شهید غلامحسن میرحسینی
نام: غلامحسن
نام خانوادگی: میرحسینی
نام پدر: مرادعلی
محل تولد: جزینک زابل
تاریخ تولد : ۱۳۳۶/۱۱/۰۲
تاریخ شهادت : ۱۳۶۷/۰۳/۰۴
محل شهادت : شلمچه
رشته تحصیلی: ادبیات
دانشگاه:تهران

فرمانده گردان 409 مالک اشتر لشگر41ثارالله (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
در سال 1336 در خانواده ای کشاورز و شیفته اهل بیت در روستای «صفدر میر بیگ » درشهرستان زابل فرزندی به دنیا آمد که نام «میر حسن» بر او گذارده شد .او در دامان پر مهر و محبت مادر و با نانی حلال که از دست رنج تلاشهای شبانه روزی پدرش به دست می آمد رشد نمود تا به هفت سالگی رسید .چون در روستایشان دبستان نبود به اتفاق برادرش« میر عباس» و سایر بچه های روستا به دبستان روستای «جزینگ» که حدود دو کیلو متر با روستایشان فاصله داشت رفت تا کسب علم و دانش نماید .
در همان سن کودکی وقتی از مدرسه بر می گشت به پدرش در امور کشاورزی و دامداری کمک می کرد .
در زندگی بسیار کوشا و خوش خلق بود و همین امر سبب شده بود که دوستان زیادی داشته باشد .وقتی دوستانش به سراغ او می آمدند و او را مشغول کار می دیدند کمکش می کردند تا او کارش زود تر تمام شود و بعد با هم به سراغ بازی های سنتی می رفتند . از آنجا که او جثه ضعیفی داشت و از طرفی پر تحرک بود در هر گروهی که قرار می گرفت ،آن گروه برنده بازی می شد .
در کلاس چهارم ابتدایی بود که خشکسالی« سیستان» را فرا گرفت و مشکلات زیادی را برای مردم منطقه ایجاد نمود .عده زیادی از مردم به سایر نقاط کشور از جمله« ترکمن صحرا»،«،خراسان» ،«خوزستان» ،«کرمان» ، «اصفهان» و« زاهدان» کوچ کردند .اما خانوا ده او تصمیم گرفتند بمانند و با سختیها مبارزه کنند. در آن زمان اگر چه خرد سال بود ولی درس مقاومت را به خوبی آموخت .
کلاس پنجم را به همراه سایر دوستانش پشت سر گذاشت و چون مدرسه راهنمایی در «جزینگ» وجود نداشت برای تحصیل در دوره راهنمایی به شهر زابل رفت و به همراه برادرش اتاقی اجاره نمود و در مدرسه راهنمایی «محمد معین» درس را آغاز کرد .روزهای پنجشنبه ظهر پای پیاده به روستا می آمد ،با وجود اینکه فاصله شهر تا روستا حدود 18 کیلو متر بود ،شب را کنار خانواده به سر می برد و بعد از ظهر جمعه دو باره پای پیاده به طرف شهر حرکت می کرد .دوران راهنمایی را در شهر زابل به پایان رساند و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان «فردوسی» زابل آغاز نمود .در تابستان سال 1356 جهت تامین هزینه تحصیل در یکی از شرکتهای زاهدان مشغول به کار شد .مسئولین شرکت چون صداقت و امانتداری او را دیدند وی را به عنوان مامور خرید انتخاب کردند .او شبها را به همراه برادرش «میر عباس» در همان شرکت در اتاق کوچک به صبح می رساند .در او قات فراغت به مطالعه کتب اسلامی مشغول بود.او نماز شب را از همان جا آغاز کرد. بعضی از جوانان روستا که جهت کار به زاهدان می آمدند و شب محلی برای استراحت نداشتند اطراف میر حسن جمع می شدند و از طرف ایشان به مطالعه کتاب و خواندن نماز ترغیب می شدند . این امر در شرایطی بود که طاغوت باهمه امکاناتش مروج فحشا و منکرات بود .وقتی مشکلات و بی بندو باری ها را در جامعه می دید به این نتیجه رسید که ریشه همه مفسده ها رژیم طاغوت است .جو رعب و وحشت همه جا حاکم بود . حرکت میلیونی مردم ایران به رهبری حضرت امام خمینی آغاز شد ،او بسیار خوشحال بود، لحظه ای درنگ نکرد و در تمامی صحنه هاومبارزات حضور پیدا کرد . پیام ها و اطلاعیه های امام را که به زابل می رسید جهت توزیع به «جزینگ» و روستا های اطراف می برد .پس از اولین راهپیمایی بزرگ که بخش اعظم آن را دانش آموزان دبیرستاهای« زابل» تشکیل می دادند .مدارس تعطیل شد و« میر حسن» به همراه سایر دوستانش در جهت آگاه کردن مردم از جنایات رژیم شاه و مبارزه همه جانبه با آن رژیم سفاک تلاش زیادی نمود .بعضی از افراد نا آگاه با او و دوستانش بر خورد نا مناسبی داشتند و می گفتند: مگر شما می توانید با حکومت شاه که تا دندان مسلح است مبارزه کنید ؟این مسائل نه تنها او را دلسرد نکرد بلکه برای مبارزه مصمم تر می شد .میر حسن و خانواده اش نقش اساسی در مبارزه علیه رژیم شاه در منطقه داشتند .او مرتب با شهر زابل در ارتباط بود ،در راهپیمایی ها شرکت می کرد و حتی شب ها که انقلابیون در مسجد« حکیم »جمع می شدند حضور می یافت ودر همان جا می خوایبد و گاه در پشت بام مسجد نگهبانی می داد .بعد از پیروزی انقلاب دگر گونی عجیبی در وی بوجود آمده بود و از آن به بعد خود را وقف انقلاب و خدمت به محرومین نمود .در خرداد ماه سال 1358 پس از کسب دیپلم هنگامی که گروه های خیر و متخصص برای باز سازی مناطق محروم و روستایی به سیستان آمدند ،میر حسن ارتباط نزدیک با آنان بر قرار نمود و از هیچ گونه همکاری دریغ نکرد. از جمله کمک در جاده سازی و ساختن پل ها و سد« نهر بو لاغ» که نهر بزرگ منطقه به شمار می آمد .
او در جهت رفاه مردم کوشش فراوان کرد تا اینکه به استخدام فرمانداری در آمد و به عنوان دهدار چند روستا انتخاب گردید .به علت فعالیت شدید ،مردم روستا او را به عنوان عضو شورای اسلامی انتخاب کردند .
در مهر ماه سال 1359 در سنگر تعلیم و تربیت فعالیت خود را آغاز نمود .در سال 1360 در نیمه شعبان ازدواج نمود .مراسم ازدواجشان در فضایی کاملا اسلامی و پر از معنویت بر گزار گردید و زندگی مشترک او و همسرش در منزل پدرش آغاز شد . در همان سال به عنوان نماینده فرمانداری در شورای شهرستان« زابل» تعیین گردید و برای رفع اختلافات ارضی، مخصوصا اختلاف کشاورزان با زمین داران بزرگ و خوانین نقش ارزنده ای در جهت احقاق حق کشاورزان محروم منطقه بر عهده گرفت .
به امور فرهنگی توجه خاصی داشت و برای اینکه بتواند در کارهای فرهنگی خدمت بیشتری ارائه دهد، در سال 1360 در آزمون معلمان پیمانی آموزش و پرورش شرکت کرد و با نمره بسیار عالی قبول شد .از آنجا که مدارک تحصیلی ایشان دیپلم بود می بایست در دوره ابتدایی تدریس می داد اما وقتی مسئولین اداره آموزش و پرورش به اطلاعات و معلو مات فراوان او پی بردند تدریس دروس قرآن و بینش اسلامی دبیرستان فارابی« زهک» را به وی واگذار کردند .در همان سال عضو پایگاه بسیج شهید« صدو قی»در« جزینگ»شد و پس از چند ماه به سمت فرمانده پایگاه مقاومت انتخاب گردید .در سال 1361 برگه ی اعزام به جبهه را تکمیل نمود و جهت اعزام از آموزش و پرورش به سپاه زابل مراجعه کرد .اما چون فرمانده پایگاه مقاومت بود از اعزام وی جلو گیری به عمل آمد .این مسئله او را خیلی متاثر نمود و با لاخره با اصرار زیاد و راضی کردم مسئولین سپاه در روز عاشورای سال 1361 کفن پوش به همراه جمعی از دانش آموزان برای دیدن آموزش نظامی ،راهی کرمان شد .پس از اتمام دوره آموزش به منطقه جنگی اعزام شد و جمعی گردان امام حسن مجتبی (ع)گردید و پس از آن به پادگان دشت آزادگان جهت آموزش های نظامی بیشتر اعزام شد . او به عنوان معاون گردان امام حسن (ع) جهت انجام عملیات و الفجر مقدماتی همراه نیرو های گردان عازم منطقه عملیاتی بود که در میان راه عملیات متوقف و دستور بر گشت نیرو ها به مقرشان صادر شد . همه ناراحت شدند ولی میر حسن به نیرو ها اعلام نمود که :ما ادای تکلیف می کنیم و همه کارهایمان برای خداست .پس از آن به علت متوقف شدن عملیات مدتی را در منطقه ماند .در تاریخ 19/12/1361 پس از باز گشت به زابل مجددا فعالیت خود را در پایگاه مقاومت بسیج «شهید صدوقی» آغاز کرد .در مدت حضور در روستا اغلب او قات به عنوان امام جماعت ،این فریضه الهی را اقامه می نمود و حتی در اعیاد فطر و قربان نیز اغلب خود پیش نماز روستاییان می شد . در سال 1362 برای طی دوره تکمیلی مربیگری در رشته ورزشی تکواندو و از طریق سپاه پاسداران به« تبریز» اعزام شد و پس از اتمام دوره و در یافت گواهی قبولی به زابل بر گشت .در همان سال علاوه بر تدریس به مشکلات و گرفتاریهای مردم نیز رسیدگی می کرد .شهادت همسر خواهرش، «بهمن خسروی» نیز مسئولیت وی را سنگین تر کرد و از آن پس رسیدگی به مشکلات خواهر و فرزند او« قائم» نیز بر عهده وی گذارده شد .در ابتدای سال 1363 به اتفاق جمعی از همکاران و دانش آموزان برای بار دوم عازم جبهه شد و در تاریخ 13/3/1363 از جبهه بر گشت .میر حسن به خانواده های شهدا علاقه وافری داشت. همواره به سراغ آنها می رفت و از آنها دلجویی می کرد .در سال 1364 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمود و با رتبه عالی در رشته ادبیات دانشگاه« تهران» پذیرفته شد .این موفقیت ،فصل نوینی در زمینه کسب علم بر روی وی باز کرد .برای او کسب علم وسیله ای بود برای رسیدن به کمالات والای انسانی و وصال معشوق ازلی .در آذر ماه سال 1364 در حالی که مشغول تحصیل بود برای بار سوم عازم جبهه شد پس از گذراندن دوره های تخریب جهت آموزش عملیات آبی خاکی به یگان دریایی منتقل شد و در آنجا کار با بی سیم را فرا گرفت .در تاریخ 12/11/ 1364 پس از تسویه حساب برای ادامه تحصیل به دانشگا ه تهران باز گشت .ولی از آنجا که دل کندن از جبهه برایش سخت بود به محض اینکه خبر حمله ایران در منطقه« فاو» را شنید، درس و دانشگاه را رها نمود و در 21 بهمن ماه 1364 راهی« اهواز» شد و از آنجا به طرف« فاو» حرکت کرد و تا پایان عملیات و دفع کامل ضد حمله های دشمن در آنجا ماند .در تاریخ 9/ 9/ 1365 برای چهارمین مرتبه عازم جبهه شد و فرماندهی گردان409 مالک اشتر را بر عهده گرفت و برای انجام عملیات و باز پس گیری شهر فاو به آنجا حرکت کرد.
چند روز از عملیات کربلای 5 گذشته بود که برادرش ،سر دار حاج« قاسم میر حسینی»قائم مقام فرماندهی لشگر41ثارالله، به شهادت رسید .میر حسن برای شرکت در مراسم خاکسپاری آن شهید بزرگوار عازم« زابل» گردید .هنوز مراسم بزرگداشت چهلمین روز شهادت حاج« قاسم» فرا نرسیده بود که مجددابه جبهه مراجعت نمود و در ادامه عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه ،منتظر عملیات ماند اما عملیات انجام نشد واو با اندوه فراوان در تاریخ 15/ 2/ 1366 به همراه سایر همرزمان به «زابل» باز گشت .
در مهر ماه 1366 جهت ادامه تحصیل که هر سال به دلیلی آن را رها کرده بود ،به« تهران« رفت و در آنجا علاو بر دروس دانشگاه در کلاس های خوشنویسی ،زبان انگلیسی و تکواندو شرکت نمود .
میر حسن در بین اساتید و دانشجویان از احترام خاصی بر خوردار بود به دلیل آگاهی و کسب تخصص با لا در رشته تکواندو ،ابلاغ تدریس ورزش در دبیرستان شهدای انقلاب را در یافت کرد .
در آستانه انتخابات سومین دوره مجلس شورای اسلامی ،بعضی از دوستان به وی تو صیه نمودند تا نامزدنمایندگی در مجلس شورای اسلا می شود .اما او قبول نکرد .پس از انتخابات ، همزمان باحمله عراق در منطقه« فاو» در جبهه حضور یافت .
دشمن پس از مدتی دست به عملیات وسیعی درمنطقه« شلمچه» زد .گردان« میر حسن» که در سنگر های کمین بود با دشمن در گیر شد و راه پیشرفت آنها را سد نمود ،اما دشمن یکی از محورهای دیگر خط را شکسته و از پشت سر ،راه گردان 409 را بسته و میر حسن و یارانش همانند یاران ابا عبد الله الحسین (ع) در محاصره کامل دشمن بعثی افتادند .آذوقه و مهماتشان تمام شده بود و حتی آب برای خوردن نداشتند .نیرو های گردان دور «میر حسن» حلقه زدند،او به آنها گفت :مقاومت کنید، شاید برایمان کمک برسد .ساعت 12 ظهر در صحرای سوزان ،مردانه مقاومت کردند و جمع کثیری شهید شدند .نا چار فریاد زد :اگر می توانید عقب نشینی کنید و به طرف نیروهای خودی بروید ،در غیر این صورت عاشقانه بمیرید که مرگ سرخ از اسارت بهتر است .سر انجام پس از مقاومت جانانه به آرزوی دیرینه اش شهادت که در هر دعایی آن را آرزوی می کرد رسید و همه ما را به انتظار گذاشت .در ابتدا تصور بر این بود که «میر حسن» اسیر شده از این رو ایشان را مفقود الاثر اعلام کرده بودند تا اینکه سر انجام در تابستان 1374 پیکر مطهر شهید بر فراز دستهای همرزمان و دوستانش تشییع گردید و در آرامگاه ابدیش به خاک سپرده شد .
منبع:دیده بان لاله ها،نوشته ی حبیب الله جدیدالاسلامی،ناشر کنگره ی بزرگداشت سرداران وشهدای سیستان وبلوچستان-1377
۲-وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
کافران می خواهند تا نور خدا را به گفتار ی باطل و طعن و مسخره خاموش کنند البته خدا نور خود را هر چند کافران خوش ندارند تمام و کمال محفوظ خواهد داشت .قرآن کریم
امام خمینی :این قرن ،قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است .الان اسلام در دست ماست و ما پاسدار آن هستیم و اگر آسیب ببیند همه ما مسئول هستیم .
سلام بر تو ای امام امت ،ای قلب تپنده مستضعفان جهان ،سلام بر تمام شهیدانی که با خون پاک خود موجی به وجود آوردند که در آن خوانین و سرمایه داران و منافقان و کافران را غرق نمودند .
سلام بر پدران و مادران شهید داده که همچون ابراهیم(ع) و هاجر(س) ، حسین(ع) و لیلا (س)،قامت رعنای جوانان خود را علی اکبر وار کفن پوشیدند و بر این پوشش افتخار نمودند .
سلام بر همسران جوانی که صبر نمودند و استقامت به خرج دادند و برای رضای خدا حاضر شدند از شوهرانشان دور بمانند تا دین خدا زنده باشد و آیین حق بر جهان حاکم گردد .
درود بر برادران و خواهرانی که حاضر شدند همچون امام سجاد (ع) و زینب (س) پیام شهیدان و رزمندگان را به گوش شامیان برسانند و آنها را از خواب گران بیدار نمایند و این مسئولیت بزرگ را برای خود وظیفه ای خطیر و شرعی قلمداد نمایند .
این ماییم که باید تکیه به قدرت لایزال ایزد یکتا و خداوند تبارک و تعالی حافظ نور اسلام باشیم تا همه مسلما نان و محرو مان جهان را از آن بهرمند ساخته و زمینه انقلاب بزرگ و جهانی حضرت مهدی (عج) را فراهم نماییم . بیاید و با قدرت الهی خود پایه های کاخهای سفید و کرملین را که بر استخوان های نحیف سیاهان آفریقایی و گرسنگان هندی و محرومان اعراب جاهل قرن بیستم و کارگران و کشاورزان سراسر جهان استوار شده متزلزل نماید و بر صاحبان آن کاخها که همان مستکبرین هستند مستضعفین را حاکم گرداند که این انتظار تمام صالحان روی زمین به خصوص رزمندگان و سر انجام شهیدان می باشد .این مسئولیت سنگین بر دوش تک تک ما امت حزب الله نهاده شده و باعث گردیده است که رزمندگان را لحظه ای آرام نگذارند تا حرکت کنند و موج شوند و سدهای آهنین شوند و با اراده ای فولادین جلوی حرکتهای مزورانه و مزدورانه دشمنان خدا را بگیرند و اینها امتحانات الهی است .زیرا خداوند می فرماید :
آیا مردم چنین پنداشتند که به صرف اینکه گفتند ما ایمان به خدا آورده ایم رهایشان می کنند و بر این دعوی هیچ امتحانشان نکنند ؟
پس باید به خود بیاییم و وابستگی ها را کنار بگذاریم که خداوند ما را در جهت امتحاناتش اطلاع نخواهد کرد بلکه باید فکری بیدار داشته باشیم ،به خصوص پدران و مادران و برادران و خواهران و همسران و فرزندان شهدا و شهید داده ها باید دقت کامل به خرج دهند که مبادا خدای نا کرده در هنگام شنیدن خبر شهادت عزیزانشان بی تحملی و بی صبری نشان دهند .
امت حزب الله !
همیشه دنبال روی ولی فقیه باشید و هر گز از روحانیت جدا نگردید که به قول امام جعفر صادق (ع) اگر رهبرتان را گم نمودید دچار گرگان صحرا خواهید شد و این برای ما به تجربه ثابت شده است .
مساجد و پایگاه های بسیج را خالی نگذارید .برادران و خواهران محصل ،قرآن و دعا و رساله را فراموش نکنید بخوانید و با آنها انس بگیرید و نگذارید که قرآن بیشتر از این در کنج خانه های ما و مساجد غریب باشد ،قرآن را بیاموزید و آموزش دهید .
پدران کشاورزم ،شمایید که بر قلب زمین تیشه می زنید و غذایتان و حقتان را از زمین بر می دارید .بگذارید فرزندان شما گلوله بر قلب ابر قدرتها بزنند و قلب کدر آنها را سوراخ نمایند و حق مظلو مین تاریخ را از ظالمان بگیرند .
برادر و خوار همکار و معلمین جامعه اسلامی که در کنار بقیه علوم ،احکام و اخلاق و اعتقادات را به دانش آموزان عزیز روستایی می آموزید . علم بدون ایمان در عصر کنونی امتحانش را پس داده است و دانشمندان متوجه این علم پرستی شده اند و این مشکل دامن گیر غرب شده است . بدانید که علم در صورتی تنها راه نجات بشریت است که خودتان عامل باشید .زیرا خرابی جامعه بر می گردد و به کار ما معلمین .اگر ما صالح باشیم جامعه صد در صد صالح خواهد شد .
برادران و خواهران دانش آموز ،بیاموزید و عمل کنید و حتی احکام را به پدران و مادران بی سواد به عنوان قدر دانی از زحمات آنها بیاموزید که عبادتی است بس بزرگ برای شما . سعی کنید تحصیل کنید تا نیازهای جامعه روستایی مان به دست توانمند خودتان حل و فصل گردد .
پدر و مادر عزیزم ،هر چند در طول عمرم موفق نشدم فرزند لایقی باشم اما افتخار می کنم که پدر و مادری همچون شما دارم که توانستید و می توانید دوری فرزندتان را در جبهه تحمل کنید ،هر چند ما برای شما مایه اذیت و نگرانی و غم وقصه بوده ایم اما می دانم که شما هم رضایت خدا را با لاتر از همه اینها در نظر داشته اید .خواسته من تا لحظه مرگ از خدا این است که به احترام شما و حقوقی که شما بر گردن تک تک فرزندان خود به خصوص من دارید که نتوانستم ادا کنم مرا ببخشید . حال که این وصیت نامه را می نویسم نمی دانم برادرانم در قید حیات هستند یا نه ؟ولی انشا الله که سالم باشند و برای اسلام کار بکنند و اگر شهید شدم مبادا خدای نا کرده کوچکترین ناراحتی از آمدن آنها به جبهه از خودتان نشان بدهید تا آخرین فرزند همانطوری که مهیا بوده اید خودتان را بهتر مهیا کنید تا در راه اسلام فدا گردند .
شما خواهران و برادرانم زینب وار در راه احیا اسلام و راه شهد گام بر دارید. فرزندانتان را دراین راه تشویق کنید که این بزرگترین رسالت است بر دوش شما . اما همسر عزیزم ،همسری که واقعا از موقعی که باهم شریک زندگی شده ایم حتی یک بار در مقابلم اخمی از خودت نشان نداده ای و هر جا رفته ام هیچگونه نگرانی برایم به وجود نیاورده ای ،همسری که به حق می توانم نسبت به شناختی که از شما دارم به عنوان یک همسر نمونه معرفی کنم و من یقین دارم که فرزندانمان را فرزندان شایسته برای اسلام تربیت خواهی کرد و رسالتت را انجام خواهی داد .اما شما فرزندان عزیزم «فاطمه جان » و «مجتبی جان » شاید شما که هنوز بچه اید مرا مقصر بدانید که چرا بابایمان ما را تنها گذاشت و رفت. چرا باید بقیه بچه ها با با داشته باشند و ما با با نداشته باشیم .شما هم انشا الله بزرگ که شدیددرک خواهید کرد و به من حق می دهید که اگر به جای من بودید همین تصمیم را می گرفتید. سعی کنید اگر بزرگ شدید به احکام اسلام توجه کنید. با آنها خو بگیرید و به تحصیل علم کوشا باشید. علم بیاموزید و در کنار آن ایمانتان را تقویت کنید .
معلمین عزیز ،همکاران گرانقدر با لاخص همکاران منطقه «شهرکی» و« نارویی» زندگی دنیا چند صباحی بیشتر نخواهد بود؛ سعی کنید پیرامون این دنیا لحظاتی در روز فکر کنید و قسمتی از او قات گرانقدرتان ،لا اقل پنج دقیقه تفکر نمایید ،که انشا الله توجه دارید ولی اینکار را همه روزه ادامه دهید شاید بیشتر و بهتر متنبه شویم .همه مان باید این مسیر یعنی رفتن به دار آخرت را طی کنیم پس چقدر خوب است که خودمان را آماده کنیم ،همانند دانش آموزانی که به آنها می گوییم باید هر لحظه آماده امتحان باشند ما هر لحظه آماده امتحان باشیم .
در مرگ هم چنین است اگر خودمان را سبک بار نماییم و هر لحظه آماده رفتن باشیم و آرزوهای دور و دراز ما را به خودش مشغول نکند ،خداوند را از خود راضی نگه داشته ایم .
برادان دانش آموزم ،شما باید دقت داشته باشید که در سخت ترین شرایط اجتماعی تحصیل می کنید .همه برادران و خواهران باید حافظ سنگر باشند ،درس بخوانند و رزم بیاموزند و بجنگند که این کاری بس مشکل است .اما باید دانست که مردان بزرگ هم در دامن مشکلات رشد کرده اند .خواهران دانش آموز دقت داشته باشند که پیام رسان خون شهیدان باشند و همچون زینب (س) استقامات نمایند ،همچنین درس بخوانند تا مدارک عالیه بگیرند .چه اشکال دارد به جای دکتر مرد برای زنها ،دکتر زن مسلمان داشته باشیم و یا به جای معلم مرد معلم زن سر کلاس دختران برود .
بسیجی مجاهد !ای کسی که چشم زجر دیدگان تاریخ معاصر به سر انگشتان تو و حرکت تو و شکیب تو و قلب تو دوخته شده است .ای ادامه دهنده راه حسین ،ای آفتاب درخشان در ظلمتکده قرن معاصر ،ای کسی که با حرکتهای برق آسایت گرسنگان آفریقا را که تمدن غرب جنایتکار آنها را به روزگار سیاه نشانده است به حرکت در می آوری و نور امید در قلبهای جریحه دار آن مظلو مان تاریخ می تابانی ؛بجنگ و برزم !که میلیارد ها انسان محروم در معرض دسیسه های غرب و شرق قرار گرفته و مردانه به همه چیز این ابر جنایتکاران نه گفته اند اما می توانی و توانسته ای با شلیک گلو له ات، ندای مظلو مانه ات را به گوش تاریخ و تاریخ سازان آینده برسانی . برای یک سیاه فقیر و آفریقایی امکان شلیک این تیر نیست .
بدان ای بسیجی که تو ابوذر زمانی ،اما نه فقط بر علیه صدام بلکه فریادت بر علیه تمام کاخ های ستم بلند است .فرق نمی کند که کاخ سرخ کرملین بر گرده کارگران و کشاورزان باشد یا کاخ سیاه آمریکا که با ظلم خود روی تاریخ بشریت و انسانیت را سیاه کرده اند .
برادران و خواهرانی که در ادارادت و سازمانهای دولتی کار می کنید ،حیف نیست خدای نا کرده پدر پیر کشاورزی که از ده حرکت کرده و برای رفع گرفتاری و مشکل خودش آمده ،شما نه تنها گرهی از کار او نگشایید بلکه بر مشکلات و گرفتاریهایش بیفزایید ؟شما که با ارباب رجوع سر و کار دارید با اخلاق حسنه و بر خورد نیک با آنها رو به رو شوید .بیایید بپا خیزید و قیام کنید تا پارتی بازی ها و رابطه ها از ادارات بر طرف شود .
خدایا تو خودت می دانی گنه کاری فقیر و درمانده ام ،به بزرگی خودت از الطا ف الهیه ات شامل حالم بگردان .دعایم همیشه این است که با قبول توبه از این دنیا بروم .به من توفیق توبه راستین عنایت کن .
امت حزب الله با لا خص مردم منطقه «جزینگ» و توابع ،از شهدا در دعا ها یاد کنید و اگر من هم یکی از آنها شدم و این لیاقت ر پیدا کردم مرا فراموش نکنید زیرا می دانید که به دعا و دعا کردن و دعا خواندن خیلی علاقه دارم. سعی کنید مراسم دعا در روستاها داشته باشید .
در پایان خانواده ام طبق شرع تمام قضایا را حل نمایند و من هیچ نگرانی از این بابت ندارم .احتمالا باید دو ماه نماز قضا که تعدادی را به جا آورده ام و شاید موفق شوم بیشتر به جا بیاورم و دو ماه هم شاید روزه قضا دارم .از همه اقوام ،نزدیکان و آشنایان با لا خص اقوام نزدیک دانش آموزانی که با آنها درس داشته ام ،همکاران دبیرستان ،راهنمایی و دبستان طلب حلالیت می نمایم انشا الله مرا مورد عفو قرار دهید . والسلام . میر حسن میر حسینی
۳- خاطرات
خانم میرشهرکی همسر شهید:
میر حسن عاشق ولایت بود .همیشه می گفت: تنها مسیری که می تواند ما را به هدایت برساند ولایت فقیه است .می گفت: اگر اسلام فقاهتی حکمفرما باشد همه مردم کارها را برای رضای خدا انجام می دهند .او با گرو هک ها برهمین استدلال مبارزه کرد و در اوایل انقلاب ،مبارزاتش با چپی ها در روستای «جزینگ» گویای این حرف است .
او همیشه با آنها به بحث های منطقی می پرداخت اما آنها به جای پاسخ مناسب ،کتاب های اسلامی را از کتاب خانه روستا بیرون می ریختند و جزوه ها و کتب کمونیستی و فداییان خلق را جایگزین می کردند تا جایی که میر حسن به صورت گسترده و پیگیر با پهن کردن بساط کتاب های اسلامی در مسجد و کوچه ها ی روستا با آنها به مبارزه می پرداخت .گاهی که مجادله با لا می گرفت بعضی افراد ساده دل که از اهداف گروهک بی خبر بودند به او پرخاش می کردند و می گفتند :روستای شما با اینجا فاصله دارد چرا می آیید مزاحم کار این جوانها می شوید، کتابهایتان را بر دارید ودر داخل ده خودتان تبلیغ کنید .اما میر حسن هیچ وقت مایوس و نا امید نمی شد. او که می دانست این گروه افراد بوالهوسی هستند که هنوز فرهنگ بی بند و باری در خونشان جریان دارد و می خواهند فساد و منکرات در جامعه رواج پیدا کند زیر بار نمی رفت و رو در رویشان می ایستاد .به همین لحاظ آنقدر در مبارزه با گروهک ها پا فشاری کرد و چهره واقعی آنها را به مردم نجیب روستا شنا ساند که دیگر جایی برای فعالیتشان در روستا باقی نماند و منطقه را ترک کردند .میر حسن وقتی شهید شد در تشییع جنازه اش همه اقشار مردم به خصوص کشاورزان ،روستاییان ،دانش آموزان و خانواده شهدا حضور داشتند .او با اهدای جان خودش به انقلاب و امام ثابت کرد که حق با وی بوده است .
سلطانعلی میر:
آقا میر حسن با قدرت بیان و منطقی که داشت همیشه در بحث با گروهک ها پیشقدم بود . او نه تنها مثل برادر بزرگوارش شهید قاسم با گروهک ها با منطق بحث می کرد بلکه مرد عمل هم بود .پس از پیروزی انقلاب ،گروهک فداییان خلق به دلیل چند هوا داری که در روستای «جزینگ» داشتند وارد روستا شدند .آنها در ابتدا در پوشش کار های خدماتی و در مانی عمل می کردند و جالب اینکه مسجد را هم پایگاه خود قرار داده بودند. میر حسن که به نیت واقعی آنها پی برده بود ابتدا قطعه زمینی از زمینهای کشاورزی پدرش را به ورزش جوانان روستا اختصاص داد ،کتابخانه شخصی اش را برای مطالعه در اختیار جوانان گذاشت و لحظه ای از آگاهی دادن آنها غافل نشد به طوری که زمینه فعالیت آن گروهک از بین رفت و نا چار شدند روستا را ترک کنند .از افتخارات آن دوران زندگی میر حسن این بود که به کمک برادرش میر قاسم به غائله فداییان خلق در «جزینگ» پایان داد .
رضاشهرکی:
پس از پیروزی انقلاب آقا میر حسن فروشگاه تعاونی کوچکی در روستای «صفدر بیک» باز کرده بود تا مردم روستا بتوانند اجناس مورد نیاز خود را به قیمت ارزانتر در روستا تهیه کنند .
آن زمان با اینکه کم سن و سال بودم والدینم برای خرید مرا به این فروشگاه می فرستادند اما در همان رفت و آمد ها چنان شیفته اخلاق و مهربانی اش شدم که پس از چندی بر اثر سفارش ها و راهنمایی او به همراه چند نفر دیگر از بچه هی روستایی در نماز ها و مراسم دعای کمیل و توسل شرکت می کردم .
آقا میر حسن آنقدر به بچه های نوجوان احترام می گذاشت و به آنها آگاهی و شخصیت می داد که بعد از شروع جنگ تحمیلی همه بسیجی هایی که از روستا های اطراف به جبهه می رفتند دست پرورده و تربیت شده او بودند .
محمد علی منصوری:
اوایل سال 1358 یک روز در روستای «ندام غربی» در منزل مشغول کار بودم که صدای ماشین به گوش رسید .آن زمان جاده کم بود و خودرو ها به ندرت در روستا رفت و آمد می کردند .با کنجکاوی از منزل بیرون آمدم .دیدم بهمن خسروی و میر حسن روغن و برنج آورده اند که بین فقرا تقسیم کنند ..پس از توزیع ارزاق ،میر حسن که از مشاهده بیکاری جوانان روستا متاثر شده بود از من خواست تا محلی را برای ایجاد کتابخانه در نظر بگیرم تا جوانها حد اقل بتوانند مطالعه کنند.
آن روز به بعد میر حسن به مدت یک سال برای جوانان روستا کتاب می آورد و ما در خانه یکی از روستائیان کتاب ها را روی نخ آویزان می کردیم تا بچه ها بتوانند انتخاب کنند .
چندی بعد قفسه کتاب ،کمد و دیگر وسایل کتابخانه نیز تهیه کرد تا اینکه توانستیم با کمکهای او فضای مناسبی برای استفاده کتابخانه آماده کنیم .
سلطانعلی میر:
یکی از شب های سرد زمستانی جلوی مسجد روستای «صفدر میر بیگ» کنار آتش نشسته بودیم و از جبهه حرف می زدیم میر حسن فرصت پیدا کرده بود تا مثل همیشه جوانهای روستا را برای رفتن به جبهه دعوت کند .
نا گهان یکی از پیرمرد های محل با لحن دلسوزانه ای گفت: از این روستا به حد کافی به جبهه رفته اند و شاید دیگر نیازی به اعزام نیرو نباشد .آتش در حال خاموش شدن بود .میر حسن که می دانست بدون غرق ورزی و شناخت این حرفها را می زند دو تیکه چوب روی آتش انداخت و هر لحظه بر تعداد هیزم ها افزود به طوری که آتش به شدت شعله کشید .سپس رو به پیرمرد کرد و با مهربانی گفت :عمو جان نگاه کن ببین هر چه هیزم بیشتر شود آتش شعله ور تر می شود. جنگ هم همین طور است هر چه جوانان ما در جبهه ها بیشتر حضور پیدا کنند ،گرما و روشنای حضور آنها بیشتر به ما می رسد .
آقا میر حسن با این استدلال ساده نه تنها پیرمرد را از خود نرنجاند بلکه او را به حقیقت جنگ آگاهتر کرد .
عبدالحسین میر شهرکی:
همیشه نمازش را به جماعت می خواند و به این کار اهمیت می داد .یک روز به منزل ایشان رفته بودم و همسرش با نگاهش به ما فهماند که آماده نماز جماعت می شویم .وضو گرفتیم و آماده شدیم .من سمت راست او ایستادم ،همسرش سمت چپ قرار گرفت و او امام جماعت و نماز را چنان با حال و شیفتگی خواند که گویی حضور ما را حس نمی کند .آنروز علاقه میر حسن را به نماز جماعت از نزدیک دیدم و به آن همه ایمان و اعتقادش غبطه خوردم .
برات میر:
میر حسن یعنی آن چهره نورانی که سر تا پایش را غبار پوشانده بود اما بیل می زد و جاده می ساخت .یادم است در ساختن مساجد روستا های «جزینگ» و «صفدر میر بیگ» از بس صلوات فرستاده بود و مردم را دعوت به کار کرده بود صدایش در نمی آمد .میر حسن یعنی هیر مند همیشه جاری .یعنی متولی مساجد سه روستا و بر پا دارنده اذان و دعای کمیل .میر حسن یعنی فریاد عشق .یعنی معلم.یعنی...
