شهید نوراحمد دانش پایه
نام: نوراحمد
نام خانوادگی: دانش پایه
نام پدر:گل محمد
تاریخ تولد:۱۳۴۱/۱۱/۱۵
محل تولد: روستای میان کنگی زابل
تاریخ شهادت:۱۳۶۹/۴/۲۲
محل شهادت: پاکستان
تحصیلات دانشجوی سال اول

نوراحمد دانش پایه در15 بهمن ماه 1341 در استان سیستان و بلوچستان بدنیا آمد.وی دارای تحصیلات دانشگاهی و دانشجو بود.نوراحمد در زاهدان سکونت داشت. وی سرانجام در 22 تیر 1369 توسط اشرار مسلح مورد سوء قصد واقع شد و به شهادت رسید.
گفتگو با مادر شهیدان دانش پایه:
هفتاد و يك سال قبل در روستاي «ميرزا محمّد» زابل به دنيا آمد. وقتي از او مي پرسيم چرا پسوند فاميلي شما «آخوندي» است؟ جواب مي دهد:
پدرم روحاني مؤمن و متديني بود. حرمت خاصي بين مردم داشت و به عنوان معتمد روستا و حل و فصل كننده ي مشاجرات، اختلافات و مشكلات ا هالي روستاي « ميرزا محمّد » مي شناختند. روستايي ها پدرم را نه تنها در احكام و مسائل شرعي و مذهبي كه در همه ي مسائل قبول داشتند. برايش حرمت خاصي قائل بودند و به او مراجعه مي كردند. او هم تا جايي كه مي توانست و از دستش برمي آمد، به روستايي ها و همولايتي ها كمك مي كرد.
حوّا سيزده سال داشت كه با « حاج گل محمّد دانش پايه » ازدواج كرد.
اوّلين فرزندشان پسر بود. او را عبدالرحيم ناميدند. آن وقت ها به دنيا آمدن فرزند پسر در خانواده اهميّت خاصي داشت. پسر عصاي دست خانواده مي شد و مي توانست تكيه گاه پدر باشد در كشاورزي و دامداري.
همان طور هم شد. عبدالرحيم بسيار كوچك بود، اما با جثه ي ريزش به مزرعه مي رفت و پابه پاي پدر، كشاورزي مي كرد و به برادرها و خواهرهايش هم درس مي داد و مراقب آن ها بود. مثل پدري دلسوز بالاي سرشان بود.
آ نقدر صبر و حوصله داشت كه فكر نمي كردي پسر بچه است. مثل مردي پخته، به مشكلات خواهرها و برادرهايش رسيدگي مي كرد. هميشه بزر گتر از سنش حرف مي زد و عمل مي كرد. باسخاوت، بخشنده و زبانزد همه ي فاميل بود.
همه ي فاميل دوستش داشتند. در خوراك و پوشاك ساده بود و اگر مي شنيد كسي مشكلي دارد، پيگيري مي كرد تا آن را رفع كند. نظم و ترتيب را از همان كودكي به برادرهايش ياد داد.
شايد به همين خاطر نوراحمد و عبدالرحمن در دوران تحصيل، به نظم و ترتيب مشهور بودند و هيچ وقت معلّم يا مدير مدرسه از آنان گله اي نداشت. گل محمد به پسرها غيرت و استقامت را توصيه مي كرد و به دخترها حجاب را.
مرد اگر غيرت داشته باشد و زن اگر نجيب و محجبه باشد، براي هر دوشان كفايت مي كند كه خوب زندگي كنند.
در اوّلين سال هاي زندگي مشترك، خشكسالي در زابل باعث كوچ بسياري از اهالي شهر و روستا به شهرهاي ديگر شد. گل محمّد نيز خانواده ي كوچكش را به گرگان برد تا با كشاورزي و كارگري در مزارع، امورات زندگي اش را بگذراند. او كه كشاورزي ساده و زحمتكش بود، نزديك به سي سال در گرگان كار كرد و باز به نيت بازگشت به زادگاهش و زندگي در كنار اقوام به زابل برگشت.
بچه هايم ده نفر شده بودند. دو دختر و هشت پسر داشتم كه دوباره به زادگاه پدريمان برگشتيم.
شوهرم بسيار به ورزش علاقه داشت، به خصوص به كشتي. شايد به همين خاطر است كه بيشتر پسرهايم كشتي گير هستند.
هر جا مسابقه كشتي برگزار مي شد، همه ي پسرهايم را مي برد براي تماشا. ورزشكارها را تشويق مي كرد. وقتي مسابقه اي بود، سر از پا نمي شناخت.
حوّا به ياد مي آورد، روزي را كه حاج گل محمد پسر كوچكش« عيسي » را برده بود آرايشگاه تا موهايش را كوتاه كند:
وقتي برگشتند خانه، عيسي تعريف مي كرد، آرايشگر مشغول كوتاه كردن موها بوده كه يكي از آشناها آمده و
درباره ي مسابقه كشتي كه توي سالن كشتي زابل برگزار شده، تعريف كرده. حاج گل محمد به سلماني گفته: «دست نگه دار، برويم مسابقه را ببينيم، تمام كه شد برمي گرديم بقيه ي موهايش را كوتاه كن»
عيسي با موهايي كه نصفش كوتاه شده و نصف كوتاه نشده، همراه پدر رفته بود سالن كشتي و بعد از مسابقه، برگشته بود به آرايشگاه تا بقيه ي موهايش را كوتاه كند.
حوّا مي خندد و خند هاش در غباري از زمان گم مي شود. از شجاعت پسرهايش و اينكه بزر گتر كه شدند، براي دفاع از حريم مرز وطن، به مأموريت مي رفتند. تعريف مي كند كه عبدالرحمن بين مرز ايران « سياه ريگ » و نوراحمد سال 1368 در منطقه ي و افغانستان به اسارت اشرار درآمدند. يك سال از آن دو خبري نبود و عبدالرحيم كه برادر بزر گتر بود و حكم پدر را برايشان داشت، به اين در و آن در مي زد. از دوري برادران كوچكترش رنج مي كشيد. با مأموران نيروي انتظامي به دنبال آ نها مي رفت.
ماهها گذشت. سال 1369« عيسي ريگي » برادر حوّا در سانحه ي هوايي به شهادت رسيد و هنوز چند ماه از اين واقعه نمي گذشت كه خبر شهادت عبدالرحمن و نوراحمد را آوردند. عبدالرحيم ازاين اتّفاق، سخت در عذاب بود. مي دانست برادرانش زير شكنجه به شهادت رسيده اند. مادر با او حرف مي زد تا دلش قرار بگيرد و رنج فراق برادران را تاب بياورد.
صبور باش مادر. صبر كن و به خدا توكل كن. برادرانت در راه رضاي خدا رفته اند.
عبدالرحيم هر جا مي نشست، از ستم اشرار و اينكه برادرانش را بي گناه به شهادت رساند هاند، مي گفت. همه ي رنج چند ماهه را تحمل كرده بود تا عبدالرحمن و نوراحمد را دوباره ببيند. آن دو يادآور كودكي هايش بودند و خاطرات خوب روزهاي شاد زندگي را برايش تداعي مي كردند. آ نگونه كه دلش مي خواست، آن دو را شجاع و باصلابت تربيت كرده بود و دلش نمي خواست شاگردان مكتبش را زود از دست بدهد، امّا منافقين برادرانش را از او گرفته بودند. توي مسجد و محل كار و هر جا كه رفت وآمد داشت، همين بحثها را مي كرد. خار چشم اشرار شده بود تا آنكه بيست و دوم آذر 1369 ، وقتي مي خواست براي اقامه ي نماز
همراه خواهرزاد ه اش به مسجد برود، مقابل مسجد خديجه ي كبري(س) او را ترور كردند. خبرش را كه براي حوّا آوردند، بي هيچ اشكي، با صبوري به تشييع پيكر فرزند ارشدش رفت. دوري از عبدالرحيم كه چشم و چراغش بود، دشوار مي نمود و غير قابل باور، امّا پس از شهادت برادرش عيسي و پسرانش «عبدالرحمن و نوراحمد » داغ عبدالرحيم را هم مي توانست تحمل كند.
خدا خواسته بود تا سال 1369 برايش سال دور شدن از همه ي خاطرات دوست داشتني جواني اش باشد. او از كودكي ياد گرفته بود با سختي ها كنار بيايد و آزمايش الهي را با جان و دل بپذيرد، مبادا دل دشمنان شاد شود. اين را پدر كه روحاني روستاي ميرزا محمّد بود و همه ي ؛« إنّ مُعُ العْسرِ يْسراً » اهالي پاي منبرش درس مي گرفتند، توي گوشش خوانده بود. همه، از اين همه صبر و استقامتش بهت زده بودند و دخترهايش به اين مي انديشيدند كه برادرهاي شهيدمان شجاعت و استقامت را از مادر آموخته بودند.
اگر چه چهار نفر از عزيزترين كسانم را در يك سال از دست دادم، ولي بي تابي نمي كردم. مبادا دشمن خيال كند ما را از پا درآورده و ريشه ي ما را خشكانده است. دشمن بايد بداند ما هيچ وقت از راه حق و حقيقت برنمي گرديم و نمي تواند با اين كارها ندامت و پشيماني را در وجود ما ايجاد كند. فرزندان
شهيد من، مايه ي افتخار من و مايه افتخار همه هموطنان خود هستند.
از محل شهادت و پيكر پاك عبدالرحمن و نوراحمد سيزده سال بي اطلاع بودند،. فقط خبر قطعي شهادت آن دو را داده بودند و مادر چشم به راه بود تا بازماند ه هاي پيكر فرزندانش را به خاك بسپارد.
سيزده سال و هشت ماه از شهادت پسرهايم مي گذشت. يك روز خبر آوردند كه نور عجيبي از رمل هاي بيابان نزديك به روستا ساطع مي شود. آن روستا كه در مرز افغانستان بود، حتي آب و برق هم نداشت. فكر كرده بودند ماشيني آن جا خراب شده و نور چراغ ماشين است. رفته بودند آن حوالي را گشته بودند و فرداي آن روز دو جنازه را ديده بودند كه بر اثر گردش رمل از زير خاك بيرون آمده بود. جنازه عبدالرحمن
و نوراحمد را برايمان آوردند، سالم سالم. چهره هاشان هيچ تغييري نكرده بود. خدا شاهد است هر كسي اين دو را، با اوّلين نگاه مي شناخت « مولوي عبدالحميد » -امام جمعه ي زاهدان- جنازه ها راكه ديد. بسيار تعجّب كرد. با صداي بلند خطاب به روحانيون و شركت كننده هاي در مراسم تشييع پيكر شهدا گفت: اين معجزه ي بزرگ خداست. خدا مي خواهد عظمت و بي گناهي شهداي مظلوم را به بندگانش نشان دهد.
و مادر سرش را ميان همه بالا گرفت و صبورانه خدا را شكر كرد. او به همه ي نوه هايش نماز و روزه را آموخت. آن ها را به شركت در جلسات حفظ و قرائت قرآن سفارش مي كرد. مريم و خديجه دخترهاي« حوّا ريگي آخوندي » آرزو دارند تا بتوانند مانند مادر، فرزنداني صبور، شجاع و مؤمن تربيت كنند
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان