شهید عبدالحمید سرحدی راد
نام: عبدالحمید
نام خانوادگی: سرحدی راد
نام پدر: صفر
تاریخ تولد: 20/3/1360
محل تولد: زاهدان
محل شهادت: زاهدان
تاریخ شهادت :24/4/1389
میزان تحصیلات : حقوق
دانشگاه: پیام نور زاهدان

صدای زیبایی داشت ، ، آنقدر دلنشین بود که انسان را با خود به جای می میبرد که نمی میتوان از آن سخن گفت و در همان حال و هوا رهایت می میکرد هر سال وقتی هئیت مسجد ابوالفضل (علیهالسلام) برای دهه ی ۀ محرم آماده می میشد او را با آن چهره ی ۀ دلنشین و زیبایش می میدیدم که در گوشه ای از مسجد نشسته و مشغول تمرین است . .
چون با او هم سن و سال بودم در خاطرم هست از زمانی که تنها هشت سال داشت شروع به تلاوت قرآن و مداحی اهل بیت کرد اوایل بزرگترها به او میدان نمی میدادند ولی تنها یک یا دو سال بعد همه ی ۀ کاره هیئت شد چرا که آنقدر صدایش زیبا بود و سوزناک می میخواند که پیر و جوان و زن و مرد عاشق صدای او شده بودند . .
من که از ابتدای سال سفر کرده بودم و برای کار به آنسوی مرزها رفته بودم با خود عهد کردم به هر شکل ممکن برای دهه ی ۀ محرم به وطن و شهرم بر گردم تا پس از این همه مدّت ، ، دیداری تازه کنم و در کنار دوستانم به عزاداری مولایم حسین (علیهالسلام) بپردازم . . آخر من در هر شرایطی حتّی سربازی ایّام محرم را در هیئت خودمان حضور داشتم . . بنابراین تمام تلاش خودم را کردم تا با انرژی مضاعف کار کنم که اگر طلب مرخصی کردم با مخالفت کار فرما مواجه نشوم . .
بالاخره روز موعود فرا رسید ، ، وقتی از فرودگاه به محله ی ۀ خودمان رسیدم. همه جا سیاه پوش بود و عطر محرم و عزاداری امام آزادگان در همه جا پیچیده بود در خانه با استقبال گرم اعضاء خانواده روحیه ای دو چندان یافتم و پس از استراحت لباس مشکی خودم را بر تن کردم و به مادر گفتم می میخواهم به سراغ دوستم بروم مداح اهل بیت امسال باید شاهکار کند آخر می میخواهم با تمام وجود عزاداری کنم تا امام حسین (علیهالسلام) ( ع ) از من بنده ی ۀ گنهکار راضی گردد . . مادرم در جواب آهی کشید و گفت برو ولی شاید دوستت نباشد ، ، همینطور که از درب خانه بیرون می میآمدم گفتم او هر جا باشد برای محرم اینجاست . . وقتی به درب مسجد رسیدم همه ی ۀ بچه ها به طرف من آمدند و کلی خوش آمد گفتند و حال و احوال پرسیدند . . به علی گفتم دوستمان کجاست ، ، هیئت در حال حرکت است پس چرا او نمی میخواند علی گفت : : برادر او برای بهشتیان نوحه خوانی می میکند با خنده گفتم بالاخره هیئت بزرگتر او را به سمت خود کشاندند . . امّا علی با گریه جواب داد بله امّا انگار هیئت خود آقا او را طلب کرده است . . همینطور که به صحبت هایهای علی فکر می میکردم دیدم که هیئت حرکت کرده و در جلوی ماشین حمل دستگاههای صوتی ، ، عکس او را زدند که نوار مشکی در حاشیه آن خورده و در پایین آن نیز با خط قرمز نوشته شده (( «شهید حمید سرحدی راد )) » در حالیکه مات و مبهوت بودم با خود گفتم بله حتماً هیئت عزاداری آقا در بهشت به او بیشتر نیاز داشته است ..
حمید در خرداد سال 1360 و در شهر زاهدان متولّد گردید او فرزند آخر خانواده بود و از همان کودکی مشخص بود که با آن چهره ی ۀ زیبا از همگان متفاوت است خانواده ی ۀ سرحدی پُر جمعّیت بود و برادران بزرگتر علاقه ی ۀ عجیبی به این برادر کوچک خود داشتند. بهطوریکه فقط کافی بود چیزی طلب کند تا همه ی ۀ اعضاء خانواده جهت بر آوردن خواسته اش بسیج گردند ..
او از همان کودکی با مهر و سجّاده و کلام خدا اُنس گرفت و آنچنان علاقه و اُلفتی با قرآن مجید پیدا کرده بود که از هشت سالگی یکی از قاریان شهر بود . . او باز هم پا را فراتر گذارده و با آن سن و سال به مداحی اهل بیت می میپرداخت. چنانکه در مسجد حضرت ابوالفضل ، ، کمک حال خادم مسجد بود و در هیئت همان مسجد نیز نوحه خوانی و مداحی می میکرد . .
او از صدای زیبایی بهره می میبرد و وقتی که شروع به خواندن نوحه می میکرد روح انسان را مسخ می مینمود . . حمید در درس و تحصیل هم نمونه بود. بهطوریکه با موفقیت کامل دیپلم را اخذ نموده و راهی دانشگاه شد و در نهایت شایستگی موفق به کسب مدرک لیسانس در رشته حقوق از دانشگاه پیام نور زاهدان گردید ..
در سال 1386 ازدواج کرد و ثمره ی ۀ این پیوند مبارک پسر بچه ای زیبا و دوست داشتنی است که به لحاظ خوش سیمایی به پدرش می میماند . . او در تمام زندگی مشترک هرگز باعث ایجاد کدورتی نگردید و همواره به همسرش که به شغل شریف پرستاری مشغول است سفارش می میکرد که در نهایت مهربانی و دلسوزی با بیماران و همراهان آنها بر خورد کند چرا که بر این باور بود دعاهای آنان پشت و پناه زندگی این زوج خواهد بود . .
در جریان حادثه تروریستی پیشین یکی از شهدا از بستگان حمید بود و این واقعه تأثیر شگرفی در روحیه او ایجاد کرده بود چرا که بارها صحبت از شهادت کرده و جالب تر اینکه عکسی از خود تهیه کرده و برای اینکه در زمان شهادت و مرگ او از آن استفاده گردد به همسرش سفارش می میکند ، ، گویی به او الهام شده بود که عروجش به ملکوت اعلی نزدیک است . .
در شب حادثه حمید به همراه برادرزاده اش حسین که او نیز به شهادت رسید. به مسجد می میروند و پس از ادای نماز از آن خارج شده و به سمت خانه حرکت می میکنند تا اینکه صدای انفجار را شنیده و شتابان به طرف مسجد رفته و در صدد جویا شدن از حال دوستان و کمک به مجروحین حادثه بر می میآیند که با وقوع انفجار دوم هر دوی آنها به شهادت می میرسند تا پیمان دوستی خود را در لحظه پرواز و شهادت محکم تر کرده و به رخ زمینیان بکشند ..
وبلاگ کانون حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ناحیه بسیج دانشجویی استان سیستان و بلوچستان