عبدالحسین شهرکی:
در جبهه لحظه ای آرام و قرار نداشت .شب ها مراسم دعا بر گزار می کرد و پس از نماز صبح بچه های گردان را به به نرمش صبحگاهی می برد .او مسئولیت ورزش گردان را نیز بر عهده داشت .برای آمادگی بیشتر رزمنده ها ،آنها را به کوه های اطراف سد دز می برد و با هماهنگی گردان غواص و دریایی ،قایق پارویی تهیه کرد تا در دریچه سد تمرین کنند .او به نظم و استفاده مطلوب از وسایل خیلی اهمیت می داد .روزی دو نفر بسیجی داخل چادر با هم شوخی می کردند نا گاه تیری از تفنگ یکی از آنها شلیک شد و با عبور از میان برادران از چادر گذشت و آن را سوراخ کرد آقا میر حسن به قدری از این سهل انگاری و شوخی بی جا ناراحت شد که به من دستور داد آن دو نفر را تبنبیه انظباطی کنم . پس از تنبه آنها شروع کرد به گریه کردن و در حالی که قطرات اشک ،چهره اش را پوشانده بود رو به آن دو برادر بسیجی کرد و با مهربانی گفت :چرا کاری کردید که مجبور شدم شما عزیزان را تنبیه کنم ؟این تیر باید بر علیه دشمن به کار گرفته می شد .
محمد علی جامی:
از جبهه که می آمد ساکت نمی نشست .سراغ من می آمد ،تراکتورم را امانت می گرفت و با بستن تریلر آن ،اهالی روستا را سوار می کرد و برای مراسم دعای کمیل یا توسل و سایر مراسم مذهبی به روستا های اطراف می برد .او مقید بود که این مراسم هر هفته در یکی از روستا ها بر گزار شود .میر حسن دغدغه عجیبی برای کارهای فرهنگی و مذهبی داشت به همین جهت مسجد روستا را در اوایل انقلاب ساخت .علاو بر آن در عمران و آبادی دهات و ساختن جاده و پل شرکت می کرد و خودش را وقف همکاری با بچه های جهاد گر کرده بود .وقتی هم که خبر می شد جبهه احتیاج به نیرو دارد و زمان عملیات رسیده است، ساکش را بر می داشت و به رزمندگان اسلام می پیوست .او همیشه عده ای از جوانان روستا را نیز با خود همراه می کرد و به جبهه می برد .
کبری می شهرکی:
در دوران دبستان ،دانش آموز آقای میر حسینی بودم و در روستای «صفدر میر بیک» دبستان می رفتم او زود تر از همه معلمان به مدرسه می آمد بچه ها را جمع می کردو هر روز صبح یک داستان و یک حدیث تازه به آنها یاد می داد .ظهر هم که می شد پس از اقامه نماز جماعت درس قرآن می گفت و تاکید می کرد که شما با ید با نور قرآن هدایت شوید و پرورش پیدا کنید .هر هفته از کتابخانه شخصی اش کتاب می آورد و در اختیار دانش آموزان بزرگتر می گذاشت و از ما می خواست تا کتاب را پس از خواندن ،خلاصه نویسی کنیم .
آقای میر حسن فیش برداری و آمار گیری از کتاب را نیز به ما یاد داده بود .حتی برای استفاده اهالی روستا و روستا های همجوار کتاب خانه مسجد را دایر کرد و در بین اعضای کتابخانه ،مسابقه کتابخوانی می گذاشت به طوری که در روستا ی کوچک و محروم ما ،همگی با کتاب و کتابخوانی آشنا شده بودند .
حیدرعلی شهرکی:
میر حسن یک بسیجی مخلص و یک معلم نمونه بود .اخلاق ،ایمان ،معنویت و روحیه مردمی بودن را با هم داشت .او چنان در دل دانش آموزان راه یافته و با آنها دوست شده بود که همگی خود را موظف می دانستند به دروس بینش دین ،عربی و قرآن که توسط ایشان تدریس می شد اهمیت بدهند .همه اقشار مردم روستا از کشاورز گرفته تا محصل و کودک و بزرگسال او را دوست داشتند و از اخلاق پسندیده اش تعریف می کردند .در ایام دهه فجر و سیزده آبان و دیگر مناسبت ها برگزار کننده مراسم بود .نمایشنامه می نوشت و کار گردانی می کرد و گروه سرود تشکیل می داد .به قدری از ستمگران متنفر بود که این را موضوع بیشتر نمایشنامه هایش قرار داده بود .بچه ها هنوز خاطره بازی در نمایشنامه های ضد آمریکایی او را به یاد دارند .حتی به خاطر جوان های روستا دوره مربیگری ورزش تکواندو راه انداخت .
شب ها قبل از آموزش ،ورزشکاران را به نماز جماعت دعوت می کرد و سپس تمرین می داد زیرا عقیده داشت که ورزش بدون ایمان جوانان را به انحراف می کشاند .
غلامحسین پورخسرو:
هنگامی که در روستای «دشتک» معلم بود قبل از اذان ظهر برای دانش آموزان کلاس قرآن می گذاشت سپس نماز جماعت بر گزار می کرد و آنگاه پس از نماز و دعا به جان امام و رزمندگان ،در باره واجبات و احکام نماز صحبت می کرد .آن زمان من کلاس چهارم دبستان بودم و برادرم از من کوچکتر بود .خانه ما نیز از مسجد روستا حدود ششصد متر فاصله داشت .آقای میر حسینی همیشه پس از نماز و یا مراسم دیگر ،ما را تا نزدیکی خانه همراهی می کرد مبادا آسیبی به ما برسد .او آنقدر به دانش آموزان علاقه داشت و برای آموزش و تربیت آنها تلاش می کرد که با اینکه پدرم مولوی روستا بود و درس قرآن می داد اما من و برادرم کلاس قرآن و احکام آقا میر حسن را ترجیح می دادیم .همین تلاش و اخلاص عاشقانه او باعث شد که تعدادی از همکلاسیهای من با کمک و راهنمایی اش به حوزه علمیه زاهدان راه پیدا کنند و لباس مقدس روحانیت را به تن کنند.
او با آن همه بر جستگی های اخلاقی و با اینکه معلم بود اما مثل ساده ترین افراد روستا کشاورزی می کرد به طوری که هر کس ایشان را می دید فکر نمی کرد آن دست های پینه بسته و چهره آفتاب سوخته از عاشق ترین معلم روستا است .
برات میر:
یک روز غروب پنجشنبه از «زهک» با آقا میر حسن و چند نفر از دانش آموزانش به طرف «جزینگ» می رفتیم .او برای نشستن در مینی بوس آخرین صندلی پنج نفره را انتخاب کرد و کنار سایر دانش آموزان نشست .به« جزینگ» که رسیدیم با خبر شدیم که رزمندگان اسلام از جمله برادرش میر عباس و یکی از شاگردانش به نام موسی شهرکی هم از جبهه باز گشته اند .آقا میر حسن که از شنیدن این خبر خوشحال شده بود گفت :اول نزد آقا موسی می رویم و سپس به دیدار میر عباس .
پس از دیدار با موسی شهرکی ،علت بر تری دادن دانش آموز را به برادر بزرگش از او پرسیدیم .با خوشرویی پاسخ داد :وظیفه معلمی من حکم می کند که چنین کاری از من سر بزند زیرا موسی را من به جبهه فرستاده ام و باید حرکت ارزنده اش را قدر شناسی داد .
