق این همه توجه و رسیدگی نبود، در کمال خجالت از بخش خارج شدم و آنقدر بیمارستان را جستجو کردم تا عاقبت آن پدر سوگوار را پیدا کردم و از اعماق قلبم به او تسلیت گفتم و با خود عهد کردم هرگز زود قضاوت نکنم...
در سال 1363 و در حالی که پدر در پیچ و خم خاکریزهای جبهه انجام تکلیف میکرد و پاسداری برای اسلام و انقلاب بود. فرزندش محسن پا به عرصۀ گیتی مینهد. این کودک زیبا که اصالتاً از مردم بلوچستان و بخش بزمان ایرانشهر بود و از شیعیان آن منطقه محسوب میشد. از همان کودکی با نماز و قرآن اُنس گرفت و هرگاه احساس تنهایی و نیاز میکرد وضو گرفته و به خواندن قرآن میپرداخت. بعد از مدّتی خانوادهاش عازم زاهدان شدند و در این شهر سکنی گزیدند.
با فرا رسیدن زمان تحصیل، محسن به کسب علم و آگاهی پرداخت و به همه نشان داد که علاقه و استعداد عجیبی در تحصیل دارد. بهطوری که توانست تا اخذ مدرک فوقدیپلم مکانیک پیش رود. او علاوه بر موفقیت در تحصیل در عرصهی ورزش نیز یک ورزشکار فعّال و پهلوان بود و به رشتههای رزمیاهتمام خاصی میورزید.
رفتار شایستهای او نیز همه را مجذوب خود کرده بود. محسن همیشه نمازش را به جماعت و در مسجد ادا میکرد و این مکان مأمنی برای دلتنگیهای او بود.
در شب حادثه او به همراه برادر و پسر عمویش راهی گلزار شهدا میشوند و پس از زیارت اهل قبور راهی مسجد علیبنابیطالب(علیهالسلام) شدند که به مناسبت شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) مراسمیهم بر پا بود. هنگامیکه به آنجا رسیدند برادر و پسر عمویش جهت گرفتن وضو راهی سرویس بهداشتی مسجد میشوند ولی او به صف نماز میپیوندد که در همان رکعت اول و قبل از رکوع صدای انفجار برخاست و محسن به شدّت مجروح شد که او را در ملحفهای پیچیده و به بیمارستان منتقل میکنند. پس از چندی او را در حالیکه بیهوش بود به تهران میبرند. امّا مداوای او در تهران هم مقدور نبود و عاقبت او هم به آسمان پر کشید و چون مولایش علی(علیهالسلام) در در خانۀ خدا به شهادت رسید تا پیکر پاره پارهاش گواه عشق او به اهل بیت باشد.
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان