نام : حسن

نام خانوادگی : هراتی اسکندری

نام پدر : میرزا

تاریخ تولد : ۱۳۴۰

محل تولد: روستای محمدآباد هراتی زابل

تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۱۲/۰۵

محل شهادت : پاسگاه زید

رشته تحصیلی : نقشه کشی

دانشگاه : یزد

حسن هراتی اسکندری (36)

 

در هفتم مرداد ماه سال 1340 در روستای «محمد آباد هراتی»در شهرستان« زابل»و در خانه ای روستایی، کودکی دیده به جهان گشود که نام« حسن» بر او نهاده شد. پدر خانواده با کشاورزی و دامداری روزگارمی گذراند و در حالی که کمرش در زیر بار سنگین زندگی، خمیده و دستانش ترک خورده بود، به همراه مادری صبور و فداکار می کوشید تا فرزندانی راست کردار، مؤمن و با تقوا بپروراند.
پایبندی خانواده به مسائل عبادی و عشق به ولایت و اهل بیت باعث شد تا از همان اوان کودکی محبت آل الله چون روح در وجودش دمیده شود. علاقه خاصی به خواندن نماز و قرائت قرآن داشت. از آنجاکه در روستای آنها آخوند مکتب خانه نبود تا در کنار او به فرا گیری قرآن بپردازد، مشقت راه را با جان ودل تحمل می کرد و به روستای همجوار می رفت تا با آیات و آوای ملکوتی قرآن آشنا شود.
ساده زیستن را از پدر به ارث برده بود و در چهار فصل سال به همان لباس کهنه اش قناعت می کرد.
پس از پایان دوره راهنمایی در سال 58 – 57 به هنرستان فنی شهرستان زابل راه یافت و در رشته برق مشغول به تحصیل شد. سال اول دبیرستان بود که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید. با اینکه نوجوان بود، اما دلبستگی عجیبی به انقلاب و امام داشت.
شرکت در تظاهرات و آگاه نمودن مردم روستا به اهداف انقلاب را وظیفه خود می دانست. همواره پای صحبت روحانیون اعزامی و مبلغان انقلاب می نشست و آنچه را از آنان می آموخت چون تحفه ای گرانقدر با خود به روستا می برد و هنگام حضور مردم در مسجد برای روستائیان درد کشیده و محروم سیستانی بازگو می کرد.
در سال 1359 آمریکای جنایتکار برای به دست آوردن منافع از دست رفته خود توطئه دیگری را که در قالب جنگ عراق علیه ایران پایه ریزی نمود. بسیج عمومی مردم برای حضور در جنگ، انقلاب دیگری را برپا داشت و حسن که خود را عضو خانوده میهن اسلامی می‌دانست، برای حضور بیشتر در متن وقایع انقلاب اسلامی که تازه تأسیس شده بود، به پا خاست، و عشق به ادامه تحصیل را لحظه ای رها نکرد. در آزمون عمومی شرکت کرد و در رشته نقشه کشی دانشگاه یزد قبول شد. مدتی در دانشگاه درس خواند، اما دفاع از میهن و حضور در جبهه را عاشقانه ترین وظیفه خود می دانست. با این عقیده دانشگاه را رها کرد و با این که مسئولیت سرنوشت سازی در حراست از میهن اسلامی در سپاه داشت، اما نتوانست از پیوند قلبی خود با جهاد و شهادت دست بر دارد؛ به هرکار و هرکس متوسل شد تا مسئولان سپاه را متقاعد کند که با اعزام او به جبهه موافقت کنند. در مدت حضور در جبهه طعم شیرین بیشتر عملیاتها را چشید. در عملیات والفجر 8، مهران، کربلای 4، و کربلای 5 حماسه آفرید و از چندین عملیات نشان افتخار زخم و جراحت گرفت. در عملیات والفجر 8 تنش را به تنه های ترکش و گلوله دشمن سپرد، درعملیات آزاد سازی مهران شیمیایی شد. پوست بدنش سوخت و برای مدتی تسلط بر اعصاب خود را از دست داد. در مرحله اول عملیات کربلای 5 از ناحیه صورت، پهلو و گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به صف شهیدان گلگون کفن پیوست. اما به علت آتش پر حجم و گسترده دشمن انتقال پیکر مطهر ایشان به پشت خط میسر نشد و سی ونه روز در خاک دشمن ماند؛ تا در کربلای شلمچه جسم پاک او را به سوی خانواده و یارانش باز گرداندند و پس از تشییع شکوهمندی که سزاوار سردار رشید اسلام شید حسن هراتی اسکندری بود، در مزار شهدای روستای کرباسک به خاک سپرده شد تا پس از سالها کوشش و مجاهدت آرام گیرد. خوشا به حال آنان که زندگی و مرگشان در راه دفاع مقدس از اسلام و میهن باشد.
وصیت نامه:
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد وسپاس خدایى را که ما را خلق کرد و عمر ما را در چنین زمانى قرار داد که زندگى ومرگ آن داراى هدف مى باشد. شکر خدایى که مرگ ما را شهادت در راه خود قرار داد تا در روز قیامت پیش ائمه و جمیع پیامبران و اولیاءش شرمنده نباشیم.

از پدر و مادر که براى من زحمت بسیار کشیده اند و من نتوانستم حق آنها را ادا کنم خیلى معذرت مى خواهم . امیدوارم خداوند تبارک وتعالى به آنها اجر ومزد بیکران عنایت کند . از برادرانم و خواهرم معذرت مى خواهم زیرا براى آنها برادرى نالایق بودم . از همسرم وبچه ام هم که براى آنها سرپرست خوبى نبودم مى خواهم به خاطر خدا حق شان رابر من ببخشند . از همه اقوام و خویشاوندانم که حق وحقوقى بر من دارند مى خواهم که مرا عفو کنند تا خدا هم مرا ببخشد .

پدر و مادر و همه اقوام بر مرگ من تاسف نخورید زیرا خود، خواهان چنین مرگى بودم و شکر خداى را که بر من منت گذاشت و چنین هدیه اى عطا کرد. من به چنین مرگى راضى بودم . شما هم دعا کنید که خدا مرا جزو شهدا محسوب کند . پدرم !مادرم ! برادرانم ! خویشاوندان ! به خصوص همسرم ! از اینکه همیشه ساکت بودم و با شما کمتر صحبت و شوخى مى کردم (مرا ببخشید ) به هر صورت انشاء ا… که شما این حالت مرا از چشم اینکه خدایى نکرده غرور یا تکبرى داشتم نگاه نکنید به من عنوان بنده اى فقیر ، مسکین ، بیچاره نگاه کنید که الان در بین شما نیست .

پدرم ! شما را به عنوان حلال مشکلاتى که بعد از من ممکن است رخ دهد انتخاب مى کنم . به عنوان وصیت به شما عرض مى کنم ، پس از مرگ من ، همسرم بعد از نگهدارى عده شرعى آزاد است . او را آزاد بگذارید تا با هر که خواست ازدواج کند . حتما مهریه اش را از حقوق من یا وسایل دیگرى که در خانه هست با مشورت روحانى بخصوص حاج آقا بختیارى بپردازید انشاءا… بر او هیچ گونه ظلمى وارد نشود . اگر جنازه ام بدست شما افتاد مرا در گلزار شهدا دفن کنید .

تا زمانى که (سایه)همسرم بر سر فرزندانم باشد کلیه وسایل و لوازم خانگى من تحویل همسر و فرزندم باشد . براى مرگ من مردم را نهار یا شام دعوت کنید . مقدارى قرض دارم که باید داده شود و مقدارى هم قرض مى خواهم که هر کس هم نیاورد مساله اى نیست . کلیه وسایل و لباسهایى که از سپاه در خانه است به سپاه بدهید . دیگر مسئله اى به نظرم نمى رسد اگر به مشکلى برخوردید با مشورت حاج آقا بختیارى یا کربلایى حیدر حل کنید . خداحافظ به امید دیدار در قیامت و به امید روسفیدى همه در محضر بى بى فاطمه زهرا .