محمد جلالی نژاد:
رمضان سال 1360 به عنوان مربی قرآن و احکام به روستای «صفدر میر بیک» اعزام شدم و در منزل پدر آقا میر حسن اقامت کردم . کلاس ها در مسجد روستا تشکیل می شد و شرکت دانش آموزان مدارس در این کلاسها باعث خوشحالی من شده بود اما حضور دائم یک نو عروس محجبه و منظم در میان آن همه دانش آموز مرا شگفت زده کرده بود. پس از مدتی دانستم این نو عروس ،همسر آقا میر حسن است که چند هفته قبل ازدواج کرده و همسرش او را به عنوان گذراندن ماه عسل به کلاسهای آموزش قرآن و احکام فرستاده است .
آقا میر حسن علاقه زیادی به خوانده و آموزش دادن قرآن داشت .آن ایام با اینکه ماه رمضان بود و روز ها گرم و طولانی شده بود اما با موتورش به روستا های اطراف می رفت تا مسجد و مدرسه روستا را برای کلاس آموزش قرآن و احکام آماده کند .او آنقدر به نماز جماعت اهمیت می داد که نماز های پنجگانه اش را در مسجد به جماعت می خواند . هر وقت امام جماعت حضور نداشت میر حسن نماز را به عهده می گرفت ،همسرش و برادر شهیدش میر قاسم نیز به عنوان ماموم نماز را به او اقتدا می کردند تا این سنت حسنه در روستا ها به فراموشی سپرده نشود .
عبدالحسین میر شهرکی:
میر حسن برای دانش آموزان فقط یک معلم نبود بلکه در همه حال یاور و دوست صمیمی آنها نیز بود .یادم است آن زمان در دبیرستان تدریس می کرد .فاصله دبیرستان تا روستا بسیار زیاد بود اما به خاطر علاقه ای که به بچه ها داشت صبحها ساعت شش و نیم از خانه بیرون می رفت .در بین راه برایشان صحبت می کرد ،مسافتی از راه همراهشان می دوید ،با آنها ورزش می کرد و به درد دلهایشان گوش می داد .
در دبیرستان نماز جماعت بر پا کرده بود و هر روز با مهربانی و حوصله ،همه دانش آموزان را به نماز اول وقت دعوت می کرد . آنگاه خودش به امامت می ایستاد و دیگران به وی اقتدا می کردند. حتی برای اینکه دانش آموزان اوقات خوبی داشته باشند کلاس های احکام ،قرآن و تکواندو در روستا دایر کرده بود .وقتی هم به مراسم دعا های کمیل و توسل یا مزار شهدا می رفت همه دانش آموزان را همراه می برد .
میر حسن بچه های پاک و با صفای روستایی را باعث برکت و آبادی روستا می دانست .
ابراهیم اعتصام:
در جبهه آقا میر حسن فرمانده گروهان ما بود و من بی سیم چی او بودم .سنگر کمین ما در قلب دشمن قرار داشت اما جسارت و شجاعت او به حدی بود که خط دشمن را بدون دور بین کنترل می کرد .شب قبل از شهادت ،پیش از نماز صبح مرا صدا زد و گفت :بلند شو آخرین زیارت عاشورا را با هم بخوانیم .گویی به وی الهام شده بود که این آخرین سپیده دم زندگی اوست .پس از خواندن نماز و زیارت نامه از سنگر بیرون آمدیم تا از بچه ها خبر بگیریم .هوا کمی روشن شده بود و ما از پشت خاکریز حرکت می کردیم .میر حسن از خاکریز با لا رفت و گفت :بیا با لا مواضع دشمن را نگاه کن ببین معبر ها باز شده و طنابهای سفید مرز معبر پهن شده ،گویا دشمن قصد حمله دارد .سپس در نهایت خونسردی به گردان گزارش داد و به رزمنده های ،گروهان ،آماده باش کامل اعلام کرد. آنگاه به سنگر بر گشتیم تا به جهت تقویت روحیه نیروها با آنها صبحانه بخوریم .دقایقی بعد آتش سنگین دشمن شروع شد و بچه های گردان با فریاد یا حسین به روی خاکریز رفتند .عده ای هم جلوی خاکریز مقابل تانک های دشمن ایستادند .پس از مدتی جنگ تن به تن و انفجار تانک ها و نفر بر های دشمن ،عراقی ها عقب نشینی کردند اما فریاد میر حسن هنوز هم با همان اقتدار ،بچه ها را به مبارزه دعوت می کرد .در آن روز گردان 409 جانانه در برابر دشمن جنگید و رضا امینی ،ثانی حیدری ،تیر افکن و حمید حسابی پر پر شدند .در آن لحظات که از زمین و زمان آتش می بارید میر حسن مرا صدا زد و گفت :برو از سنگر فرمانده خبر بگیر .
نرسیده به سنگر فرماندهی و در فاصله چند قدمی به سنگر متوجه شدم که ستون پیاده دشمن از پشت خاکریز در حال پیشروی به سوی ما است .بچه ها هم که هجوم گسترده عراقی ها را دیده بودند فریاد می زدند دشمن ما را دور زده .میر حسن نا چار دستور عقب نشینی داد اما آتش بعثی ها به اندازه ای شدید بود که همه زمین گیر شدند و در میان آن آتش سهمگین فرمانده دلاور ما در حالی که دلیرانه می جنگید چون ققنوس در شعله های آتش بال گشود و بال و پرش سوخت به طوری که هیچکس تا سالها بعد نشانه ای از پیکر مطهرش پیدا نکرد .
همسرشهید:
میر حسن احترام خاصی برای پدر و مادرش قائل بود و همچنین به دیگران احترام می گذاشت و همه را دوست داشت و از جمله ویژه گی هایی که باعث شده بنده با ایشان ازدواج نمایم و اخلاص و تقوایش بود .
وضعیت مالی ما پس از ازدواج به علت روحیه قناعت و ساده زیستی شهید بد نبود ،حتی نصف همان حقوق کم را صرف خرید کتاب و کمک به افراد مستمند می کرد و به همان حقوق کارمندی قانع بود .
در طول زندگی مشترکمان هیچ تغییری در اخلاق و رفتارش مشاهده نکردم جز اینکه همواره بر ایمانش افزود ه می شد و تمام کارهایش برای رضای خدا بود .
وقت خود را بیهوده از دست نمی داد ،در اندک فرصتی که پیدا می کرد کتاب های عرفانی استاد مطهری و کتاب های تاریخی و مذهبی را مطالعه می کرد و همچنین در انجام کارهای خانه به من کمک کمی نمود .
بزرگترین آرزویش شهادت در راه خدا بود و می گفت تحصیلات و مدارک با لا برای من ارزشی ندارد چون علم بی عمل سودی در بر ندارد بلکه انسان باید تقوای الهی داشته باشد .
همواره توصیه و سفارش می کرد که :سعی کنید فرزندانی خوب تربیت کنید که بتوانند ادامه دهنده راه شهیدان باشند و بتوانند با ایمان و رفتار شان الگوی خوب و موثری برای بقیه هم سن و سالهای خود باشند .
می گفت: سعی کنید قرآن زیاد بخوانید ،غیبت نکنید و حجابتان را رعایت کنید و همواره بچه ها را با وضو شیر دهید .از فرزندانش انتظار داشت که فرزندانی خوب و صالح در جهت شکوفایی اسلام و انقلاب باشند .
او عاشق ولایت بود و می گفت تنها مسیری که می تواند ما را به جامعه «بی طبقه توحیدی »برساند ولایت مطلقه فقیه است. اگر اسلام فقاهتی حکم فرما باشد همه کارها برای رضای خدا انجام می گیرد .
همه خصوصیات میر حسن قابل تحسین بود زودتر از همه به افراد سلام می کرد و کوچک و بزرگ برایش فرق نمی کرد .
همواره در پیام های خود به مذمت دنیا می پرداخت و بر اساس فرموده امام علی (ع) می گفت :دنیا !نمی توانی مومنین را فریب دهی دیگر خود را برای آنها آرایش نکن .
۴-آثار باقی مانده از شهید
بسم الله الرحمن الرحیم
همسر گرامی و فرزند عزیزم سلام علیکم
انشا الله که موفق و موید باشید و در انجام تکالیف الهی مشغول بوده و به طور احسن و تا حد توان کوشش در عمل به احکام اسلام نمایید .
ما، در زمانی واقع شده ایم که مثل زمان امام حسین (ع) احتیاج به فداکاری و ایثار و از خود گذشتگی حسین وار دارد و همچنین به زینب ها و لیلاها یی احتیاج دارد که با تحمل و برد باری و صبر بتوانند رسالت به جا مانده از خون شهیدان را به انجام رسانند و پیام رس خون شهیدان باشند . علاو بر اینها مسئولیت سنگین تر ایفا نمایند ،یعنی تربیت فرزند و یا به اصطلاح مجاهدانی که بتوانند ادامه دهنده راه برادران و پدران رزمنده خود در آینده ای نزدیک باشند . این وظیفه و رسالت بر دوش شما مادران و خواهرانی است که شاید هنوز پا به این رسالت نگذاشته باشند .پس نه تنها رزمندگان مسئولیت دارند بلکه تک تک افراد ایرانی چه مرد و چه زن ،چه پیر و چه جوان ،چه خواهر و چه برادر ،همه و همه مسئولند و باید وظیفه خود را به عنوان یک تکلیف با علاقه و شوق و با آغوش باز به عنوان یک بنده خدا انجام دهند و از آن عمل خود لذت ببرند .
زیرا برای نزدیک شدن به خداست و این خود سعادت است که شاید نصیب هر کسی و یا در هر زمانی نگردد ،ولی ما باید به وجود بیاوریم و در این مسیر تنها و تنها صبر و استقامت است که می تواند ما را به منزل گاه نهایی با موفقیت و در نهایت فراهم شدن رضایت خدا برساند .
انشا الله موفق باشید .اقوام را سلام برسانید و صورت فاطمه را ببوسید . 29/1/ 63
راز و نیاز عارفانه شهید
خدا یا در زمانی که استکبار و کفر جهانی می خواهد اسلام را از بین ببرد به من توفیق بده که لحظه ای حالت سکون به خود نگیرم و پیوسته بر ضد دشمنانت بکوشم .خدا یا به ما شناخت صحیح اسلام و عمل به احکام آن عنایت بفرما ...
خدایا از تبار ابراهیم بزرگ مردی با اراده ای مصمم چون اراده ابراهیم و قاطعیتی همچون قاطعیت رسول گرامی (ص) بت شکنی را از ایران شروع نموده و ایران را پاکسازی کرده و به طرف بیت الله الحرام به پیش می رود تا بتهای شرقی قرن بیستم را بشکند و ندای تو حید و شعارالله اکبر را سر دهد .
بار خدا یا به ما تو فیق بده که بتوانیم پیرو او باشیم و او را در این راه یاور باشیم و همچون بلال شکنجه ها را تحمل کنیم و همچون ابوذر بتوانیم ندای تو حید را با خون خود سر دهیم و همچون جعفر بن ابی طالب با زبان خود رسالت تو حیدی خود را برای مستضعفین بیان کنیم . همچون علی (ع) و مالک اشتر و حمزه بتوانیم بر قلبهای قریشیان و قاسطین و ما رقین و ناکسین بتازیم . آنها را هدف گلوله های خود قرار دهیم و آیینت را مثل رزمندگان صدر اسلام چه با خون چه با فریاد و چه با چنگ و دندان به مستضعفین بر سانیم تا همه بر ضد مستبکرین و سلاطین و امپراطوران به پا خیزند و آنها را در فریادها و موجهای خون خود غرق نمایند .
خدایا صحنه های انقلاب حسین (ع) در انقلاب ما تکرار می شود و انقلاب ما حسینی است زیرا رهبری آن را خمینی فرزند رشید امام حسین (ع) یعنی چراغ فروزان و خورشید جماران ،امید مستضعفان، نجات دهنده محرومان ،تسلی دهنده یتیمان ،سر کوبگر مستکبران ،تنها نائب بر حق امام زمان (عج ) به عهده دارد و کربلاهای وسیع ایران سر شار است از عاشوراها و تاسوعاهاست.
خدایا به ما و خانواده ما ،صبر و استقامتی همچون صبر صابران عاشورا در صحرای کربلا عنایت فرما زیرا مردان عاشورا در جلوی چشم خانواده هایشان به شهادت رسیدند و شهیدان در جلوی چشم بازماندگان تنها ماندند و باز ماندگان در جلوی چشمهای شهیدان به اسارت گرفته شدند .
خدایا ما را دراین بزرگترین نعمتت یعنی شرکت در« جهاد» ،شکر گذار و سپاس گذار قرار بده و در این امتحان سخت موفق و پیروز گردان ،در آزمون بزرگ صبر و استقامت مرگ عزیزان و سر بریده و دست قطع شده آنان را دیدن و تحمل کردن و بدرقه سر های بریده شهیدان نمودن .که خداوند می خواهد امتحانشان در سطح با لاتری بر گزار شود زیرا رنج و توانشان بیشتر می شود .خدایا به خانواده شهدا صبر و استقامتی همچون بازماندگان شهیدان کربلا عنایت فرما .چون مردم شام تنها استقبالی که از خانواده شهدای عاشورا کردند و تنها اعلام همدردی که با آنها نمودند و آنها را تسلی دادند فقط در این بود که با شماتت کردن خانواده شهدا و خندیدن و کف زدن و سرزنش کردن از آنها استقبال کردند و آنها این همه را فقط برای رضای تو تحمل می کردند .
خدایا به خواهران و برادران شهیدان آگاهی و شناخت و ایمان و اعتقادی همچون اعتقاد زینب(س) و سجاد (ع) عطا فرما و به آنها توفیق بیان و رساندن پیام شهیدان مرحمت فرما .خداوندا همانطور که در این قرن دیوانه ،قرن از خود بیخودی ،قرن بی لجام و بی افسار به عده ای از بندگانت توفیق دادی خون خویش را بریزند تا زمین غرق در گناه را غسل دهند و پاک نمایند ،به بقیه و به خصوص به بازماندگان تو فیق بده که بتوانند پیام این خون ها و رسالت بزرگی که به عهده دارند به گوش دنیا بر سانند .خدایا خودت خوب می دانی و واقفی که در قلب تپنده هر رزمنده به خصوص شهیدان پیام های فراوانی به گستردگی مظلو میت مستضعفین وجود دارد ،تو خودت پیام رسانان را تقویت کن تا بتوانند پیام شهیدان را به گوش مستضعفین عالم برسانند و با حرکت خود پایه های کاخ سفید واشنگتن را به لرزه در آورند و در جهت از بین بردن آنها گام بردارند که این در نهایت آرزوی شهیدان می باشد .
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان